حسین مداحی
Header
070-498 exam, 600-460 exam, 70-462 exam, N10-006 exam, 070-410 exam, 70-341 exam, BCCPP exam, 1Z0-051 exam, M2090-626 exam, S90-01A exam, C_TAW12_731 exam, 312-49V8 exam, C2170-051 exam, TB0-123 exam, CD0-001 exam, 1Z0-052 exam, CISSP exam, 70-385 exam, 2V0-621D exam, EX200 exam, 210-060 1V0-601 070-646 70-410 CRISC 642-742 300-115 MB2-707 C_TSCM62_66 CBAP 210-065 HP2-H33 642-999 300-080 200-550 070-480 70-346 CSSBB MB6-704 | S90-03A | MB0-001 | PR000041 | 070-489 | MB7-701 | GPEN | GCFA | C2180-401 | PK1-003 | C4040-251 | CSSGB | 100-101 | 210-451 | 9L0-066 | 70-498 | 299-01 | S90-09A | 70-489 | 1Z0-068 | C2010-595 | MB5-705 | 1Z0-064 | C4040-250 | C_HANATEC_10 | E20-260 | VCP-550 | CV0-001 | ICGB | 2V0-620 | VCAD510 | 301B | C_TSCM52_66 | 70-467 | 74-697 | SK0-003 | 300-070 | SY0-401 | 70-463 | OMG-OCUP-300 | 70-243 | CAS-002 | C_TAW12_740 | MB2-704 | S90-08A | 1Z0-060 | 1Z0-457 | A2010-597 | C_TADM51_731 | IIA-CIA-PART2/ 300-101/ 640-916/ 98-368/ 70-533/ PGMP/ 070-347/ HP0-Y50/ 810-403/ 1Z0-062/ 400-101/ 1Z0-408/ EADP10/ 101-01/ 70-465/ 70-347/ 117-300/ LOT-956/ 70-384/ 070-462/ 1Z0-470/ LX0-104/ 640-875/ CGEIT/ 1Y0-301/ MOFF/ 1Y0-351/ AWS-SysOps/ 3I0-012/ C2020-012/ 500-451/ PK0-003/ 70-488/ 700-501/ 1Y0-201/ 98-367/

سه دانه گندم ، سوغاتی بس معجزه گر !

آبان ۳۰ام, ۱۳۹۰ | نوشته‌شده به دست حسین مداحی در اهل بیت | خاطرات | دین و معرفت | معارف معاریف

پیش نوشت :این متن رو نوشته بودم اما خیلی با خودم کلنجار رفتم که بذارم اینجا یا نه . بالاخره گفتم بذار دیگران هم در لذت من شریک باشن .

و اما بعد :

وقتی عمره ی رمضان تمام می شود ، به ندرت سرزمین وحی از عمره گزاران خالی می شود تا اینکه در ماه ذی القعده ، خلوت ترین روزهای خود را سپری می کند به نحوی که اگر شرف حضور در سرزمین وحی برای کسی حاصل شود ؛ خواهد دید که هنگام زیارت حرم پیامبر و یا خانه ی خدا ، افراد بسیار کمی دیده می شوند که  اکثر قریب به اتفاق آنان ، محلیِ مدینه و یا مکه هستند .
وقتی در این زمان توفیق حضور در سرزمین وحی را داشته باشی تابلو می شوی که ایرانی هستی و خب تردد برایت کمی دشوار است .
یعنی از نبود هم وطنانت ترس داری .
اگرچه وقتی هم هستند اگر اتفاقی برایت پیش بیاید ، آنچنان که شایسته ی یک ایرانیست از تو جانبداری نمی کنند
و فقط از اینکه حال یک وهابی را گرفته ای سرحال می شوند اما خب به خاطر حضورشان دلگرم هستی .
یکبار در بقیع با یکی از این موطئه ها (کسانی که در بقیع مانع زیارت قبور اهل بیت می شوند ) دعوایم شد .
همه ی ایرانی ها دور من جمع شده بودند اما دریغ از اینکه یکی از آنها کمک کند یا لااقل بیاید مثلا دست ما را بگیرد و بگوید : جون داداش بیخیال ! بچه که حالگیری نداره !
نزدیک بود مارا ببرند آب خنک بخوریم که خدا به دادمان رسید .
هموطن که چه عرض کنم .
پدر ِ بزرگوارمان هم از آنجایی که می دانست باد زیادی در کله ی ما هست ، یکبار در حرم پیامبر ، وقتی دید شرطه ها آمدند سراغ من ، جلو نیامد و رفت .
البته خب مزه ی کلکل کردن با شرطه ها یکبار زیر زبانش آمده بود و به خاطر اینکه دردسری ایجاد نشود ، دور شد و البته مارو زیر نظر گرفت .. !
حالا منظورم این است که وقتی تنها می شوی بواسطه ی عدم حضور هم وطنانت ، کمی نگرانی .
مخصوصا که یک سری فکرهای مالیخولیایی هم توی سرت باشد که بخواهی عملی کنی و …

خب ایام ماه ذی القعده بود .
من هم خدا توفیق داده بود و مدینه بودم.
صبح ها و عصر ها مثل همیشه در بقیع رو باز می کردند اما خود عربها می آمدند و تک و توک توی بقیع ولو بودند
.
یا اگر تشیع جنازه ای می خواستند بکنند با اون شیوه ی خودشون وارد بقیع می شدند.
چند روز بود تو سرم بود تا هـر جوری شده از خلوتی بقیع استفاده کنم و برم سر خاک امام حسن مجتبی علیه السلام
و سایر ائمه ی بقیع ( علیهم السلام )
چون تو اون روزها من ندیدم که نه شرطه ای تو بقیع باشه و نه موطئه ای.
اما خب دوربین های مدار بسته بودند .
گفتم بادا باد
دل رو زدم به دریا

شب ، تو محل اقامت ، گفتیم برا اینکه زیاد هم تابلو نشیم بذار یه کم شبیه این دوستان وهابی بشیم
و با یک عملیات کاملا انتحاری ، سیبیل هام رو کوتاه کردم .
یه دشداشه هم داشتم ، پوشیدم
یه عقال با یه قطره هم گذاشتم رو سرم .

جلو آیینه خودمو نیگاه کردم
کِرِ کِر خود این وهابی ها شدم
گفتم بعد از اذون صبح همینطوری میرم حرم .
رفتم و بعد از زیارت پیامبر به شیوه ی اهل تسنن
گفتم برم بقیع .
اما خب اگه تنهایی می رفتم همچین یه کم ضاغارت بود .
یه کم صبر کردم
یه مرده آوردن که ببرن دفن کنن
داشتن می دوئیدن
منم باشون دوئیدم
از سربالایی بقیع رفتیم بالا
و رفتیم داخل
منم باهاشون رفتم
تا حالا ته بقیع نرفته بودم .
با اون دوستان عزیز اهل سنت ! رفتیم تقریبا ته ته بقیع که با اجازتون چون یه کم وحشت داشتم الکی شروع کردم به سرفه کردن ، یعنی اینکه مثلا حالم بد شد و دنیال جمعیت نرفتم
بقیع هم خالی خالی بود
هیچکی نبود جز اون جماعتی که باهاشون رفته بودیم داخل
و از همون مسیر برگشتم
درد سرتون ندم
نمی دونم
انگار چند ثانیه گذشت
خودمو رو روبروی قبر ۴ امام عزیزمون دیدم
شاید به فاصله ی ۳ متر با قبر امام حسن علیه السلام
اومدم برم جلوتر
احساس کردم بی احترامیه بخوام تا این حد پامو از حد خودم فراتر بذارم
همونجا وایستادم
نگرانیه دوربین مدار بسته و شرطه ها و … یه گوشه ی دلم بود
احساسشم میکردم
اما
خب
با خودم میگفتم
تو کجا
اینجا کجا
همینشم بسه
دیگه اگه زیادی مست کنم خودم نمی تونم خودمو جمع کنم
یه زیارت سی ثانیه ای خوندم .
هوایی که بالا سر مرقد امام مجتبی بود رو خوب تنفس کردم
و انگار رو فضا بودم
هیچ صدایی رو نمیشنیدم
انگار دکمه ی Mute منو زده بودن
با ائمه ی بقیه وداع کردم و تنها چیزی که تو ذهنم بود اومدن به بالای سر قبر حضرت ام البنین(س) بود.
رفتم اما واقعا الان هرجور مرور می کنم نمی دونم چطور شد که رفتم
و چطور کسی ندید
یا کسی نبود
یا کسی گیر نداد !
خودمو بالا سر قبر حضرت ام البنین دیدم
اونجا بود که دقیقا دامب دامب صدای قلبم رو می شنیدم
و انگار تمام بدنم نبض شده بود و داشت میزد
مخصوصا تو سرم
دامب دامب دانگ دانگ
صدا میداد
نمی دونم

نه سلام کردم
نه هیچیه دیگه
فقط خم شدم
دستمو دراز کردم و یه مشت خاک از قبر بی بی برداشتم
و ریختم تو جیبم
اصلا دست خودم نبود
و الانم هرچی فکر می کنم
نمی فهمم که چطور شد و من چیکار کردم
سریع پا شدم
اومدم اینطرف و تازه بود که فهمیدم صورتم یه پارچه آتیشه
داشت صورتم می سوخت
مخصوصا دور لبم بدجور می سوخت
یه دستگاه آب سرد کن مانند بود
رفتم شیرش رو باز کردم
اونقدر دستم میلرزید که نگو
فقط یادمه وقتی آب رو ریختم رو صورتم احساس کردم که این آب اصلا خنکم نکرد
نفهمیدم چطور شد اما اومدم برم بیرون از بقیع دیدم ای داد بیداد در بقیع بسته است
حالا منم خون به مغزم نمی رسه که چرا در بسته است
نگو هنوز باز نکردن برای همه
به روی خودم نیاوردم در بسته است
رفتم به سمت همون طرفی که دوست عزیز اهل سنتمون رو میخواستن خاک کنن
که دیدم جماعت دارن بر میگیردن
و منم باشون برگشتم
و خب به لطف خدا در رو هم باز کردن
از سرازیری که اومدم پایین دیگه طاقت وایستادن نداشتم
نشستم تا یه کم سر حال بیام
خدا خیرش بده یه زنی نمی دونم از کجا منو دیده بود که ولو شدم
با یه چادر سیاه
اومد یه آب معدنی کوچیک و خنک بم داد یه چیزی هم گفت که من نفهمیدم
و رفت

این آب همچین یه کم خنکم کرد
اولین چیزی که به ذهنم اومد این بود که نماز صبحمو نخوندم
چون به خاطر اینکه تابلو نشم با جماعت و به شیوه ی اهل سنت نماز خونده بودم .
به همین خاطر نماز اصلی رو نخونده بودم
سریع اومدم یه ماشین گرفتم و به محل اقامتم رفتم و نمازم رو خوندم
بعد از نماز رو تخت خوابیدم بودم
داشتم فکر می کردم به اتفاقاتی که افتاده بود
یهو یادم اومدم یه مشت خاک توجیبمه
خاک تربت حضرت ام البنین
یه پاکت پیدا کردم و محتویات جیبم رو ریختم تو اون پاکت
خیلی برام جالب بود
قاطی اون یه مشت خاک
سه تا دونه ی گندم بود
آخه سر قبر حضرت ام البنین خانم هایی که در ایام عمره تا قبل از رمضان میان اونجا
تز پشت پنجره ی بقیع
گندم زیاد میرزن سرخاک خانم

ولی خب
تمام کبوترها گندمها رو می خورن
از رمضان هم دو ماه گذشته بود و علی القائده گندمی نباید می بود وباید همه ی کبوتر ها گندم ها رو خورده باشند
ولی انگار این سه تا دونه گندم روزی ما شد

گذشت و اون سفر چند روزه تموم شد و یه عمره هم به جا آوردیمو اومدیم ایران
هم خاک و هم گندم رو آوردم ایران
یه دوست خیلی عزیز ، با سواد و اهل حالی داشتم
بش گفتم یه کم تربت بی بی ام البنین رو دارم
میخوای ؟
گفت : تربت فقط تربت ارباب . داری ؟
خیلی بم بر خورد !
نه پرسید داستان چیه
نه پرسید تربت رو از کجا آوردی
همینجوری نه برداشت و نه گذاشت ، زد تو برجک ما !
البته خب درسته که تربت فقط تربت ارباب
اما
من اعتقاد دارم
یه جورایی

با خودم عهد کردم دیگه به هیچکس نمی گم همچین تربتی دارم
مدتها گذشت
یه دوستی داشتیم که اون مادر خانومش اینا یه فامیلی داشتن که برا حضرت ام البنین همه ساله ، سالروز وفات حضرت رو خرج می داد
توفیق شد ما هم روز وفات حضرت ام البنین رفتیم هیئت خونشون
رسمش بود این بنده ی خدا که از وفات حضرت ام البنین تا ولادت حضرت فاطمه رو برنامه میگیره خونشون
و روز وفات بی بی ام البنین و روز ولادت بانوی دوسرا حضرت زهرا سلام الله علیهما ، یعنی روز اول و روز آخر مراسم هم خرج می داد .
به این رفیقم گفتم چه جالب
تا حالا همه جای تهران همه جور دهه ای دیده بودیم اما اینجور مراسم اونم هشت روزه ، بین این دوتا مناسبت ندیده بودم .
رفیقم گفت :
این بندگان خدا تو عشق به حضرت ام البنین تکند .
و الان سالهاست هیئت دارند .
گفتم خدا ازشون قبول کنه .
کفت : آمین ! بعدشم گفت : این خانواده با این ثروت و رفاه ، الان همه چی دارن اما سالهاست به هر دری میزنند بچه دار نمیشن .
یهو انگار یه نفر بم یه جمله ای رو گفت .
نفهمیدم چی گفت .
یه دقیقه مکث کردم ببینم می تونم مرور کنم ببینم چیگفت .
دوباره انگار تکرار شد
گفت : براشون گندم بیار .
تازه گرفتم داستان از چه قراره
شب وفات حضرت ام البنین بود
فرداش روز وفات خانم بود
هیئت شون بعد از نماز مغرب بود و منم نمی تونستم فرداش برم خونشون
همون شب ، از رفیقم پرسیدم شماره ی این بابا رو داری ؟
گفت : نه ! فامیلای دور خانومم اند .
خودم بانی مجلس رو دیدم . تو همون شلوغی شب وفات ، شماره تلفنش رو ازش گرفتم
.
همچین با کلاس ، کیف چرمش رو از جیبش در آورد و کارتش رو داد .
انتظار داشتم موبایلشو بده .
خب خلاصه فرداش زنگ زدم .
یه خانومی گوشی رو برداشت و گفتم من فلانی هستم با آقای فلانی کار دارم و خلاصه بعد از اینکه خانمه شماره شناسنامه ی مارو پرسید ، وصل کرد با اوشون یعنی آقایی که دیشب خونشون هیئت بودیم ، صحبت کنیم .
نمی دونستم سر صحبت رو چه جوری باز کنم .
یه کم من من کردم دیدم طرف فکر کرده من از اون آدمای آویزونم و … گفتم : ببین آقا جان
شنیدم شما ارادت خاصی دارید به خانوم حضرت ام البنین
گفت : خب ؟
گفتم : ببین اقا من این حرفو به صمیمی ترین دوستم زدم ، منظورم رو متوجه نشد .
پس لطفا حواستون رو جمع کنید
ببیند من چی میگم .
اگه عاشق باشید می فهمید
گفت : بفرمائید
گفتم : من یه دونه ی گندم دارم با این مشخصات و داستان رو تعریف کردم و گفتم :
دیشب شنیدم که سالهاست در انتظار فرزندید .
نمی دونم
اعتقاد دارید یا نه
اما من اعتقاد دارم
می خوام یه دونه ازوون گندم رو بدم به شما
تا چاشنی یه غذاش کنید
و خودتو همسرت ازش بخورید
احساس کردم داره  پشت تلفن گریه می کنه .
گفت : کجا خدمت برسم قربان
گفتم امشب من نمی تونم بیام هیئتتون
اگر می تونید من ساعت ۳ فلان جا هستم بیایید . منم گوهر رو میارم
اومد و من
دونه ی گندم رو بهش دادم
بوسید دونه ی گندم رو
بوش کرد
یه پاکت کاغدی در آورد و با احترام گذاشت تو جیبش
و خیلی تشکر کرد .
و گفت : من می تونم تلفن شمارو داشته باشم و ..
گذشت
ما اون چند شب رو هم رفتیم .
تا شب آخر
گفت : اون دونه ی گندم رو ریختم تو تو غذای امشب
شب آخر مجلس
به نام حضرت زهرا سلام الله علیها
و سفره دار بی بی ام البنین
ماهم ازون غذا خوردیم
و اونشب گذشت
و ماهم خداحافظی کردیم
هر از گاهی اون بنده ی خدا اس ام اس می داد
تا اینکه یه مدتی بود دیگه اس ام اس نداده بود
فکر کنم نزدیکای ماه رمضون بود دیدم موبایلم زنگ خورد
دیدم اسم همین بنده ی خدا افتاده
کلی صحبت کرد و گفت :
ما برای مشکل بچه دار شدنمون ۱۴ سال تلاش کردیم
واینجا تا اینو گفت شروع کرد به اینکه صداش بلرزه و ادامه داد :
به هر دری زدیم
تا اینکه دکترها ماه پیش گفتند ما آخرین عمل رو هم روی همسرتون انجام میدیم
اگر این دیگه جواب نداد ، ما نمی تونیم کاری بکنیم .
خیلی نگران شدم
قرار بود این ماه بعد از آخرین عذر شرعی همسرم برویم برای عمل
( ببخشید من اینو مینویسم چون اون آقا گفتند و من می خوام خیانت در امانت نشه و عین جملات باشه )
اما هرچی صبر کردیم که ایشون عادت ماهانشون شروع بشه نشد
تعجب کردیم
رفتیم دکتر
گفت اگرچه بعیده اما یه آزمایشی بدید
آزمایش دادیم
در کمال ناباوری
خانمم بادار شده بود
وقتی دکترها گفتند اون آخرین عمله و اگه اون عمل جواب نده
خیلی نگران شدم
اما الان زنگ زدم بت بگم
اون دونه گندم اهدایی خانم ام البنین کار خودشو کرد.

از اون سه تا دونه گندم ، سه تا خاطره هست که این یکیش بود .

پی نوشت : این واقعه ی زیارت یواشکی قبور اهل ائمه ی بیت وحضرت ام البنین سلام الله علیهم اجمعین درسهای فراوانی برای من داشت . که قصد ندارم اینجا بنویسم اما یکیش که خیلی مهم بود این بود که :

خدا و اهل بیت هیچ وقت راضی نمی شوند تا برای یک کار مستحب موکد ، یک واجب زیر پا گذاشته شود .اگر حواسم نبود ، نزدیک بود نماز صبحم قضا بشه و اگر قضا می شد مطمئن بودم هیچکدام از امامان عزیزم و خصوصا پیامبر عظیم الشأن اسلام ، اصلا از اینکار من خوششون نمیومد و خلاصه قضیه داستان دار می شد .

شما می‌توانید ما را دنبال کنید از خوراک RSS 2.0 You can skip to the end and leave a response. Pinging is currently not allowed.

۱۳ پاسخ



پاسخ بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

cheap football shirts  | cheap football shirts  | cheap football shirts  | cheap football shirts  | cheap football shirts  | cheap football shirts  | cheap football shirts  | cheap football shirts  | cheap football shirts  | cheap football shirts  | cheap football shirts  | cheap football shirts  | cheap football shirts  | cheap football shirts  | cheap football shirts  | cheap football shirts  | cheap football shirts  | cheap football shirts  | cheap football shirts  | cheap football shirts  | cheap football shirts  | cheap football shirts  | cheap football shirts  | cheap football shirts  | cheap football shirts  | cheap football shirts  | cheap football shirts  | cheap football shirts  | cheap football shirts  | cheap football shirts  | cheap football shirts  | cheap football shirts  | cheap football shirts  | cheap football shirts  | cheap football shirts  | cheap football shirts  | cheap football shirts  | cheap football shirts  | cheap football shirts  | cheap football shirts  | cheap football shirts  | cheap football shirts  | cheap football shirts  | cheap football shirts  | cheap football shirts  | cheap football shirts  | cheap football shirts  | cheap football shirts  | cheap football shirts  | cheap football shirts  | cheap football shirts  | cheap football shirts  | cheap football shirts  | cheap football shirts  | cheap football shirts  | cheap football shirts  | cheap football shirts  | cheap football shirts  |