ادب دوم و سوم حرّ ../ ۱۰ روز تا مثنوی عاشقان

پس از اتمام نماز عصر و سخنان امام حسین  علیه السلام  برای لشگریان حر ، حضرت رو به یاران خود کرد و فرمودند:  بانوان و کودکان را سوار کنید تا ببینیم این و یارانش چه مى کنند .
راوى گوید: اصحاب حسین  علیه السلام   نیز  سوار شدند و  به راه افتاده   بانوان  و کودکان   را در پیش روى خود حرکت دادند در این هنگام سواران کوفه پیش آمده راه را بر آنان بستند، امام  علیه السلام  دست به شمشیر خود برد و به حر ندا داد:
مادرت به عزایت بنشیند چه مى خواهى ؟!
حر گفت : به خدا سوگند چنانچه از عرب جز تو نام مادرم را مى برد هر که بود پاسخش مى دادم اما نه به خدا من به یاد مادر تو راهى ندارم جز آنکه ناچارم تو را نزد عبیدالله بن زیاد ببرم .
امام  علیه السلام  فرمودند:  بخدا نمى آیم مگر آنکه کشته شوم
حر گفت : در این صورت بخدا من نیز از تو جدا نمى شوم مگر آنکه خود و یارانم بمیریم .
فرمودند:  یارانت با یارانم و من با تو پیکار کنیم چنانچه مرا کشتى سرم را نزد ابن زیاد ببر و چنانچه من تو را کشتم اینان را آسوده کرده ام
حر گفت : ابا عبدالله ! من ماءمور نیستم با تو بجنگم ماءمورم از تو جدا نشوم تا تو را نزد ابن زیاد ببرم بخدا سوگند دوست ندارم با  گرفتار شدن به   چیزى از امور تو خدا مرا ببرد جز آنکه سر پرستى این مردم را گرفته به سوى تو آمده ام من مى دانم که هیچکس از این امت به قیامت در نیاید مگر آنکه به شفاعت جد تو – محمد  صلى الله علیه و آله و سلم  – امیدوار است و اگر من با تو بجنگم مى ترسم که در دنیا و آخرت زیان برم و نیز – اى ابا عبدالله ! – در این شرائط نمى توانم  بدون تو  به کوفه برگردم ولى تو این راه  دیگر  را برگزین و هر جا خواهى برو تا به ابن زیاد بنویسم که او با من مخالفت کرد و نتوانستم کارى بکنم تو را بخدا جان خود را حفظ کن .
امام  علیه السلام  فرمودند:  حر! گویا از کشته شدنم خبر مى دهى !
گفت : اى اباعبدالله ! آرى و در این شکى ندارم مگر آنکه همان راهى که آمده اى برگردى .
حضرت فرمودندند :  اکنون سخنى با تو ندارم
و به راه خود ادامه دادند …

موسوعه کلمات الامام حسین علیه السلام / فصل چهارم / شماره ی ۳۲۱

 

دیدگاهتان را بنویسید

هفت + پنج =

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.