این چنین بی سعادت ؟!!

ضحاک فرزند عبدالله مشرقی از گزارشگران واقعه کربلا در کوفه است.
در سال ۶۱ هجری قمری، در دهکده «قصربنی مقاتل» با حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام بین راه کربلا ملاقات کرد.
امام وی را به یاری طلبید.
ضحاک، دعوت امام را قبول کرد و گفت:
ای پسر پیغمبر به شرط اینکه هرگاه که یاری من دیگر بی نتیجه بود، و نفعی نداشت، بیعت خود را از من بردارید.
حضرت هم قبول کردند.

ضحاک با این شرط با امام حسین همراه قافله اهل بیت وارد کربلا شد.
صبح روز عاشورا در حمله اول شرکت کرد و نماز ظهر را همراه امام به جای آورد.
او وقتی که دید سپاه بنی امیه با اسب های خود در یک هدف گیری، اسب های اصحاب امام را هدف قرار داده و از پای در می آورند، اسب خودش را در یکی از خیمه ها پنهان کرد و پیاده جنگید.
در مقابل امام علیه السلام، دو نفر از دشمن را که پیاده می جنگیدند به قتل رساند و دست یکی دیگر را از تنش قطع کرد که حضرت هم درحق او دعا کردند و فرمودند:
خداوند دست ترا قطع نکند و خدا در دفاع از اهل بیت پیغمبرت، جزای خیر به تو عطا نماید.

ضحاک زمانی که دید که بیشتر اصحاب به شهادت رسیدند و جز یکی دو نفر باقی نمانده اند، خدمت ابا عبدالله آمد و عرض کرد: یابن رسول الله، به خاطر دارید که بین من و شما چه شرطی بود؟
حضرت فرمودند: آری. من بیعت خود را از گردن تو برداشتم ولی تو چگونه می توانی از بین سپاه دشمن فرار کنی؟
ضحاک گفت: من اسب خود را در خیمه ای پنهان کردم و به همین جهت هم بود که پیاده می جنگیدم. سپس از حضرت اجازه گرفت از ادامه جنگ منصرف شد و به پشت جنگ برگشت و اسب خود را برداشت و عصر روز عاشورا، خاندان وحی را رها کرد.*

 

* : دائره المعارف تشیع ج ۱۰

1 comment / نظر خود را در زیر وارد کنید

دیدگاهتان را بنویسید

2 − یک =

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.