صفاتی شایسته از یک حیوان که برای مومن شایسته است …!

در کتاب نشان از بی نشانها این مطلب از قول مرحوم نخودکی اصفهانی از حضرت امیر علیه السلام نقل شده است که ایشان فرموده اند :

طوبی لمن عیشه کعیش الکلب
ففیه عشره خصال ینبغی ان یکون کلها للمؤمن

الاول: لیس له مقدار بین الخلق و هو حال المساکین
الثانی: ان یکون فقیرا لیس له مال و لا ملک و هو صفه المجردین
الثالث: لیس له مأوی معلوم و الارض کلها له بساط و هو من علامات المتوکلین
الرابع: ان یکون اکثر اوقاته جائعا و هم من دأب الصالحین
الخامس: إن ضربه صاحبه مأه جلده لا یترک بابه و هو من علامات المریدین
السادس: لا ینام من الیل الا الیسیر و ذلک من اوصاف المحبین
السابع: انه یطرد و یجفی فیجیب و لا یحقد و ذلک من علامات الخاشعین
الثامن: رضی بما یدفع صاحبه من الاطعمه و هو حال القانعین
التاسع: اکثر عمله السکوت و ذلک من علامات الخائفین
العاشر: اذا مات لم یبق منه المیراث و هو حال الزاهدین
خوشا بحال کسی که زندگیش چون زندگی سگ باشد. در این حیوان ده خصلت است که مومن به داشتن آنها سزاوار است
اول: آنکه سگ را در میان مردمان قدری نیست و این حال مسکینان است
دوم: آنکه مالی و ملکی ندارد و این همان صفت مجردین است – مجردین یعنی کسانی که به مقام تجرد نائل شده اند و از همه چیز و همه کس حتی خود فارغ شده اند
سوم: آنکه او را خانه و لانه ای معین نیست و همه زمین بساط اوست و این علامت متوکلان است.
چهارم: آنکه اغلب اوقات گرسنه است و این عادت صالحان است
پنجم: آنکه اگر صد تازیانه از صاحب خود بخورد در خانه او را رها نمی کند و این صفت مریدان است.
ششم: آنکه شب هنگام بجز اندکی نمی خوابد و این از اوصاف محبین است
هفتم: آنکه رانده می شود و جفا می بیند لکن چون بخوانندش بدون دلگیری باز می گردد و این از علامات خاشعین است
هشتم: آنکه به اضافه طعام صاحبش راضی است و این حال قانعین است
نهم: آنکه بیشتر اوقاتش خاموش است و این از علامات خائفین است
دهم: آنکه چون بمیرد میراثی بجای نگذارد و این حال زاهدان است

منابع:
نشان از بی نشانها، چاپ هجدهم، ج اول، ص ۳۱۰
در ثمین و ماء مَعین چاپ دوم صفحه ۴۵۷ ـ تالیف آیت الله سید مجتبی حسینی میر صادقی زنجانی
لئالی الاخبار ج ۵ – ص ۳۸۷- ۳۸۸
تحریر المواعظ العددیه، ص: ۵۵۲

راه نجات؛هدفمندی از رایانه تا پـلاس !

حضور در شبکه های اجتماعی از قبیل فیس بوک ، توییتر،گوگل پلاس و … حضوری همانند حضور در یک جامعه بین المللی را تداعی می کند با این تفاوت که نقش انسانها در شبکه های اجتماعی به مراتب از حضورشان در جامعه پر رنگ تر و ایضا اثرگذار تر تعریف شده است .
یکی از اهداف کلانی که بنیانگذاران شبکه های اجتماعی با استفاده از روشهای خاصّ ِ روانشناسانه به دنبال آن بوده اند سازماندهیِ گروهی ِکاربران مجازی با سلایق مختلف می باشد که کاربر در آن گروه به تعامل با سایر همگروهی های خود پرداخته و با دیگران آشنا می شود.

گروهایی با گرایش هایی همچون :
دین
سیاست
اخبار
هنر
سکس
عشق
ادبیات
تجارت و تبلیغات
هک و …از جمله عمده گرایش هایی می باشد که موسسین شبکه های اجتماعی به دنبال آن بوده و این شبکه ها را طوری طراحی کرده اند که یک کاربر می تواند در همه و یا برخی از گرایش ها حضوری فعال داشته باشد .
فرق عمده ی کاربر شبکه های اجتماعی در فضای مجازی با یک انسان در جامعه ، اولا پوشش ( واقعی و یا دروغین ِ ) دلخواهیست که این شبکه ها به افراد داده و در ثانی نحوه ی تعامل بدون محدودیت ِ فرد با سایر کاربران حاضر در شبکه می باشد.

شاید در جامعه به راحتی نتوان با یک فرد با مشخصاتی خاص ، ارتباط برقرار کرد اما برقراری این ارتباط با ساکنین جامعه ی مجازی و علی خصوص کاربران شبکه های اجتماعی که اکثرا جوان و با پراکندگیِ سنی ِ ۲۵ تا ۳۵ سال می باشند ؛با چند کلمه در قالب یک کامنت ساده و یا یک لایک و پلاس امکان پذیر می باشد و افراد به راحتی می توانند اثر چند جمله ی ساده ی خود را مشاهده نمایند .
به عبارت دیگر یک کاربر جوان در شبکه های اجتماعی ، حضورش در آن شبکه را از شخصیت واقعیش در اجتماع ِمردم ، اثرگذارتر می بینند و همین مهم یکی از دلایل عمده ی حضور این افراد در شبکه های اجتماعی می باشد .

از طرفی به دلیل نبود یک قانون جامع در خصوص پیگیری تخلفات کاربران در شبکه های مجازی ، متاسفانه رعایت حدود الهی و در کنار آن اخلاق دینی و انسانی به مراتب کمرنگ تر از زندگی روزانه ی این افراد در جامعه ی واقعی شان میباشد و با تاسف فراوان باید گفت که بنیانگذاران  شبکه های اجتماعی از همین ضعفِ از قبل پیش بینی شده ، نهایت استفاده را کرده تا به تخریب تدریجی پایه های دینی و کم رنگ جلوه دادن اصول اخلاقی بپردازند .

نقض حریم های دینی و اخلاقی از مبرّزترین خصیصه های این شبکه هاست و متاسفانه کاربران نخبه و علی الخصوص افراد مذهبی نیز گاها با چنین نقض حریم هایی روبرو هستند .
چیزی که تکرار آن از قُـبح آن می کاهد .

آنچه که امروز در فضای مجازی شاهد آن هستیم پیوستن خیل کثیری از نخبه گان مذهبی به شبکه ی اجتماعی گوگل پلاس بجای فیس بوک و تشکیل جدید حلقه ی مذهبیــون در این شبکه ی اجتماعی می باشد و در این گریز مهمترین نکته ای که این کاربران باید از آن آگاه باشند یک مسئله ی بسیار مهم است و آن اینکه :
نباید جذابیت های این شبکه ها آنها را از حقیقت فعالیت دینی شان دور نماید .
به اشتراک گذاشتن جمله های زیبا و خواندنی تا زمانی خوب است که به قول مرحوم علامه ی محمد تقی جعفری ، “مطابق با واقع و اثر گذار در زندگی روزمره ” باشد در غیر اینصورت “بازی با الفاظی” است که آنها را در طولانی مدت به یک بازیگر ماهر تبدیل خواهد کرد .

سوالی که مطرح است این است که وظیفه ی کاربران مذهبی حاضر در شبکه های اجتماعی چیست ؟social network

یک کاربر شبکه های اجتماعی باید قبل از هر چیز یک دستور کار را در قالب عناوین زیر برای خود مشخص نماید . دستور کاری که برای فعالیت موفق در شبکه های اجتماعی حتما و باید مورد توجه قرار بگیرد .
فعالیت موفق باید از باء بسم الله تا تای تمّت آن برنامه ریزی شده باشد . چیزی که طراحان شبکه های اجتماعی برای حداکثر استفاده از حضور اعضای خود ، صفر تا صدش را برنامه ریزی نموده اند و ما اگر بخواهیم دچار انحراف نشویم حتما باید به آن توجه نماییم .

تعریف هدف :

کاربرانی که می خواهند با گرایش دینی به عرصه ی بین المللی شبکه های اجتماعی قدم بگذارند باید برای خود یک هدف جامع تعریف نمایند . باید دید که هدف از حضور در فضای مجازی چیست ؟ و وقتی هدف را برای خود تعریف کردیم بسنجیم که آیا انتخاب این هدف ، درست و بر اساس نیازهای اشباع نشده ی کاربران حوزه ی دینی شبکه های اجتماعی هست یا خیر !

تعریف راهکار فعالیت بر اساس تخصص ها:

پس از تعریف هدف ، بر اساس توانایی های خود  باید به راهکاری برای تحقق هدف دست پیدا کنیم . به عبارتی باید برای خود یک نقشه ی راه ترسیم نمائیم . نقشه ای که برای تحقق هدف بر اساس تخصص های ما ترسیم شده باشد .
لازم به ذکر است که اگر تخصصی نداریم یا باید آنرا به دست آورده و کسب نماییم و یا از حضوری بی تخصص در شبکه های اجتماعی خودداری نمائیم .

اتحاد با سایر مذهبیـون با گرایش واحد بر ای تحقق هدف :

پس از شناسایی حلقه های فعالیت ، لازم است جهت تحققِ هدفِ واحد ، گروه های مذهبی با یکدیگر ائتلاف تشکیل دهند .در تشکیل ائتلاف باید به کار گروهی و خرد جمعی با مدیریت واحد اعتقاد داشت . چیزی که متاسفانه ما ایرانی ها در آن ضعف فراوان داریم . هم کارگروهی مان ضعیف است و هم برای پذیرفتن مدیریت واحد،خواسته های فردیمان از هر چیز دیگر برایمان مهمتر است و متاسفانه اهداف تشکّل و ائتلاف ، در رتبه ی بعد از سلایق و خواست هایمان قرار دارد .
چیزی که امروز شبکه های اجتماعی در شبکه های مجازی به دنبال آن هستند درست کردن اجتماع ( یا همان حلقه ها) ئی است که می تواند در مقابل جامعه قرار گرفته و تجزیه ی اجتماعی جامعه ی نیروهای مومن و انقلابی را در شبکه های اجتماعی در برداشته باشد و صد البته که ما باید از این توطئه آگاه بوده و با محکم تر کردن پیوندها در ائتلاف ،تفکر اجتماع را به بطن جامعه ملحق نمائیم و از تشکیل اجتماع های متعدد که ممکن است به تجزیه ی نیروهای مومن و انقلابی بیانجامد ؛ پرهیز نماییم .

عدم توجه به جذابیت ها و توجهات کاذب :

وقتی هدف را تعریف کردیم و بعد از آن توانایی های خود را سنجیدیم باید بدانیم که در این راه ، جدابیت های کاذبی هم برای ما بوجود خواهد آمد . جذابیت هایی از قبیل تمجید های کذا و کذا و یا تقبیح های آنچنانی ، همچنین تعدد کامنت ها ، لایک ها و …که نباید ما را از رسیدن به هدف ، از راهکاری که برای خود ترسیم کرده ایم ؛ منحرف نماید .
جذابیت های کاذبی که متاسفانه خیلی از کاربران شبکه های اجتماعی را در طولانی مدت از هدفشان منحرف کرده است و مطالعه ی آثار آنها گواه چنین ادعایی است .خیلی از این کاربران با ایده و تفکرات مذهبی وارد شبکه های اجتماعی می شوند و پس از مدتی به جای اینکه بر موج احساسات سوار شوند ، موجی که موسسین این شبکه ها به دنبال ایجاد آن بوده اند به آرامی آنها را به متن گردابی که از پیش فراهم شده است ؛ می کشاند .

توجه به توطئه ی دشمن در طول راه :

آنچه مسلم می نماید و ایضا بسیار مهم بوده و از نکته های اساسی است ؛  اینست که در طول تاریخ با گذشت زمان ، شیوه های اصلیِ فاسد کردن و یا آبادانی ، عوض نمی شود . در طول این راه نباید بی تقوایی کنیم که در غیر اینصورت ، حمله و هجمه ی دشمن با همان شیوه های قدیمی فاسد کردن به سراغمان خواهد آمد . ارتباط های نامشروعی که در قالب های مختلف و با عناوین محتلف در کمین تمام فعالان مجازی خصوصا فعالان حوزه ی دین نشسته است از جمله دستاویزهایی ست که گاهی می تواند اولین و آخرین باشد !

 

طلب عافیت از درگاه احدیت :

در طول راه ، همواره باید از خداوند متعال برای رسیدن به هدف طلب توفیق نمود که اگر لحظه ای نظر لطفش را از ما برداشته شود معلوم نیست که به کجا خواهیم رفت !

 

نتیجه ی مهم : طراحان شبکه ی جهانی اینترنت  که به اعتراف متخصصین با هدف سلطه ی تجاری در کشورها و پس از آن کودتای فرهنگی و نظامی طراحی شده است ، ابزاری خطرناک بوده که استفاده ی از آن مستلزم آگاهی از زباله های آن می باشد .

در پایان توجه شما را به گوشه ای از بیانات امام خامنه ای جلب می نمایم :سیدنا القائـــد ادام الله ظله علی رئوس المسلمین

امروز دشمن از همه روشها استفاده مى‏ کند. من دیروز در جمع جوانها مى‏ گفتم که امروز صدها سایت اصلى و هزاران سایت فرعى در اینترنت وجود دارد که هدف عمده‏ شان این است که تفکّرات اسلامى و بخصوص تفکّرات شیعى را مورد تهاجم قرار دهند.

 

 

مطالب مرتبط :

جایگاه اینترنت در کلام رهبری

مجتهد سایبری؛ نیاز امروز فضای مجازی

یک خواب اینترنتی+ یک توصیه برای فعالین فضای سایبر !

یک تذکر اخلاقی برای دوستان وبلاگ نویس

بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا /۹ روز تا مثنوی عاشقان/ ورود به کربلا ….

کاروان امام حسین دو روز را پیمودند در حالیکه لشگر حرّ به تعقیب آنان می پرداخت . کاروان امام حسین علیه السلام در یکی از منازل چون صبح شد پیاده شده ، نماز صبح را ادا کردند و با شتاب سوار شدند. حضرت  علیه السلام  اصحاب خود را به سمت چپ میل داد و مى خواست آنان را از سپاه حر جدا سازد. و حر مانع شده مى خواست ایشان را به سمت کوفه برگرداند و آنان امتناع مى کردند، پیوسته چنین بودند تا در حدود نینوا به کربلا رسیدند. ناگاه سوارى کمان بر دوش از جانب کوفه نمودار شد. هر دو سپاه به انتظار او ایستادند. چون نزدیک شد به حر و سپاهش سلام کرد و بر امام  علیه السلام  و یارانش ‍ سلام نکرد. نامه اى از عبیدالله بن زیاد به حر داد که در آن چنین آمده بود:
اما بعد: چون نامه ام به تو رسید و فرستاده ام نزد تو آمد،  بى درنگ   بر حسین  علیه السلام  تنگ گیر و او را جز در دشتى بى آب و گیاه فرود نیاور. به فرستاده خود دستور داده ام از تو جدا نشود تا خبر انجام فرمانم را بیاورد. والسلام .
حر چون نامه را خواند به آنان گفت : این نامه امیر عبیدالله زیاد است که فرمانم داده در همین جا که نامه اش رسیده بر شما سخت گیرم و به فرستاده خود دستور داده از من جدا نشود تا فرمانش را اجرا کنم .
یزید بن مهاجر کندى که در سپاه امام  علیه السلام  بود به فرستاده ابن زیاد نگریسته او را شناخت و گفت : مادرت به عزایت بنشیند چه پیامى آورده اى ؟!
گفت : من از پیشواى خود پیروى نموده به پیمانم وفا کردم .
ابن مهاجر گفت : بلکه پروردگار خود را نافرمانى کردى و در هلاکت خود از پیشوایت پیروى نموده ننگ و آتش را به دست آوردى . چه بد پیشوایى است پیشواى تو. خداى متعال فرمودند:  ما آنان را پیشوایانى قرار دادیم که به آتش فرا خوانند و در روز قیامت یارى نشوند. پیشواى تو از اینان است
حر کاروان امام  علیه السلام  را در آن دشت بى آب و آبادانى فرود آورد. امام  علیه السلام  فرمودند:  بگذار در این قریه هاى نینوا و غاضریه یا شفیه فرود آییم
حر گفت : به خدا سوگند نمى توانم ، این مرد آمده تا مراقب من باشد.
زهیر بن قین عرض کرد: اى فرزند رسول خدا  صلى الله علیه و آله و سلم ! به خدا سوگند، من آینده را سخت تر از حال مى بینم . هم اینک جنگ با اینان آسان تر است از جنگ با سپاهیان بى شمارى که پس از این خواهند آمد.
امام  علیه السلام  فرمودند:  من آغازگر جنگ نخواهم بود .
سپس ‍ فرود آمد. این رویداد در روز پنجشنبه دوم محرم شصت و یک قمرى بود….

موسوعه کلمات الامام حسین علیه السلام / فصل چهارم / شماره ی ۳۳۵

وعده ی ما و شما ، گودال قتلگاه …/ ۲۶ روز تا مثنوی عاشقان

شیخ مفید، از امام صادق  علیه السلام  نقل کرده که فرمودند:
چون امام حسین  علیه السلام  از مدینه رهسپار شد، گروههایى از فرشتگان نشاندار – نیزه به دست و سوار بر اسبان بهشتى – با او دیدار نموده سلام کردند و گفتند: اى که – پس از جد و پدر و برادر خود – حجت خدا بر خلایقى ! حق تعالى جد تو را – در موارد بسیار – بوسیله ما یارى کرد. اکنون او ما را به مدد تو فرستاده است .
حضرت  علیه السلام  فرمودند:  وعده گاه ما و شما گودال و بقعه اى است که در آن به شهادت مى رسم و آن کربلاست چون به در آنجا در آمدم به نزد من آیید
عرض کردند: اى حجت خدا: فرمانمان ده که مى شنویم و اطاعت مى کنیم . آیا از برخورد با دشمن نگرانى ؟ ما با توییم .
فرمودند:  آنان را بر من راهى نیست و زیانم نتوانند رساند تا به جایگاه شهادت خود درآیم

موسوعه کلمات الامام حسین علیه السلام / فصل چهارم / شماره ی ۲۴۶

 

توصیه ی امام عصر بر خواندن صحیفه سجادیه !

علامه تهرانی در کتاب امام شناسی آورده اند :
محدث عظیم و سالک وارسته، مرحوم مجلسی اوّل می‌فرماید: «در اوایل جوانی مایل بودم، نماز شب بخوانم امّا نماز قضا بر عهده‌ام بود و به همین دلیل احتیاط می‌کردم و نمی‌خواندم. خدمت شیخ بهائی(ره) عرض نمودم، فرمود: «نماز قضا بخوان.» امّا من با خود می‌گفتم نماز شب ویژگی‌های خاصّ خود را دارد و با نمازهای واجب فرق می‌کند. یک شب بالای پشت بام خانه‌ام در خواب و بیداری بودم که امام زمان(ع) را در بازار خربزه فروشان اصفهان در کنار مسجد جامع دیدم. با شوق و شعف نزد او رفتم و سؤالاتی کردم از جمله خواندن نماز شب. فرمود: «نماز قضا بخوان!»
عرض کردم:« یا بن رسول الله، همیشه دستم به شما نمی‌رسد! کتابی به من بدهید که به آن عمل کنم.»
فرمود:«برو از آقا محمّد تاج کتاب بگیر!» در خواب گویا او را می‌شناختم؛ رفتم کتاب را از او گرفتم و مشغول خواندن بودم و می‌گریستم که از خواب بیدار شدم.
از ذهنم گذشت که شاید محمّد تاج همان شیخ بهایی است و منظور امام از تاج، این است که شیخ بهایی ریاست شریعت را در آن دوره به عهده دارد.
نماز صبح را خواندم و خدمت ایشان رفتم. دیدم شیخ با سیّد گلپایگانی مشغول مقابله صحیفه سجّادیّه است.
ماجرا را برایش نقل کردم. فرمود:« انشاءالله به چیزی که می‌خواهی می‌رسی.»
بعد ناگهان یاد جایی که امام را در آن ملاقات کرده بودم، افتادم و به کنار مسجد جامع رفتم. در آنجا آقا حسن تاج را دیدم که از آشنایان قدیم بود. مرا که دید گفت:«ملّا محمّد تقی! من از دست طلبه‌ها به تنگ آمده‌ام. کتاب را از من می‌گیرند و پس نمی‌دهند. بیا برویم خانه یک سری کتب به تو بدهم.» مرا به خانه‌اش برد، در اتاقی را باز کرد و گفت:«هر کتابی را که می‌خواهی بردار!»
کتابی را برداشتم؛ ناگهان دیدم همان کتابی است که دیشب در خواب دیده بودم. «صحیفه سجّادیّه» بود. به گریه افتادم. برخاستم و بیرون آمدم.
گفت:«باز هم بردار!»
گفتم:«همین بس است.»
پس شروع نمودم به تصحیح و مقابله و آموختن صحیفه سجّادیّه به مردم و چنان شد که از برکت این کتاب، بسیاری از اهل اصفهان مستجاب الدّعوه شدند.
مرحوم مجلسی دوم می‌فرماید: «مجلسی اوّل چهل سال از عمر خود را صرف ترویج صحیفه کرد و انتشار این کتاب توسط او باعث شد که اکنون خانه‌ای نیست که صحیفه در آن نباشد. این حکایت بزرگ باعث شد بر صحیفه شرح فارسی بنویسم که عوام و خواص از آن بهره‌مند شوند».

 امام شناسی، ‌ج ۱۵، ص ۴۹و ۵۰

 

 

مجتهد سایبری؛ نیاز امروز فضای مجازی

{ مقدمه }
در فضای سایبر نشسته ایم و دست روی دست گذاشته ایم
.
هر کسی هم برای خودش عمّاری شده است .
آن یکی پست میزند که چه و چه !
آن دیگری هم تز می دهد در سطح لالیگا !
نشسته ایم و دست روی دست می گذاریم تا به ما حمله کنند و بعد ما هم برویم و دفاع کنیم .
آخرش چه فایده ؟
این که نشد !
ما بنشینیم به اعتقاداتمان حمله کنند و بعد برویم و دفاع کنیم !
نه دین ما به ما چنین اجازه ای می دهد و نه شارع مقدس .

{ عمّار بودن }
عمار بودن هزار تا شرایط نداشته باشد لا اقل یکی دو تا را که دارد.
مهم است که آدم دغدغه داشته باشد که عمار بشود ولی مهم تر این است که عمار را بشناسد .

عمار ملازم امیر المومنین بود ولی سربار نبود.
غیر محترمانه اش می شود آویزان .
عمار آویزان ولی زمانش نبود.
وبال نبود .
عمار شاخص بود .

{ عمار فرقان بود }
رسول گرامی اسلام صلی علیه و آله و سلّم فرمودند فئه ی باغیه عمار را شهید می کنند.
فئه ی باغیه آن همه را شهید کردند ، چرا اسم عمار باید برده شود؟
چون عمار با اینکه زیر سایه خمیه امیرالمومنین نشسته است ولی خودش “فرقان” است.
یعنی اگر علی را نمی فهمی ، از روی دست عمار نگاه کن .
عمار شاگرد زرنگ است .
هم درست می نویسد ، هم کامل ، هم خوش خط .
به عبارت خودمانی اش عمّار کسی است که وصل به کُر است .

{ دغدغه }
این همه آدم که در فضای سایبر برای خودشان عمارند ، چند نفرشان وصل به کُر هستند ؟
چند نفرشان دچار خود عمّر پنداری نشده اند ؟
چند نفرشان آویزان ولایت نیستد که اگر پشت خط گرفتار شدند و دسترسی نداشتند ، مشق و سر خط شان را بلد باشند ؟ چه رسد به اینکه هم درست بنویسند ، هم کامل ، هم خوش خط.

عمار فریاد نمی زد من شاخصم .
حدیث پیامبر برایش بس بود .
قول و فعلش هم منطبق بر حرف مولایش بود .

این همه جماعت سایبر ، کی می تواند ادعا کند من سرمشق هایم را فولم ؟
اگر حضرت آقا کُـد ندهد که همه بایدبزنیم گاراژ .
اگر حضرت آقا چراغ قوه نیندازد، توی این تاریکی همه رفته ایم توی دیوار یا می خوریم به همدیگر و همدیگر را لگد می کنیم.

جیگر می خواهد اعتراف کنی که عمار نیستی .
جیگرش را داری که بگی من آنی نیستم که آقا می خواهد ولی می خواهم بروم خودم را بسازم؟!
بروم به این معنی نیست که بروم توی بیابان و کوه و صحرا معتکف بشوم .
ساختن به این است بشینی نگاه کنی و سر مشق ها را بنویسی . از خودت هم کم و زیاد نکنی .

اگر آن بالا نوشته “بابا نان دارد” نگی حالا یک “دارا انار آورد” هم بنویسم که نشان بدهم بابا نان داد را فول فولم.
آن کسی باید سرمشق بدهد ، که تا ته دیس را خورده باشد نه اینکه با قاشق چایخوری مست کرده باشد .
من و تویی که قاشق چایخوری را با هزار سلام و صلوات خورده ایم ، سرمشق دادن برایمان سَمّ است چه برسد به اینکه بگوییم خودمان سرمشقیم و عماریم .

{ مجتهد سایبری }
همیشه دلم می خواسته و می خواهد که در فضای سایبر اثر گذار باشم .
و همیشه هم به این ابزار ، به دید منبر نگاه کرده ام اما یک تفاوت مهم دارد این منبر با منبر رسول الله
و آن هم قداست آن منبریست که جایگاه وعظ رسول گرامی اسلام ، ائمه ی اطهار و بزرگ عالمان دینی بوده است
روضه خواندن روی این منبر ، بلدیت می خواهد .
حدیث گفتن روی این منبر ، بصیرت می خواهد .
موعظه کردن در این فضا ، تخصص می خواهد .
الان هم که بحمد الله همه برای خودشان متخصصی شده اند .
در این شرایط و با وجود دغدغه های حضرت امام خامنه ای حفظه الله تعالی مبنی بر سر و سامان دادن فضای مجازی ، کمبود یک مجتهد سایبری و یا هیئت مجتهدین سایبری احساس می شود که بتوانیم به آنها مراجعه کنیم .
از آنها استفتاء کرده و کسب تکلیف نمائیم .
کسانی که در صورت نیاز فتوای جهاد سایبری بدهند.
و یا عملیات استشهادی مجاهدین سایبری را سازماندهی کنند .
سر خود نمی شود منبر رفت .
سر خود نمی شود جهاد سایبری کرد .
سر خود نمی توان دست به عملیات استشهادی در فضای سایبر زد .
باید کسی باشد که از او تقلید کنیم و او مجتهد ما در فضای سایبر باشد .

{ پی نوشت مهم }
اللهم ارزقنا …

وقتی بخواهیم گیر الکی بدهیم + تصویر !

چند روز پیش در یکی از سایتها ، عنوان یک خبر را مشاهده کردم که نوشته بود :
خانه خدا از «حرا» دیگر دیده نمی‌شود .
که پرداختن به این خبر آنهم در فضای سایبر که هیچ تحقیق و تفحصی درباره ی اخبار صورت نمی پذیرد ، جای تأمل داشت .

فرمایشات مقام معظم رهبری درباره ی استفاده از اینترنت و آسیب هایی که در فرمایشات معظم له به وضوح دیده می شود ، متاسفانه گریبان گیر فعالان عرصه ی مجازی شده و بدون هیچ تحقیق و یا تفحصی به انتشار هر مطلبی مبادرت می ورزند .

توضیح :

در کنار خانه ی خدا ساختمانهایی ساخته شد که ابراج البیت نام گرفت و  سالهاست بحث بر انگیز بوده و توجه فعالان عرصه ی مهدویت را به خود جلب کرده است و درباره ی آن مقالات و مطالبی را به رشته ی تحریر در آورده اند و الحق ، به بیان برخی مطالب قابل توجه ، پرداخته شده است .

کسانی که به حج مشرف شده و به غار حرا نیز رفته اند به خوبی بنای مسجد الحرام را از فراز جبل النور مشاهده می کنند و بنای ابراج البیت ، هیچ ممانعتی برای دیدن ، ایجاد نمی نماید .

وقتی سوژه ی خبری نباشد و به هر قیمتی دنبال انتشار اخبار باشیم ، نتیجه اش می شود این . گیر الکی میدهیم .

نکته : البته این یک نمونه ی کوجک از میان هزاران اخبار غیر واقعیست که در فضای نت منتشر شده و ببینده هم بدون هیچ تحقیق آنرا می پذیرد و جای خود دارد .اما وقتی یک خبر آنهم در یک سایت پر بیننده منتشر می شود و با آبروی یک فرد خاص و یا جماعتی در ارتباط است ، بر اهل تقوی لازم است که بدون تفحص ، آنرا نپذیرند و البته اینهم بازجای خود را دارد !

تصاویر خانه ی خدا از فراز جبل النور و مشاهده ی ابراج البیت در کنار خانه ی خدا

دعا و ندبه برای تعجیل در امر فرج

در پی شدت گرفتن بحران‏های جهانی و نیز ظلم و ستم فراوان به مسلمانان بویژه شیعیان در بحرین، عربستان، آذربایجان و پاکستان تعدادی از طلاب حوزه علمیه قم و نیز فعالان سایبری حزب الله، برنامه‏ای تحت عنوان ۴۰ روز دعا و تضرع برای تعجیل در فرج را برنامه ریزی کرده ‏اند.
به گزارش پایگاه جامع اطلاع رسانی امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف این برنامه از روز اول ماه ذی الحجه آغاز و تا روز عاشورای امسال ادامه خواهد داشت و می‏تواند به شکل فردی و یا در هیأت‏ های مذهبی انجام شود.

 

 

 

متن بیانیه این طلاب به شرح زیر است: ادامه ی مطلب

جایگاه اینترنت در کلام رهبری

علومی که منشاء اهل بیتی نداشته باشد و یا اهل بیت در آن نظر نداده باشند ، علم دارای زباله خواهد بود . و زمانی استفاده از این علوم خطرناک می شود که زباله ی آن ، زباله ی سمّی باشد که در این صورت استفاده از آن هم برای فرد و هم برای جامعه مضر می باشداگرچه ممکن است فوائد فراوانی هم داشته باشد .اینترنت از آن دسته تکنولوژی هایی است که اساس راه اندازی آن در تشکّلی نظامی با اهدافی غیر از تولید علم ، به بهره برداری رسیده است و استفاده ی از آن باید با ملاحظات فراوانی صورت بگیرد.برای دریافت این معنا باید به سابقه ی اینترنت اشاره ای داشته باشیم و پس از تامل در این سابقه ، به اصل بحث بپردازیم . ادامه ی مطلب

تصویری جعلی از حاج عماد مغنیه !

شاید تا کنون این تصویر از حاج عماد مغنیه در کنار رهبر انقلاب را دیده باشید

اما این تصویر که زمانی هم به شدت معروف شد و گل کرد

اصالتا یک تصویر جعلی می باشد

فرع و اصل عکس موجود است

قضاوت با شما

تصویر جعلی

تصویر اصلی

امروز به ما برچسب ضد ولایت فقیه می زنند !

این روزها که به مناسبت ایام الله دهه ی مبارکه ی فجر، در سیمای جمهوری اسلامی تصاویر مربوط به قیام تاریخی مردم ایران پخش می شود ، مادرم بیش از پیش به بیان خاطراتی از دوران انقلاب و مبارزاتش می پردازد.
دورانی که اولین روزهای ازدواج با پدرم را نیز سپری کرده بود و به همراه وی پا به پای همسنگران خود ، روزهای پر استرس و سراسر هیجانی ای را سپری می کردند .
روزهایی که اوج مبارزه بود و با غسل شهادت از خانه بیرون می رفتند.
وقتی پیشینه ی انقلابی مادر و پدرم را نه از زبان خودشان بلکه از زبان برخی دوستانشان می شنوم به خود افتخار می کنم و هر روز که می گذرد تازه می فهمم که نه پدر را خوب می شناسم و نه مادر را .
پدرم همیشه می گوید : ایران و مسلمانان سراسر دنیا همیشه مدیون امام خمینی و اصحاب باوفای ایشان هستند.اصحابی که در رکاب علی بن ابی طالب هم نبودند و حضرت امام به برکت این یاران ، چه از خواص و چه از عوام ، توانست ، حکومت شاه را سرنگون نماید و یک حکومت اسلامی تشکیل دهد .

حکومت اسلامی که تشکیل آن ، آرمان علی علیه السلام و فرزندانش بود اما جز حضرتش و فرزندشان امام حسن نتوانستند آنرا تشکیل دهند و حتی حکومت امام دوم شیعیان نیز ، دیری نپایید که رهبری سیاسی خود را به دلیل عدم اتحاد یاران حکومت ، از دست داد و معاویه زمامدار مردم شد .

پدرم همیشه می گوید :
اگر اتحاد یاران خمینی از هم بگسلد ، انقلاب نیز خدشه دار می شود و باید متحد بود و پرچمدار این اتحاد،همواره ولی فقیه زمان امروزمان ، حضرت آیت الله امام خامنه ای است .
اتحادی که به اعتقاد پدر بزرگوارم حتی در ایام فتنه به برکت رهبری ایشان ، با درایت و سیاست مثال نزدنی معظم له ، مدیریت شده و از هم گسسته نشد و یاران انقلاب ، بار دیگر ، کنار سکاندار فعلی آن ماندند .
پدرم همواره در گوشم ، کلام بیانگذار فقید جمهوری اسلامی را  زمزمه می کند که : باید پشتیبان ولایت فقیه باشیم. و بر کلام حضرت امام نیز جمله ای اضافه می کند که :
هم باید پشتیبان ولایت فقیه باشیم و هم پشتیبان ولی فقیه و امروز ولی فقیه مان سیدی غریب است که بیش از هر زمان به یاری نیاز دارد . و همیشه مرا به این سید غریب سفارش می کند .
سیدی که دشمن ،او را نشانه گرفته است و ما باید سینه ی خود را سپر وی نماییم و با شهامت از وی دفاع نماییم.
و من ، امروز پس از گذشت حدود یکسال و نیم از فتنه ی اخیر ، همیشه کلام پدر را  بیش از پیش در ذهنم مرور می کنم که چطور باید پشتیبان ولی فقیه غریب زمانم باشم ؟
و چطور باید عمّـاری باشم برای حضرتش ؟!
اما هرچه بیشتر سعی می کنم که برای حضرتش عمـّار باشم ، بیش از پیش ، آماج حملات برخی به ظاهر مقدس ، قرار می گیرم و با تیر ” ضد ولایت فقیه ” رانده می شوم .
کسانی که حتی حاضر نیستند دقیقه ای استدلالاتم را بشنوند و حتی یک سوالم را جواب بدهند .
چندی پیش به دلیل یک سوال ، دومرتبه مارا با این سنگ راندند و برچسب ضد ولایت فقیه بر من زدند . چراکه در جواب عده ای که :
هاشمی رفسنجانی را پشت پرده ی فتنه ی اخیر می دانستند و وی را زبیر انقلاب خوانده که تا قبل از زعامت مقام معظم رهبری سابقه ی درخشانی داشت ؛ فقط و فقط یک سوال مطرح کردم و گفتم دوستان عزیز اگر چنان است که شما می گویید لطفا بنده را توجیه کنید و جواب این سوال مرا بدهید :
بارها در بیت رهبری در مراسم های مختلف دیدم که سران و مسئولین نظام وارد بر رهبر و مجلس شدند و معظم له همانطور که روی صندلی نشسته بودند برای ایشان دست تکان دادند و سلام و علیکی کردند اما وقتی هاشمی رفسنجانی به مجلس وارد شد ، مقام معظم رهبری به تمام قامت جلوی ایشان بلند شده و با وی مصافحه نمودند .این به چه معنا می تواند باشد ؟!

به محض مطرح نمودن این سوال ، دوستانی که آنها را عزیز می پنداشتم ، با خشم تمام و ابروانی درهم فرو رفته ، مرا با این جمله خطاب قرار دادند که :
ما با افراد ضد ولایت فقیه حرف نمی زنیم و جواب ابلهان خاموشیست !
از ایشان تشکر کردم و از بابت نشانی که به ما عطا کردند تقدیر نمودم اما در حقیقت دلم سوخت .
حال اینکه چرا دلم سوخت بماند چرا که ترس دارم بیان کنم مبادا که مجدد مرا ضد ولایت فقیه خطابم نمایند که حقیقتا این جمله مرا آتش میزنداما جمله ای مینویسم تا بدانند :
هیهات که ما دست از سید علی خامنه ای و ایضا حواریون امام عظیم الشان برداریم و هیهات که میدان را خالی کنیم چرا که پدر بزرگوارم همواره یک مطلب را به من آموخت و فرمود:
جمله ای بود که در جبهه ها همیشه باعث روحیه ی مضاعف رزمندگان میشد و آن این جمله است که :
تا زنده ایم ، رزمنده ایم .
و امروز هم میدان جنگ است و ما تا زنده ایم رزمنده ایم و ایضا بسیجی سید علی
و به قول شهید بزرگوار ، حاج همت که جملاتی به این مضمون می فرمود :
هر قدمی که در راه خدا و بندگان مستضعف او برداشتیم ،برچسب بارنمان کردند.
حالا روزی ده برچسب دشت می کنیم ، اما حاشا که بچه بسیجی میدان را خالی کند

حاشا که میدان را خالی کنیم اگر هزاران برچسب دشت کنیم

Saint Bernadette

Bernadette Soubirous was born at the Boly Mill in the small village of Lourdes, France, at 2:00 in the afternoon, on Sunday, January 7th, 1844. She was the first child of Francois and Louise Soubirous. Two days later she was baptized and given the formal name, Bernarde-Marie.

Misfortune visited the Soubirous Family in November, 1844, when Louise’s bodice caught fire, causing severe burns. Since she could no longer nurse her ten-month-old child, Bernadette was sent to a wet nurse in Bartres, a village three miles from Lourdes. Francois and Louise agreed to pay Marie Lagus five francs a month for nursing their child. Surely this separation was the cause of great sorrow to the young couple, and, after being apart for eleven months, Bernadette was finally re-united with her parents in Lourdes.

Faith was always strong in the lives of this devout, Catholic family, which, over the years would have grown to nine children. However, Francois and Louise buried five of the children before they reached age ten. Again, in 1848 the family, Soubirous, came upon misfortune. By May of 1856, the weary parents and their four children were forced to move into one room, a former prison cell, which they would inhabit for more than two years. The entire family was mocked and ridiculed, and bore upon their shoulders the heaviness of dire poverty, total destitution, the coldness of the mountain winters, and far too many illnesses.

It was during this period that Bernadette began to show extraordinary signs of sanctity. She was a blessing to her parents, taking charge of her younger brothers and sister, while her parents performed odd jobs in order to put meager meals on the table.

To assist her parents financially, the eldest child also worked, from time-to-time, at her aunt’s pub where she waited tables. But Bernadette was never a strong child. And at the age of 11+, she contracted Cholera. Though she recovered, her health plagued Francois and Louise, and so, when an invitation was given to the Soubirous’s to send Bernadette to the high mountain village of Bartres, they decided it would be good for their eldest daughter’s health. There would also be one fewer mouth to feed, which would somewhat ease the struggles of Francois and Louise.

At Bartres, Bernadette was sent out to tend sheep in the fields. This was not a happy time. The family to which she had been entrusted became cold and perhaps even brutal to the weakened, thirteen year old. The master of the house had, upon occasion, even struck Bernadette, which was totally unjustified – for truly, Bernadette was an exceptional young girl, who showed only respect toward her elders.

Francois would walk the journey from Lourdes to Bartres to surprise his daughter. Oh, you can imagine the joy this brought her! Bernadette never complained of her unhappiness. She did, however, constantly ask her father to allow her to return to Lourdes so that she could go to school to prepare for her First Holy Communion.

On one particular visit, Francois heard his Bernadette weeping. He quickened his pace and ran to see what could have happened. Bernadette, who had become very fond of her sheep, giving many of them their own names, was sickened at the sight of their wool. She settled down long enough to point out that many of her sheep had turned green. Oh, Bernadette, her father sympathetically chided, what have you done, my child? You must have let them eat too much grass! Bernadette, again, broke into tears. Finally, the grinning parent stroked her head – and explained that the green sheep had been marked by the master to be sold. After tending sheep for six months, Bernadette, who had not yet learned to read and write, was finally allowed to return to her family in Lourdes, and begin her education and preparations to receive her First Holy Communion.

Several weeks after her return to Lourdes, Bernadette, her sister, and a childhood friend went outdoors in the bitter cold to fetch sticks for cooking and heating their prison cell. Her asthma surely affected her in the coldness of the winter, and when the trio came to the river crossing, her companions bid Bernadette to stay behind, pointing out that wading through the water would cause her bitter discomfort.

As the two younger girls crossed the waters, Bernadette felt a strange wind blow. She turned around to see a bright light in a rocky grotto. Unafraid, she hastened to see what caused the brightness. As she approached, she saw a beautiful lady dressed in white with a blue sash, and on each foot there was a single, golden rose, the exact color of the lady’s rosary.

Bernadette’s first reaction to the woman wasn’t to question who she might be – but rather, how did she get up into that niche! So humble was this child! And it never entered her mind that it could possibly be a visitor from heaven. She pulled her rosary from her pocket and began to pray. It was this precious rosary, which her parents had taught her to recite, that always made her feel at peace. Though there were no words exchanged during the first apparition, Bernadette knew that this first visit of February 11, 1858, would not be the last. SHE MOTIONED ME TO COME MUCH CLOSER! SHE LOOKED AT ME AS ONE PERSON LOOKS AT ANOTHER!

Three days later, the young child felt a calling within, an irresitible force, inviting her to the cave. She answered the call, but on the way to the grotto, she stopped at the Church where she filled a bottle with holy water. If the beautiful lady appeared again, she was prepared to sprinkle the vision, saying, If you are of God, stay. If not, leave! THE MORE I SPRINKLED HOLY WATER, THE MORE SHE SMILED!

Reputable villagers began accompanying the seeress to the grotto. On one occasion, they implored her to take along paper and pen so that the lady could write down her name, and explain exactly what she expected. Bernadette obeyed. But when she asked the lady to write down her name, the vision smiled again. Warmly. And replied, WHAT I HAVE TO SAY TO YOU DOES NOT NEED TO BE WRITTEN. HOWEVER, MAY I ASK YOU TO DO ME THE FAVOR OF COMING HERE FOR 15 DAYS? I CANNOT PROMISE YOU HAPPINESS IN THIS LIFE, ONLY IN THE OTHER! Bernadette reported, faithfully, without flowery exaggerations, every word her visitor spoke. No one knew quite what to think.

For the fourth apparition, Bernadette began to bring along with her a blessed candle, which later would become an important factor in the conversion of the faithful.

Upon the completion of the sixth apparition, Bernadette went to visit the priest of the parish. The Commissioner of Police also interrogated her, roughly, trying to force her to admit that someone had put her up to these imaginary visions. The young girl remained firm in her beliefs.

The seventh vision brought three personal secrets which Bernadette never shared with anyone. It was at this gathering that a doctor, lawyer, a member of the town council, and the future mayor of Lourdes attended. All wished to witness the behavior of the visionary.

By the eighth visit, more than 300 curious people assembled. The lady repeated three times: PENANCE, PENANCE, PENANCE. She also requested that Bernadette crawl on her knees into the grotto and kiss the ground – as a sign of repentance. Before the lady vanished, she said, PRAY TO GOD FOR SINNERS!

The beautiful lady, at the ninth visit, asked her guest to drink from the spring, to wash her face, and to eat of the grasses — extended signs of repentance. Since Bernadette saw no spring, she assumed that the lady meant the nearby river. However, the visitor pointed her to the ground under the grotto rock, and there Bernadette dug with her fingers. A small amount of water appeared, and, after four attempts to sift the mud from the water, Bernadette drank and cleansed herself. Soon after, the spring flowed freely for all to see. After this event, the Imperial Prosecutor of Lourdes ordered Bernadette to his office. His interrogation was harsh and threatening to the child of 14. He threatened to put her in prison if she did not promise to halt her visits to the grotto. Bernadette responded, BUT SIR, I PROMISED THE LADY I WOULD COME FOR 15 DAYS. WOULD YOU WANT ME TO BREAK MY PROMISE? The Imperial Prosecutor, stunned by the simplicity of the child, backed off.

۱,۱۰۰ people attended the eleventh apparition. As the crowds became larger, the civil authorities became more nervous. Again Bernadette was hastened to the Magistrate’s office. And again, her firm, sincere responses left the authorities baffled.

During the twelfth vision, 1,300 people attended, including both of Bernadette s parents. The next day, 1,600 people were present. The lady said, GO TO YOUR PRIEST AND ASK HIM TO BUILD A CHAPEL HERE, AND INVITE THE PEOPLE TO COME IN PROCESSION.

The following day, after word reached the people that the priest had been asked to build a chapel, 4,000 pilgrims came. But the lady did not appear. Later that afternoon, Bernadette, accompanied by an uncle and a cousin, went to the grotto and received her fourteenth visit.

At the fifteenth apparition, 8,000 were present. The lady repeated the request for a chapel – and for processions. After the request was delivered to the parish priest, the irresitible force which Bernadette had experienced each time she had a vision, ceased for twenty days. During this period of silence, Bernadette threw herself into the preparations for receiving her First Holy Communion.

On March 25, the feast of the Annunciation, again the young girl felt the invitation to Come to the Waters . During this apparition, Bernadette asked the lady, WOULD YOU BE SO KIND AS TO TELL ME YOUR NAME? Three times she asked the question. Upon the fourth attempt, the lady raised her eyes toward heaven, crossed her arms, covering her breasts with her hands, and replied, I AM THE IMMACULATE CONCEPTION! These words were not understood by the uneducated visionary, so she repeated them to herself many times so she would not forget the important words. Yet they were most probably the last words spoken by her beautiful visitor – or – at least they were the last words Bernadette repeated to the interrogators.

The miracle of the candle occurred during the seventeenth apparition. For fifteen minutes during Bernadette’s ecstasy, she cupped her hand over the burning candle, while feeling no discomfort. Upon the completion of the vision, Bernadette immediately felt the flame of the candle, and dropped it onto the ground. An attending doctor, witnessing the entire event, examined Bernadette’s hands. The fact that they were unharmed was the cause of his conversion.

Again, there was an interval of three months where Bernadette did not receive any calling to come to the grotto. It was during this period that the young girl received her First Communion. And, the grotto, to the sadness of many, was ordered closed by the civil authorities. Since it was blocked-off, how could Bernadette answer the irresistible force calling her on July 15, 1858? Was she to disobey the law? Her aunt directed her to the property across from the River Gave, and there Bernadette saw her Visitor for the final time. Few eye-witnesses were present. Obviously Bernadette felt that this vision was so private, so sacred, that she never mentioned it to anyone. The grotto was reopened on November 5, 1858, by order of the Emperor