آقا عجب روایتی است این روایت ! عجیب است آقا ، عجیب !

شهید بزرگوار آیت الله مرتضی مطهری از آن دسته علمائی بودند که تا وقتی سندیت چیزی برایشان صد در صد ثابت نمیشد ، آنرا نمی پذیرفت .ایشان از آن دسته علمائی بودند که برای بیان یک واقعه و یا یک حدیث ، سلسله ی راویان حدیث را مورد بررسی قرار می دادند و به قول طلبه ها رجال حدیث را زیر و رو می کردند .تازه وقتی بررسی سلسله ی راویان به اتمام می رسید ، از نظر محتوایی آنرا بررسی می کردند و اگر مشکلی نداشت آنرا بیان می کردند .
ایرادی که به ایشان در کتاب حماسه ی حسینی هم وارد است به اینجای کار ایشان است که برای بعضی چیزها سندیت پیدا نمی کنند بهمین خاطر آنرا نمی پذیرند در صورتیکه اگر دأب ایشان را کنار مَنِشِ علامه ی امینی (که البته ایشان هم به شدت اهل تحقیق و تفحص بوده اند ) قرار دهیم می بینیم که شیوه ی علامه ی امینی رحمت الله علیه با علامه ی مطهری در یک تضاد آشکار است .
مثلا در مباحث روضه ( که باید دقت فراوانی را روی آن لحاظ نمود )علامه ی امینی رحمت الله علیه گاهی اوقات نکاتی را مطرح می کنند که هیچ جا و در هیچ کتابی ، هیچ سندی برای آن یافت نمی شود . یعنی حتی به عنوان مثال برای دلخوشی اهل تحقیق ، یک سند مرسل و یا ضعیف هم وجود ندارد اما ایشان آنرا مطرح کرده اند .
حضرت آیت الله فاطمی نیا می فرمودند : خود علامه ی امینی یک دنیا سند است و زمانی که ایشان چیزی را می گوید ؛ ما دیگر دنبال سند نمی رویم .
حالا غرضم از نوشتن این مقدمه این است که:
مرحوم علامه ی بزرگوار آیت الله مطهری بدون سندی متقن ، چیزی را بیان نمی کردند .
داستان بسیار بسیار عجیبی را بیان می کنند که دود از کله ی آدم بلند می شود .
اگر این داستان را یک آدمی که اهل تحقیق نبود می گفت آدم توجه نمی کرد اما مهم این است که آیت الله مطهری که اهل تحقیق و تفحص است ؛ می فرمایند و اینجاست که آدم دود از کله اش بلند می شود .
نکته ی پیش نیاز روایت :
از بیان این داستان اهمیت مقوله ی ” محبت ” نسبت به خاندان طیبین و طاهرین فهمیده می شود و این که در برخی روایات از ” تولی ” و ” تبری ” به عنوان دو پایه ی دین یاد شده است در این روایت به خوبی درک می شود  اما خب،دود هم از کله ی آدم بلند می شود .
دقت :
روز نهم ربیع الاول آنچنان که در روایات آمده است روز اعلام آشکار دوستی با خاندان طیبین و طاهرین و روز اعلام آشکار برائت از دشمنان ایشان است .

و اما متن روایت از زبان قلم شهید مطهری در کتاب داستان راستان / جلد دوم بدین شرح است :

ماجرای علاقه ‏مندی و عشق سوزان مردی که کارش فروختن روغن زیتون بود نسبت‏به رسول اکرم،معروف خاص و عام بود.همه می‏دانستند که او صادقانه رسول خدا را دوست می‏دارد و اگر یک روز آن حضرت را نبیند بیتاب می‏شود. او به دنبال هر کاری که بیرون می‏رفت، اول راه خود را به طرف مسجد (یا خانه رسول خدا یا هر نقطه دیگری که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلّم در آنجا بود) کج می‏کرد و به هر بهانه بود خود را به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلّم می‏رساند و از دیدن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلّم توشه بر می‏گرفت و نیرو می‏یافت،سپس به دنبال کار خود می‏رفت.
گاهی که مردم دور پیامبر صلی الله علیه و آله و سلّم بودند و او پشت‏سر جمعیت قرار می‏گرفت و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلّم دیده نمی‏شد، از پشت‏سر جمعیت گردن می‏کشید تا شاید یک بار هم شده چشمش به جمال پیامبر صلی الله علیه و آله و سلّم اکرم بیفتد.
یک روز پیامبر صلی الله علیه و آله و سلّم اکرم متوجه او شد که از پشت‏سر جمعیت‏سعی می‏کند پیامبر صلی الله علیه و آله و سلّم را ببیند. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلّم هم متقابلا خود را کشید تا آن مرد بتواند به سهولت او را ببیند.آن مرد در آن روز پس از دیدن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلّم دنبال کار خود رفت اما طولی نکشید که برگشت.همینکه چشم رسول خدا برای دومین بار در آن روز به او افتاد،با اشاره دست او را نزدیک طلبید.آمد جلوی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلّم اکرم و نشست. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلّم فرمودند:
«امروزِ تو با روزهای دیگرت فرق داشت.روزهای دیگر یک بار می‏آمدی و بعد دنبال کارت می‏رفتی،اما امروز پس از آنکه رفتی، باز برگشتی . چرا؟»
گفت:
«یا رسول الله ! حقیقت این است که امروز آن قدر مهر تو دلم را گرفت که نتوانستم دنبال کارم بروم،ناچار برگشتم.»
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلّم اکرم درباره او دعای خیر کردند .او آن روز به خانه خود رفت اما دیگر دیده نشد.چند روز گذشت و از آن مرد خبر و اثری نبود.رسول خدا از اصحاب خود سراغ او را گرفتند .
همه گفتند: «مدتی است او را نمی‏بینیم.»
رسول خدا عازم شد برود از آن مرد خبری بگیرد و ببیند چه بر سرش آمده. به اتفاق گروهی از اصحاب و یارانش به طرف‏ «سوق الزیت‏» (یعنی بازاری که در آنجا روغن زیتون می‏فروختند) راه افتاد.همینکه به دکان آن مرد رسید دیدند تعطیل است و کسی نیست.از همسایگان احوال او را پرسیدند،گفتند: «یا رسول الله ! چند روز است که وفات کرده است.»
همانها گفتند: «یا رسول الله!او بسیار مرد امین و راستگویی بود،اما یک خصلت‏بد در او بود.»
پیامبر فرمودند : چه خصلت‏بدی؟
گفتند : از بعضی کارهای زشت پرهیز نداشت،مثلا دنبال زنان را می‏گرفت.
پیامبر فرمودند : خدا او را بیامرزد و مشمول رحمت‏خود قرار دهد . او مرا آنچنان زیاد دوست می‏داشت که اگر برده‏فروش هم می‏بود خداوند او را می‏آمرزید .

ببینید محبت چه می کند ! این محبت کیمیاست . قلب مرده را زنده می کند .
من معنی این روایت را نمی فهمم . خیلی سنگین است این روایت .
اما آنچه از دانسته هایم بیرون کشیدم این است که نکته ی مهمی را باید مورد توجه قرار دهیم :

آن فرد گناه می کرده است . اما این محبت خالصش نسبت به شخص رسول اکرم باعث می شود که بالاخره نجات پیدا می کند . اگرچه ممکن است در این مدت ( قبل از برپایی قیامت ) در عالم برزخ عذابی شامل حالش شده باشد که از این گناه و عوارض آن ، پاک و بری شده باشد .

ولی اعتراف می کنم که درک معنای این روایت بسیار بسیار سنگین است و چون علامه ی شهید ، آیت الله مرتضی مطهری با همه ی دقتشان در سلسله ی اسناد و رجال حدیث و نیز بررسی محتوایی آن ، آنرا بیان کرده بودند ماهم جرأت کردیم یکبار دیگر بنویسیم .
تفسیرش با اهلش. پس برای تفسیر این روایت به اهل علم مراجعه کنیم

7 نظر / نظر خود را در زیر وارد کنید

  1. سلام
    مطلب، بسیار عالی بود
    لکن، این جمله را از کجا آورده اید:
    “روز نهم ربیع الاول آنچنان که در روایات آمده است روز اعلام آشکار دوستی با خاندان طیبین و طاهرین و روز اعلام آشکار برائت از دشمنان ایشان است”
    اگر منظورتان قاتلان حضرت ابا عبدالله است که حق گفتید و به جا، ولی اگر طبق برخی رسوم … به عرضتان برسانم که:
    شما روایت شناس هستید یا مراجع تقلید و رهبر عزیزمان؟
    شما مصالح اسلام را بهتر میدانید یا حضرت آقا؟
    آیا شما میدانید که تقیه از واجبات دین است؟
    آیا شما میدانید لعن خلفا در خلوت و جلوت، در خفا و علن حرام است؟
    میدانید که حرام یعنی چه !

دیدگاهتان را بنویسید

12 + 13 =

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.