حور العینی که امام حسین عنایت فرمودند . . .

هر وقت به پیر غلامی می رسم فرصت را غنمیت می شمارم و از او می خواهم که از خاطراتش برایم بگوید.
آنهم از آن خاطره های ناب
اولین بار که این پیر غلام اهل بیت را دیدم
در منزل یکی از منبری های قدیمی تهران بود
که بحمد الله هنوز در قید حیات است و منبر می رود .
ایام فاطمیه بود فکر کنم .
بعدها خدا توفیق داد که زیاد خدمتش می رسیدیم .
شب های ماه رمضان با حاج محسن عسگری می رفتیم حسینیه بنی فاطمه ی سرچشمه
آنجا برنامه داشت .
شب های ماه رمضان فرصت مناسبی بود تا از محضرش استفاده کنم
به حاج محسن گفتم از آن خاطره های ناب می خواهم .
کمی فکر کرد .
گفت : امشب روی منبر از رسول ترک خواندیم و از ابوحسین گفتیم (ابوحسین مسئول هیئت آذربایجانیهای تهران در زمان رسول ترک بود. همونی که اون خواب معروف رو درباره ی رسول ترک دیده بود)
الان یک خاطره از ابوحسین یادم آمد تا برایت بگویم .
گفت : ابوحسین می گفت رفته بودم کربلا
رفتم حسینیه ی آذربایجانی های کربلا
مسئول هیئت آذربایجانی های کربلا را دیدم
با هم کلی صحبت کردیم
بعد به او گفتم : باید برایم یک خاطره ی ناب از این همه سال حضورت در کربلا برایم بگویی
گفت :
مدتی بود یک طلبه ای را که می شناختم میدیدم که حال خوشی ندارد
انگار که مریض است
هر روز ، لاغر و زرد تر می شد
یک روز به او گفتم : چه شده است ؟
مریضی ؟
چرا اینطوری شدی ؟
چرا هر روز لاغر و لاغر تر میشوی ؟
چرا رنگت زرد است ؟
نمی گفت چه شده است .
من هم که فکر می کردم بیمارست و مشکلی دارد می خواستم ببینم می توانم برایش کاری کنم یا نه
بالاخره اصرار کردم و گفت …
گفت : اوایل طلبه گی بود و من ، مجرد.
سالها بود کربلامی آمدم اما زیر قبّه از امام حسین چیزی نخواسته بودم .
رفتم زیر قبّـه ایستادم .
بعد به امام حسین گفتم :
آقا جان ! من این همه سال خودم را پاک نگه داشته ام
نگاهم را آلوده ی نا محرم نکرده ام .
الان هم زن می خواهم
اما نه زنی مثل بقیه ی زنها
حسین جان ! من حور العین می خواهم
زیبا و دوست داشتنی .
دعا کردم و از حرم آمدم بیرون
داشتم به سمت خانه ام می رفتم
یک لحظه نمی دانم چطور شد نگاهم به یک خانمی افتاد که در همان یک نگاه دیدم که چه زیبا بود
با یک خانمی که در کنارش بود ، ایستاده بود .
احساس کردم  که مادر آن دختر است .
گوشه ای ایستادم و از دور آنها را زیر نظر گرفتم .
دیدم به سمتی می روند .
گفتم بروم خانه اشان را یاد بگیرم
تا مادرم را بفرستم برای خواستگاری .
از حرم آمدند بیرون .
این کوچه
آن کوچه
دنبالشان رفتم
اما با فاصله
یک مرتبه ، یکجا آن خانمی که سنش بالاتر بود ایستاد .
فکر کردم خانه اشان آنجاست .
برگشت و با نهیب به من گفت : خجالت نمی کشی دنبال ما راه افتادی ؟
حیا نمی کنی ؟
گفتم : والله قصد بدی نداشتم .
خواستم خانه اتان را یاد بگیرم تا مادرم را بفرستم برای خواستگاری از صبیه .
آن زن گفت : می خواهی ازدواج کنی ؟
گفتم اگر خدا بخواهد و قبول بفرمائید .
گفت : باشد اشکالی ندارد .
خطبه می توانی بخوانی ؟
گفتم : من ؟
خطبه ؟
گفت : بلی . مگر زن نمی خواهی ؟
گفتم : خب چرا
گفت : من همه کاره ی این دخترم . اذن این دختر نیز با من است .
ما هم اینجا ساکن نیستیم .
خطبه می توانی بخوانی یا خیر ؟
گفتم : بلی
گفت پس بخوان .
من هم که انگار مسخ شده بودم خطبه را خواندم  .
مادرش گفت : بیا ، این تو و این دختر .
دست همسرت را را بگیر و برو .
و من هم حیران .
که این زیبا روی کیست که الان همسر من شده است .
و آیا من خوابم یا بیدار .
در راه رفتیم .
کمی با هم حرف زدیم .
تا به خانه رسیدیم .
و من سرمست از این بانوی زیبا.
وقتی رفتم خانه .
مادرم گفت که این خانم کیست .
و داستان را پرسید .
و من هم برایش گفتم .
مدتی بود زندگی شیرین بود .
و ما هم ایام را سپری می کردیم .
تا اینکه مادرم از دنیا رفت .
یک روز با همسرم دعوایم شد .
نمی دانم چه شد که هرچه از دهنم در آمد به او گفتم .
و خیلی اذیتش کردم.
روی رگ غیرت و تعصب بیجایی که داشتم
همانجا طلاقش دادم .
دخترک معصوم ، با آن چهره چون ماهش کمی به من نگاه کرد و گفت :
یعنی دیگر مرا نمی خواهی ؟!
گفتم برو به درک فلان فلان شده .
صدایم کرد و گفت :
لحظه ای به من نگاه کن
دیدم برای من حجاب گرفته .
گفتم که چه ؟
برو به درک !
دیدم دارد می رود . رو به من کرد و گفت :
من همان حور العینی بودم که زیر قبه ی امام حسین از خدا خواستی
اما خودت لیاقت نداشتی که من را نگه داری و طلاقم دادی .
و رفت که رفت .
و من دیگر ندیدمش .
از آن روز ، هر روز در فراق آن حور العینی که خدا به من داد
و من لیاقت مهربانی ها و اخلاق خوبش را نداشتم .
می سوزم و می نالم .

پی نوشت ۱ : زیر قبّــه ی ارباب ، هر آنچه تصورش برایت دشوار است ، به وقوع می پیوندد .
پی نوشت ۲ : حاج محسن عسگری نفرمودند که عقد جاری شده بین آندو دائم بود یا موقت .
پی نوشت ۳ : دلیل دعوای این طلبه و آن حـور العین را هم برایم گفتند که به دلیل اختصار ذکر نشد .
پی نوشت ۴ : اینکه این طلبه بی اخلاقی کرده است ، ربطی به روحانی بودنش ندارد . هر کسی ممکن است بی اخلاقی کرده و اشتباه نماید .
پی نوشت ۵ : طلبه یک نظر دیده و آن یک نظر هم ، از نظر شرعی اشکالی ندارد . لطفا کسی ایراد الکی نگیرد .
پی نوشت ۶ : این خاطره با کمی تصرف در متن به رشته ی تحریر در آمد  .

16 نظر / نظر خود را در زیر وارد کنید

  1. جالب بود.
    ولی فکر نکنم حورالعین بیاد اینجوری بره.
    لااقل اگه بخواد بره همینجوری کهآمده میره مثل آدم.
    قصه قشنگی بود. واسه آبجی کوچیکم تعریف می کنم امشب خوب بخوابه! :))))))))))

  2. سلام
    جالب اما یه مقداتلخ بود
    پی نوشته هاش اموزنده تربود
    مخصوصا اینکه بله هرکسی میتونه اشتباه کنه حتی عالم عمامه به سر اما خب از اونا انتظار بیشترمیره
    مردم توقع ندارند پای اونها هم مثل خودشون زود روی پوست موز قرار بگیره شیخ حسین.
    اماازقانون طبیعت لایمکن الفرار
    اینکه انسان جایزالخطا است
    خداوند نیمه گمشده ی همه جوونهامونو انشائاله بحق علی هرچه زودتر بهشون بنمایانه
    واقعا ازدواج درمان خیلی از امراض جامعه فعلیه.

  3. واقعا این داستانها را باور میکنید . اینها فقط باعث میشود ما شیعیان را مسخره کنند . نقد این داستان در این تالار نوشته شده بخوانید http://forum.bidari-andishe.ir/thread-13087-post-92557.html#pid92557

    —–


    حسین مداحی
    در
    پاسخ نوشت :

     


    اگر باور نداشتم که نمی نوشتم . در ثانی تمام آن به اصطلاح ایرادات جواب دارد . حوصله ی عضویت در آن فروم را نداشتم والا همه اش پاسخ داشت برادرم و یا خواهرم !!

دیدگاهتان را بنویسید

7 + 9 =

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.