|
|
| ||
|
گالری تصاویر سخنرانی ها پاسخ به سوالات شرعی و اعتقادی متن خطابه غدیر همراه با ترجمه شبهاتی درباره اهل بیت و پاسخ به آنها |
|||
آرشیو خرداد ماه 86 |
|||
|
جون مادر زنت تا ته ته بخون ........ دیگه قسم عظیم بت دادم که تا ته بخونیش...دیگه خود دانی
یه پیر مرد نورانی تو محل ما زندگی می کرد که وقتی نگاش می کردی روحت تازه می شد.. اونقدر نگاه به این پیر مرد حال و صفا داشت که نگو و نپرس ..... تازه یه حالت عجیبی هم داشت که اگه برات بگم ممکنه شاخ در بیاری یا اصلا باورت نشه .... حالا از همه ی اینا که بگذریم اون چیزی که من می خوام دربارش حرف بزنم اینه که این پیر مرد علاوه بر همه ی خصوصیات عجیب و غریبش ؛ مریض شفا میداد.... باور نمی کنی ؟! می دونم که می گی محاله.... منم تا وقتی ندیده بودمش باورم نمی شد ... خدا توفیق داد و من اونو دیدم ....تازه یه سعادتی هم بم داد که تونستم باهاش رفیق بشم ....تازه رفیق که چه عرض کنم، خیلی بش نزدیک شدم و شدم محرم رازش ! یادش بخیر که چه روزهائی داشتم کنار اون پیرمرد... سالها کنارش شاگردی کردم....سالها براش سجاده پهن می کردم ... سالها با صدای مناجات زیباش به خواب رفتم و سالها با صدای گریه های شبانش از خواب بیدار شدم یادش بخیر.... یه روز یه اتفاقی برام پیش اومد و مجبور شدم که به یه سفری برم که سه سال طول می کشید .فراق این پیر برام سخت بود اما با هر مصیبتی بود دل کندم و رفتم سفر.... یه شش ماه که موندم دیدم دلم خیلی شور میزنه ...گفتم شاید به خاطر دلتنگیه که اینقدر دلم شور میزنه .با خودم گفتم بهتره از سرکارم یه مرخصیه دو سه روزه بگیرم و یه سری به شهر خودمون بزنم و برم پیش استاد و پیرم .... با هزار منت و سنت بم مرخصی دادند و گفتند شما هم تو این شلوغی کار مرخصی می خوای و ..؟؟؟ خلاصه با کلی غر و لند که الان نباید بری و .... بم دو روز مرخصی دادند . رفتم بلیط بگیرم برم به شهرمون ....دیدم اصلا بلیط گیر نمیاد ....گفتم: خدایا این دیگه چه رسمشه ؟ برا شهر دور افتاده ی ما بلیط گیر نیاد ؟ داشتم تعجب می کردم . هر چی این در و اوندر زدم نشد که نشد . دلواپسیم یه کم بیشتر شد . دیگه نتونستم طاقت بیارم ...یه ماشین دربست گرفتم و کلی هم از جیب پیاده شدم و رفتم به سمت شهرمون . یه شش هفت کیلومتر که مونده بود به شهر برسم دیدم شهر دور افتاده ی ما چه شلوغ شده ...گفتم نکنه خدایا من دارم خواب می بینم ...شهر ما این همه جمعیت نداشت ...این همه مردم تو شهر ما چی کار می کنن ؟ همینجوری این سوالها داشت منو دیوونه می کرد که رسیدیم به شهر ....تو جمعیتی که توی شهر حضور داشتند چهر های آشنائی می دیدم ...خیلی از مریضائی که در طول سالیان میومدن پیش اون پیر نورانی از چهره های آشنائی بودند که من توی شهر می دیدم ..خیلی از اونها هم تا منو دیدن شناختند .عوض اینکه مثل همیشه به من احترام کنن ، خیلی با تندی به من نگاه می کردند ...اونقدر ترافیک شده بود که ماشین به آهستگی از لابلای جمعیت عبورمی کرد. فکرای بد داشت روح منو مثل خوره از بین می برد ..هر فکری که بگی داشت میومد جلوی نظرم ....با خودم گفتم نکنه کسی اومده و پیر منو کشته !! و مردم به خاطر اینکه من اونو تنها گذاشتم دارن بم بد نگاه می کنن...خلاصه هزار و یکی فکر بدتر ازاین داشت منو دیوونه می کرد که ناگهان دیدم راننده ی ماشین داد زد و گفت یا حضرت عباس ....با صدای یا حضرت عباس راننده به خودم اومدم ..دیدم شیشه ی جلوی ماشین خورد شده ....تازه دیدم دارن ماشین رو سنگبارون می کنن ....راننده گفت اینجا مگه شورش شده که اینقدر اینا وحشین ؟ یه دفعه گاز ماشین و گرفت و رفت لالبلای مردم .... مردم هم وقتی دیدن یه راننده ی کله خراب داره باسرعت رانندگی می کنه خودشونو کشیدن کنار ...درد سرت ندم ....با چه مصیبتی رسیدم نزدیکای خونمون ... پول ماشین و خسارت شیشه و ... بش دادم و رفتم که برم خونه بپرسم چی شده مردم شورش کردن ؟ دم در خونه که رسیدم دیدم در خونه بازه و بابام وسط حیاط نشسته و سرش و تو دستش گرفته و اعصابشم خیلی خورده ..سلام کردم .. تا رفتم جلو و پرسیدم که آقا جون چی شده ، دیدم زد زیر گریه و گفت بدبخت شدیم و با صدای بلند شروع کرد به زار زدن ...هر چی پرسیدم آخه چرا دارید مثل ابر بهار گریه می کنید هیچی جوابم و نداد زار زار گریه می کرد .. مادرم و صدا زدم ... خواهرامو .... هیچکی خونه نبود ... سراسیمه اومدم بیرون ... تو کوچه یه پسر بچه ی کوچولو رو دیدم و ازش پرسیدم : پسر جون تو می دونی چه خبر شده ؟ تو می دونی چرا شهر اینقدر شلوغه ؟ با همون زبون بچه گونش گفت : یه نفر که آدم کشته رو امروز قراره که اعدام کنن.ازش پرسیدم به خاطر این، شهر اینقدر شلوغه ؟ گفت : آره گفتم : کجا قرار اعدامش کنن ؟ گفت :تو فلکه ی ... سریع از کوچه اومدم بیرون که برم به فلکه ی اصلی شهر . دیگه داشتم سکته می کردم . با خودم گفتم بابا آخه چی شده ؟ مگه کیو می خوان اعدام کنن که شهر اینقدر شلوغ شده .. همینجوری این دلواپسیهام داشت منو دیوونه می کرد که یک دفعه این فکر به ذهنم رسید که : بابا من که اصلا به خاطر چیز دیگه ای اومده بودم به شهرمون ...با خودم گفتم هر کی می خواد باشه خب آدم کشته باید اعدام بشه دیگه .مگه من نیومده بودم که برم پیش پیر و اوستای خودم . بی خیال این جمعیت. بذار برم پیش اوستای خودم تا دلم آروم بشه . این فکر که برم پیش استاد بم آرامش داد . مسیر حرکتمو عوض کردم به سمت منزلی که سالها در اون منزل بزرگ شدم و چیزهای فراوونی یاد گرفتم . رفتم به سمت خونه ی استاد . یه کم آروم شده بودم داشتم با خودم خاطرات قشنگی که با استاد داشتم رو مرور می کردم . با خودم می گفتم شش ماه از فیض چه استادی بی بهره بودم .ای لعنت به این شغل که باید به خاطرش در بدر بشی و از عزیزترین کسات دور بشی . تو همین فکرا بودم که دیدم دو تا کوچه بیشتر با خونه ی استاد فاصله ندارم . خب من به خاطر حشر و نشر با استاد تو محله ی استاد که چه عرض کنم ، تقریبا تو کل شهر سرشناش بودم و منو می شناختن. تو کوچه ی استاد هم که رسیدم دیدم قصاب سرکوچه تا منو دید بم گفت : بابا گلی به گوشه ی جمال این دین و هر چی مومنه ! تا این حرفو زد یهو جا خوردم ! زبونم بند اومد . قلبم از جا کنده شد.با خودم گفتم این از مردم شهر که بد به من نگاه می کردن .اون از پدرم که جوابمو نداد اینم از اقا رضا قصاب که بم متلک انداخت .رفتم جلو پیش اقا رضا قصاب و بش گفتم: اقا رضا جون چی شده ؟ مثل این که داره با یه متهم حرف میزنه بم گفت : خاک بر سرت کنن ! گفتم : چی ؟؟!! خاک بر سرم کنن ؟ مگه چیکار کردم که داری فحشم می دی ؟ گفت : گمشو از جلو در مغازه ی من دورشو کثیف ! دیگه نزدیک بود سکته کنم . تمام وجودم با حرفای رضا قصاب یخ کرد . اصلا دیگه خشکم زده بود نمی توستم حرکت کنم . با هر زحمتی بود خودمو رسوندم سر کوچه ی استاد و رفتم که برم پیش استاد . وای خدای من ! چی دارم می بینم! زانوهام بی اختیار سست شد و افتادم روی زمین ... دیگه تاب بلند شدن نداشتم . چه منظره ای عجیبی دارم می بینم . دیوار خراب شده ی خونه ی استاد . آشغال و کثافاتی که به در و دیوار خونه ریخته شده بود خادم استاد که با صورتی زخمی دم در داشت گریه می کرد .. خدایا چی شده ؟ چه اتفاقی افتاده با هر زحمتی بود خودمو رسوندم پیش یحیی خادم استاد و گفتم آقا یحیی چی شده ؟ تا منو دید داغ دلش تازه شد و شروع کرد با صدای بلند گریه کردن و گفت : آقا حسین بی چاره شدیم ،آقا حسین بدبخت شدیم . دیگه قاط زده بودم ، داد زدم گفتم : بت می گم چی شده یحیی ؟ گفت : استاد .... و زار زار گریه کرد .... گفتم : دارم می میرم ...بت می گم بگو چی شده ؟!! داد زد و گفت : استاد با یه دختری زنا کرد و بعدشم اون دختر و کشت ...حالا هم بردن اعدامش کنن دیگه منو می گی ، ریختم به هم ، رفتم به سمت یحیی و گفتم : خفه شو ، می فهمی داری چی می گی و گرفتم یحیی رو به باد کتک . داد زد : اگه باور نداری برو فلکه . ببین چه خبره ....
درد سرتون ندم که رفتم فلکه اصلی شهر و چه اتفاقاتی سرم اومدو چه ها دیدم . فقط رفتم ودیدم که : استادم رو تا نصفه بدن تو خاک کردن و می خوان که سنگسارش کنن . وای که چه روز بدی بود اون روز ... هر کسی زبان حالی داشت ..یکی فحش می داد به استاد ، یکی آب دهن مینداخت و یکی ... وای خدا ! بهت زده شده بودم دیگه نفهمیدم چی شد که به خودم اومدم و دیدم با دستای شکسته و سینه ی گچ گرفته تو بیمارستان بستریم . اونقدر تحمل اون منظره و اتفاقی که افتاده بود برام سخت بود که بیهوش شده بودم و افتاده بودم زیر دستو پای مردم و جفت دستام و دو تا استخونهای قفسه سینه م زیر دستو پا شکسته بود .مردمم که خدا خیرشون بده مثل اینکه من گناه کرده بودم هر چی ناراحتی داشته بودن سر من خالی کرده بودن . خلاصه به هوش که اومدم دیدم برادر و مادرم بالا سرم هستند . شش ماه بود که ندیده بودمشون . تا مادرمو دیدم ،دیدم چشمای خستش که سه روز تو بیمارستان پرستاریمو کرده بود ذوق کرد و صدا حسین جان ! اومد جلو صورتمو بوسید و گفت : مادر به فدات ! به چه روزی افتادی عزیزم و .... خلاصه کلی از این قربون صدقه های مادرانه ... برادرم محسن هم بم گفت : خوبی داداش جون و بام احوال پرسی کرد بعدش به مادرم گفت : مامان جان حالا که حسین هم به هوش اومده شما برید منزل استراحت کنید . من پیش حسین هستم خلاصه با هزار التماس مادر و فرستاد خونه تا استراحت کنه .مادر از من خدا حافظی کرد و رفت
اولین سوالی که از داداشم محسن پرسیدم این بود که: خب محسن جان ماجرا رو برام تعریف کن که چی شد که گریه امانم نداد و شروع به گریه کردن کردم . محسن گفت : آخه داداش ، اون پیر سگ عوضی چه ارزش داره که تو خودتو به خاطرش ناراحت می کنی و گریه می کنی که بخوایم دربارش حرف بزنیم داشت فحش می داد به استاد که گفتم تو رو خدا بگو چی شد که اون اتفاق افتاد ؟ گفت : منم شنیده هامو بت می گم و شروع به تعریف کرد که : یه شب یه دختر خانومی که فلج بوده رو میارن پیش استاد که دعا کنه خوب بشه. همراهای اون دختر هم چون از شهرستان اومده بودن دختر رو میذارن خونه ی استاد و می رن مسافرخونه . خلاصه نمی دونم که چی میشه که اون ملعون با اون خانوم که ظاهرا بسیار زیبا هم بوده زنا می کنه و بعد هم به خاط اینکه لو نره اونو میکشه . بعدا هم گندش در میاد و می فهمن که چنین کاری کرده اعدامش می کنن .
باورش برام خیلی سخت بود …خیلی سخت … ولی باید باور می کردم که استاد و پیر من چنین کاری کرده…خلاصه بگذریم از اینکه دو هفته هم تو بیمارستان بستری بودم و سه ماه هم تو خونه افتاده بودم و اصلا به فکر اداره نبودم . تازه بعد از سه ماه رفتم بیمارستان و گچای قفسه سینه و دستامو باز کردم رفتم تحقیق دنبال این ماجرا که چرا پیر مردی که سالیان سال عبادت کرد و به درجه ی استجابت دعا رسید ؛ چنین عمل زشتی انجام داد و عاقبت به شر شد … رفتم اصفهان … محضر یکی از علمای بزرگ که الان در قید حیات هستند و شاید رضایت نداشته باشند که اسمشون رو بگم. ماجرا رو تعریف کردم .ایشون هم منقلب شدند و فرمودند : پیر و استاد تو از یک مسئله غفلت ورزید و آن هم شکر نعمت بود . در روایات آمده است هر کس از شکر نعمت غفلت کند خداوند اورا به حال خود رها می کند و هر آنکس که به حال خود رها شود وای به حالش
آری عزیز گرامی که این نوشته را می خوانی /داستان برایت نگفتم / حقیقت بود/ روزگار عجیبیست / بیا شما از شکر نعمتهائی که خدا به تو داده غافل مشو / مباد که خدای ناکرده به این بلا مبتلا شوی /آمین
|
|||
|
در این سایت می توانید مطالب زیر را پیگیری نمایید شبهات مطروحه درباره اهل بیت عصمت و طهارت و پاسخ به آنها
|
|||