درد و دلی با جد بزرگوارش …/ ۳۲ روز تا مثنوی عاشقان

شبى امام حسین  علیه السلام  از خانه بیرون آمده کنار قبر جدش رسول خدا آمد و فرمودند:
سلام بر تو باد اى پیامبر خدا! منم حسین فرزند فاطمه ، منم فرزند و فرزند و نوه دخترى تو در میان بازماندگانى که میان امت خود جا نهادى . اى پیامبر خدا! تو بر آنان گواه باش که مرا تنها گذارده حقم را تباه ساختند و حرمتم را شکستند، این شکوه من است به تو تا  روزى که   تو را دیدار کنم .
سپس امام حسین  علیه السلام  گریه آغاز کرد، چون سپیده صبح دمید سر خود را بر قبر نهاد لختى به خواب رفت . پیامبر  صلى الله علیه و آله و سلم  را در رؤ یا دید که در جمعى به هم پیوسته از فرشتگان که بر راست و چپ و پیش رو و پشت سر، او را احاطه کرده بودند.
پیش آمد تا او را به سینه چسبانده میان دو دیده اش را بوسه زد و فرمودند:

فرزندم ! حسین ! گویا به همین زودیها تو را مى بینم که در سرزمین کرب وبلا در میان انبوهى از امتم تشنه لب کشته و سربریده افتاده اى ، آنان با این حال باز به شفاعت من امیدوارند! آنان را چه شده است خدا آنان را به شفاعت من در روز قیامت نرساند آنان نزد خدا بهره اى ندارند. حبیبم حسین ! پدر و مادر و برادر تو بر من در آمده مشتاق تواءند براى تو در بهشت درجاتى است که جز با شهادت به آن نرسى .
امام حسین  علیه السلام  که در رؤ یا جد خود را دیده سخن او را مى شنید عرض کرد:  اى جد بزرگوار! دیگر نمى خواهم به دنیا برگردم مرا دریاب و با خود به جایگاه خود ببر
پیامبر  صلى الله علیه و آله و سلم  فرمودند: حسین جان ! تو باید به دنیا برگردى تا شهادت و پاداش بزرگ خداوندى که برایت مقرر داشته روزیت شود، تو و پدر و برادر و عمو و عموى پدر تو در روز قیامت در یک گروه برانگیخته مى شوید تا به بهشت درآیید.
پس حضرت  علیه السلام  از خواب برخاسته ، رؤیاى خود را براى خاندان خود و فرزندان عبدالمطلب نقل کرد. در آن روز در شرق و غرب عالم کسى غمگین تر و نالان تر از اهل بیت پیامبر  صلى الله علیه و آله و سلم  نبود.

موسوعه کلمات الامام حسین علیه السلام / فصل چهارم / شماره ی ۲۲۸ و ۲۳۱

 

دیدگاهتان را بنویسید

1 + دو =

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.