عريضه نويسي

(  اثر: سيد صادق سيد نژاد )

مقدّمه

 از جمله امورى كه همواره دست آوردهاى فكرى و اعتقادى وحتى تاريخى و ادبى ملل را تهديد مى‏نمايد مسأله رسوخ تدريجى خرافات و پيرايه‏هاى موهوم و پندارهاى غلطى است كه دانسته يا ندانسته توسط دوستان ناآگاه و يا دشمنان آگاه در طول زمان به اين حقايق افزوده مى‏شود، و در نتيجه به تدريج ماهيّت اصلى اين امور در زير غبار خرافات و پندارهاى باطل نهان، و يا به تعبير صحيح‏تر گُم مى‏شود، و به موازات مشكل شدن امكان دست‏يابى به آن حقايق، نه تنها افراد جامعه از نتايج سازنده آنها محروم مى‏گردند بلكه اغلب مردم بواسطه عدم برخوردارى از توان تشخيص حقّ از باطل و سِره از ناسره در دام اوهام و پندارهاى نادرست گرفتار شده و هر روز بيش از پيش از مسير صحيح رشد و تكامل مادى و معنوى فاصله مى‏گيرند.

 اگر چه همه نوع خرافات و پيرايه‏هاى زائد، ضررهايى در پى دارند، و جلو هر گونه پيشرفت و بويژه رشد انديشه را مى‏گيرند ولى هيچ‏يك از آنها به اندازه خرافات و تحريفاتى كه در احكام دينى و اصول اعتقادى رخ مى‏دهند، خطرناك‏تر نيستند؛ چرا كه اين بخش از خرافات، در راه رسيدن به سعادت واقعى و كمال حقيقى انسان -كه هدف اصلى بعثت انبياء و رسالت نهايى اديان الهى است- ايجاد مانع مى‏نمايند.

 از بررسى و مطالعه روند تاريخ اديان، اين نكته به خوبى روشن مى‏گردد كه در آغاز، تعاليم اصلى اديان الهى -بواسطه عصمتى كه همه پيامبران از آن برخوردار بوده‏اند- از هرگونه پندارهاى موهوم وعقايد خرافى مصون و بركنار بوده است. به علاوه حتى بيشترين وقت و سرمايه و امكانات انبياءِ الهى صرف مبارزه با انديشه‏هاى خرافى واوهام غلطى شده است كه در طول تاريخ در ميان مردم جوامع مختلف، رواج داشته است و دست و پاى فهم و انديشه آنها را بسته، و امكان هرگونه پيشرفت و ترقّى را از آنان سلب كرده بود. به عنوان مثال اگر سرگذشت حضرت ابراهيم‏عليه السلام  را از اين جهت مورد مطالعه قرار دهيم، روشن خواهد شد كه آن حضرت با تحمّل چه زحمات و محروميت‏هاى سختى توانست مردم را از اسارتِ پرستش چوب و سنگ و ستاره و ماه و خورشيد و... نجات داده و راه درست انديشيدن و نيل به حقايق برين را به آنها نشان دهد.

 با توجّه به چنان خود گذشتگى‏ها و تحمّل مشقّات پيامبران است كه دانشمندان منصفى نظير «پاسكال» در تبيين علل رشد علوم و صنايع، به حق عامل اصلى اين پيشرفت‏ها را تعاليم انبياء الهى معرّفى مى‏نمايند؛ چرا كه آنها از طريق باز كردن غل و زنجيرهاى جهل و نادانى از دست و پاى بشر و نشان دادن راه درست انديشى زمينه رإ  براى تكامل حتى علوم تجربى هموار ساختند. وى در اين باره مى‏گويد:

 اگر انبياء نبودند نه دل كوهى شكافته شده و نه تونلى براى حركت قطارى ساخته مى‏شد، زيرا در نتيجه كوشش و مجاهدت پيامبران‏عليهم السّلام  بود كه مغزهاى مرده بت‏پرستان حيات دوباره پيدا كردند و به جاى كُرنش در مقابل كوه وماه و خورشيد، به تأمّل و تفكّر در اسرار وجودى آنها پرداختند، و پس از كشف منافع بى شمار اين پديده‏هاى ارزشمند طبيعت، از آنها در راستاى اصلاح وضع زندگى خود بهره‏مند شدند، همواره سخن انبياء اين بود كه: اى مردم! برويد تمام دنيا را سِيْر كنيد و در اسرار آن بينديشيد، تا از آنها آگاه شويد و از منافع و آثارشان بهره‏مند گرديد.

 به دنبال چنين رهنمودهايى بود كه در عرصه علوم و صنايع، تحوّلات بسيار بزرگى كه امروزه شاهد آن هستيم پديد آمد. با اين همه پس از دوران حيات پيامبران‏عليهم السّلام  و جانشينانشان كم‏كم در بخش‏هايى از تعاليم آنها با اين‏كه اساس تعليمات‏شان ماهيّت ضد خرافى داشت، در نيتجه عملكردهاى غلط عده‏اى افراد ساده لوح و ناآگاه و يا مغرض و زيرك، تحريف و التقاط واقع شده و امور خرافى و پيرايه‏هاى ناشايست زيادى در آنها راه پيدا كرد. بديهى است وقتى كه در اصول وفروع و يا حتى در جزئى‏ترين احكام فرعى يك دين، مطالب موهوم وخالى از حقيقت راه يافت، به تدريج اين امور رنگ مذهبى به خود گرفته و در نهايت قيافه واقعى دين را تغيير مى‏دهد و از اين رهگذر حداقل سه نوع ضرر اساسى به بنيان و ريشه دين متوجه مى‏گردد:

 الف: پيروان آن دين به گمان تبعيّت از قوانين و مقررات مذهبى، پاى‏بند يك سلسله اوهام و پندارهاى باطلى مى‏شوند كه نه تنها آنان را از رسيدن به سعادت واقعى باز مى‏دارد، بلكه به مرور زمان وقتى ماهيت خرافى اين گونه از پندارها آشكار شد افراد ناآگاه كه قوه تميز حقّ و باطل را ندارند به غلط دچار اين پندار مى‏شوند كه ساير احكام و مقررات اعتقادى نيز همانند اين امور التقاطى عارى از حقيقت‏اند به اين ترتيب رسوخ اين امور خرافى و بى اساس اعتقاد آنها را نسبت به حقّانيت اديان از بين مى‏برد.

 ب: چه بسيارند محققان و پژوهش‏گران آزاد انديشى كه تلاش مى‏نمايند كه كامل‏ترين آئين الهى را بشناسند تا از طريق پيروى از رهنمودهاى آن به كمال واقعى انسانى دست يابند، امّا به خاطر آميخته شدن مجموعه احكام دينى با امور موهوم و افكار باطل، نمى‏توانند به اصول و مبانى اصلى آن دين دسترسى پيدا كنند يعنى در همان گام‏هاى اوّل تحقيق به محض مواجه شدن با يك سلسله امور بى اساس خرافى ادامه كار را غير مفيد تشخيص مى‏دهند. و در نتيجه از نيل به سعادت واقعى محروم مى‏گردند.

 ج: مخالفان و دشمنان اديان باشگردهاى خاص تبليغاتى كه دارند از طريق تمسّك به اين‏گونه رسوبات خرافى و پندارهاى بى‏اساس، اصل دين را منشأ و يا حتى مظهر اوهام و مطالب خرافى معرّفى مى‏كنند، تا از طريق سلب اعتماد عمومى‏نسبت به ارزشها واحكام دينى، زمينه رإ  براى اجراى نقشه‏هاى شوم استعمارى كه در نظر دارند فراهم سازند.

 بر اين اساس ضرورت دارد كه همه مسلمانان به ويژه علماى اسلام -كه مرزبانان عقايد دينى در جوامع اسلامى محسوب مى‏شوند- هميشه با كمال هوشيارى، تمام جريانات فكرى وفرهنگى را زير نظر داشته باشند و از رسوخ افكار انحرافى وپيرايه‏هاى غلط در اصول و فروع اسلامى جلوگيرى به عمل آورند. حقيقت آن است كه اين وظيفه خطير را علماى متعهد در طول تاريخ، با توجه به توان و قدرتى كه داشته‏اند همواره به انجام رسانده‏اند، و در اين راه از هيچ‏گونه فداكارى و از خودگذشتگى دريغ نورزيده‏اند، و تا پاى جان به دفاع از ارزش‏هاى اسلامى پرداخته‏اند. امّا از آنجا كه در شرايط كنونى به واسطه تشكيل حكومت اسلامى در ايران، و به دنبال آن بيدارى ملل مستضعف جهان، بسيارى از منافع جهان‏خواران غارت‏گر به خطر افتاده است؛ سردمداران استكبار جهانى و مزدورانشان بيش از پيش از طريق بسيج تمام امكانات اقتصادى و سياسى و فرهنگى و... خود، برآن شده‏اند تا با سرچشمه و منشأ اصلى اين حركت‏ها كه همانا اصول و ارزش‏هاى اسلامى است باشدّت بيشتر برخورد نمايند واز هر راه ممكن، آن را به شكست بكشانند يا حداقل از روند رو به رشد آن جلوگيرى بعمل آورند.

 لذا در چنين شرايطى ضرورت دارد كه اين بار هم‏چون گذشته، سنگربانان اصول واحكام اعتقادى، باتوجّه به نوع عملكردهاى خصمانه دشمنان، از طريق بكارگيرى بهترين ابزارها و مناسب‏ترين روش‏ها به مقابله با دسيسه‏هاى آنها قيام كنند و تمام نقشه‏هاى آنان را نقش بر آب ساخته و زمينه را براى تشكيل حكومت جهانى منجى عالم بشريت هر چه بهتر و بيشتر آماده كنند.

 البته توجه به اين نكته نيز ضرورى است كه نبايد مبارزه با دشمن بيگانه، سبب غفلت از عملكرد آن دسته از عوامل داخلى گردد كه دانسته يا ندانسته از روى جهل و يا غفلت موجب رشد افكار نادرست و پيدايش پيرايه‏هاى غلط در احكام دينى و اصول اعتقادى مى‏شوند؛ چون همان‏گونه كه قبلا اشاره شد اغلب در ايجاد تحريف و پيدايش و گسترش افكار باطل و خرافى، بطور كلى دو دسته بيش از ديگران نقش اساسى دارند:

  1- دشمنان آگاه

  2- دوستان ناآگاه

 گرچه كار هر دو دسته عليرغم تفاوتى كه در ظاهر با هم دارند نتيجه واحدى در پى‏دارد، يعنى مجموعه آن عملكردها موجب تغيير حقيقت دين و تبديل ماهيت سازنده و حيات‏بخش آن به يك امر تخديرى و ضد رشد مى‏شود؛ در عين حال نوع برخورد با هريك از اين دو دسته شيوه خاصّى را اقتضا مى‏نمايد. يعنى با همان روشى كه با دشمنان مغرض آگاه برخورد مى‏گردد، نبايد با دوستان ناآگاه و غافل برخورد شود؛ چون انگيزه و علّت عملكرد اين دو طايفه باهم بسيار متفاوت است بنابر اين ضرورت دارد كه در برخورد با دسته دوّم نخست بايد به گونه‏اى عمل شود كه زمينه رشد معلومات، تعميق اطلاعات عقيدتى، و ارتقاى سطح فكرى آنها فراهم گردد تا بينش و بصيرت آنها نسبت به احكام و ارزش‏هاى اسلامى بيشتر شود و در نتيجه خود قادر به تشخيص حقّ از باطل باشند.

 سپس اگر دست از اعمال ناشايست و مضرّ به اصول و مبانى اعتقادى برنداشتند، آن‏گاه با در نظر داشتن تمام شرايط موعظه احسن و رعايت مراتب و مراحل مختلف اصل امر به معروف ونهى از منكر و رأفت اسلامى نسبت به بازدارى عملى آنها اقدام شود.

 نويسنده بر اين اعتقاد است، كه اگر در زمينه رشدِ نيروى تفكّر وقدرت تحليل و ارتقاء سطح معرفت دينى عامّه مردم جامعه، برنامه‏ريزى صحيحى به اجرا در آيد؛ نه تنها هيچ عقيده خرافى وانديشه باطلى امكان ظهور و رشد پيدا نمى‏كند، بلكه زمينه و بستر موفقيّت تمام توطئه‏هاى دين‏ستيزانه دشمنان هم از بين خواهد رفت.

 باتوجه به چنين ضرورتى است كه در رساله حاضر تلاش شده است تا يكى از موضوعات مطرح در فرهنگ اسلامى كه با عنوان -عريضه‏نويسى- شناخته مى‏شود مورد بازبينى مجدد قرارگيرد و ابعاد مختلف آن روشن گردد، تا مشخص شود كه اصلا عريضه نويسى چيست؟ و آيا اين كار توجيه منطقى و معقول و قابل قبولى دارد يا نه؟ و در صورت مثبت بودن پاسخ، آيا دليل نقلى و روايى خاصّى هم آن را تأييد مى‏كند يا نه؟ و اصولا چه شيوه‏اى از عريضه‏نويسى با كدام انگيزه و چه شرايطى، مورد سفارش اولياء الهى است؟ و...

 در پايان هم نمونه‏هايى از عريضه‏هاى مختلفى را، كه در طول تاريخ توسط افرادى از اقشار گوناگون جامعه خطاب به بعضى از ائمه اطهارعليهم السّلام به نگارش درآمده است و نتايجى نيز بر آنها مترتّب شده است ارائه مى‏گردد، تا علاقمندان با كمّ و كيف اين موضوع بهتر و بيشتر آشنا شوند.

 عريضه نويسى چيست؟   

  اغلب لغت شناسان عريضه را به عرض حال و درخواست‏نامه معنى مى‏كنند   او براى «عرض» معانى مختلفى بيان مى‏كنند كه يكى از آنها، بيان مطلبى از طرف فرد كوچكتر به بزرگتر است؛ بر اين اساس معنى به عرض رساندن عبارت از گفتن و بيان كردنِ مطلبى از طرف كوچكتر به بزرگ‏تر است.
 در اصطلاح، عريضه نويسى يكى از شيوه‏هاى خاصّ توسل است كه در طول تاريخ، در فرهنگ اسلامى همواره مورد توجه بوده است.

 توضيح آن‏كه گاهى افراد جامعه با يك سلسله نياز و گرفتارى‏ها مواجه مى‏شوند كه برحسب ظاهر امكان برطرف نمودن آنها از طريق اسباب عادى ميسّر نيست، يا حد اقل بسيار مشكل است؛ در چنين مواردى به جاى نا اميد شدن و زانوى غم در بغل گرفتن، از ناحيه پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله و ائمه اطهارعليهم السّلام  توصيه شده است كه از امورى نظير دعا و توسل كه در جاى خود اثبات شده است -كه هريك از آنها اگر مؤثّرتر از اسباب وعلل عادى نباشند كمتر از آنها نيستند- كمك گرفته شود. آن‏گاه براى خود توسّل، شيوه‏هاى مختلفى بيان شده است كه از جمله آنها نوشتن عريضه است.

 عريضه گاهى خطاب به خداوند تبارك و تعالى نوشته مى‏شود ودر آن فرد نيازمند ضمن اشاره به مشكل و حاجت مورد نظر خود به مقام و منزلت يكى از معصومين‏عليهم السّلام  يا همه آنها در پيشگاه خداوند متوسل مى‏شود؛ و يا اين‏كه عريضه مستقيما به معصوم‏عليه السلام نوشته مى‏شود تا او بواسطه قرب و ارج و منزلتى كه در نزد خداوند متعال از او برآورده شدن يا برطرف گشتن آن حاجت و مشكل را درخواست نمايد؛ و يا اين‏كه خود معصوم‏عليه السّلام  بواسطه ولايت و قدرتى كه از ناحيه پروردگار عالم به او اعطا شده است، به اذن خداوند مهربان اين نياز و گرفتارى را برطرف سازد.

 بديهى است كه هيچ‏يك از اين امور با قيودى كه به آنها ذكر شد به امورى نظير شرك و بت‏پرستى و... منتهى نمى‏شوند.   

 توجيه عقلى و ادله نقلى عريضه نويسى

 از بررسى مجموعه آيات و رواياتى كه در صدد تبيين منزلت وكمالات وجودى اهل‏بيت‏عليهم السّلام  هستند، چنين معلوم مى‏شود كه ائمه اطهارعليهم السّلام  علاوه بر ولايت تشريعى يعنى حقّ تبيين وتشريح احكام وآيات الهى ورهبرى سياسى ودينى واجتماعى جامعه، كه اصطلاحا به آن امامت گفته مى‏شود؛ از منزلت والاى ولايت تكوينى نيز برخوردارند. اين بُعد از كمال كه گاهى از آن تعبير به «ولايت تصرّف» و «ولايت معنوى» مى‏شود، نوعى از اقتدار وتسلط فوق‏العاده در امور نظام هستى است كه با توجه به دارا بودن مراتب بالاى كمالات معنوى و قرب به حضرت حقّ با عنايات مخصوص خداوند متعال معجزات وكرامات منقول از آن ذوات مقدسه، ناشى از اين بُعد ولايتى آنهاست.

 توضيح آن‏كه برطبق جهان بينى اسلامى، انسان از چنان استعدادى برخوردار است كه از طريق انجام عبادات وترك گناهان مى‏تواند به مرتبه‏اى از كمال برسد كه تمام اعضاء وجوارح بدن او الهى بشود. يعنى به جايى مى‏رسد كه چشم او جز حقّ را نمى‏بيند و گوش او به غير از حقّ را نمى‏شناسد، وپاى او جز در راه حقّ قدم بر نمى‏دارد ودست او جز در مسير حقّ كارى انجام نمى‏دهد.

 و در يك كلام در تمام رفتارها و عملكردها جز به كار حقّ خود را مشغول نمى‏سازد. يعنى به تمام معنى خليفةاللّه مى‏شود. تصوّرات وتصرّفاتش همه رحمانى مى‏گردد. از اين مرتبه از كمال در حديث قدسى مشهور كه امام صادق‏عليه السلام  آن را از وجود مبارك پيامبر اكرم‏صلّى اللّه عليه و آله روايت مى‏كنند، با اين تعابير ياد شده است:

 قال اللّه عزّوجلّ: ما تقرّب إليّ عبدٌ بشي‏ءٍ أحبُ إليّ ممّا افترضتُ عليه وإنّه يتقرّب اليّ بالنافلة حتى احبّهُ فإذا أَحْبَبْتُهُ كنتُ سمعهُ الذي يسمع بهِ وبصرهُ الذي يبصر بهِ ولسانه الذي ينطق به ويدهُ الذى يبطش بها. إن دعاني أجبته، وإن سألني أعطيتهُ

 ­ خداوند عزّوجلّ مى‏فرمايند: هيچ بنده‏اى با هيچ وسيله‏اى به من نزديك نشده است كه از فرائض نزد من محبوب‏تر باشد. همانا بنده به وسيله نوافل ومستحبّات -كه من آنها را واجب نكرده‏ام ولى او تنها به خاطر محبوبيّت آنها در نزد من، به انجام‏شان مى‏پردازد- به من نزديك مى‏شود تا به جايى كه محبوب من مى‏گردد، همين كه محبوب من گشت، من گوش او مى‏شوم كه با آن مى‏شنود، وچشم او مى‏شوم كه با آن مى‏بيند، وزبان او مى‏شوم كه با آن سخن مى‏گويد، ودست او مى‏شوم كه با آن حمله مى‏كند. در اين حال اگر مرا بخواند دعايش را اجابت مى‏كنم، واگر از من چيزى درخواست كند آن را به او مى‏دهم».

 وقتى كه انسان‏هاى معمولى از چنين قابليّتى برخوردارند، به طريق اولى ائمه اطهارعليهم السّلام  به جهت كمالاتى كه دارند مى‏توانند از منزلتى برخوردار شوند كه بتوانند در شئونات مختلف عالم تكوين تصرّفاتى داشته باشند.

 در اشاره به برخوردارى اهلبيت‏عليهم السّلام  به سطح بالايى از اين گونه ولايت است كه در زيارت جامعه وارد شده است:

 «بكم فتح اللّه وبكم يختم وبكم يمسك السماء أن تقع على الأرض وبكم ينزّل الغيث»

 «پروردگار عالم به بركت وجود شماست كه خلق را آغاز مى‏كند و آن را به پايان مى‏رساند، وآسمان را از فرو افتادن بر زمين باز مى‏دارد، و باران را فرو مى‏فرستد».

 به عبارت ديگر خداوند همه چيز را به وسيله شما كه واسطه‏هاى فيض او هستيد ايجاد و اداره مى‏نمايد. وهمچنين در دعاى عديله در تشريح وتبيين قسمتى از بركات وجود مبارك حضرت امام زمان‏عليه السلام آمده است:

 «ثمّ الحجّة الخلف القائم المنتظر المهدي المرجى الذي ببقائه بقيت الدنيا وبيمنه رُزق الورى وبوجوده ثبتت الأرض والسماء».

 «سپس -بعد از امام عسكرى‏عليه السلام - حجّت بعدى، قائم منتظر مهدى‏عليه السلام  است كه وى آن مايه اميدى است كه به بركت بقاء وجود مبارك او، دنيا باقى و برقرار، و مخلوقات عالَم از روزى برخوردارند. همينطور در سايه وجود اوست كه نظم و انسجام زمين وآسمان پاحفظ مى‏شود».

 با در نظر گرفتن مطالب گذشته و تأمل در مضمون آياتى همانند:

 1 - يا أيها الذين آمنوا اتّقوا اللّه وابتغوا إليه الوسيلة  

­ اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! تقوا پيشه كنيد و وسيله‏اى براى تقرّب به خداوند انتخاب‏كنيد.

 2- ولو أنّهم إذ ظلموا أنفسهم جاؤك فاستغفروا اللّه واستغفر لهم الرسول لوجدوا اللّه توابا رحيما

­ اگر آنها هنگامى‏كه به خود ستم كردند -گناه مرتكب شدند- و به سراغ تو آمده، و از خداوند طلب عفو و بخشش مى‏كردند، و تو نيز براى آنها طلب عفو مى‏نمودى، خداوند را توبه پذير ورحيم مى‏يافتند».

 3- قالوا يا أبانا استغفر لنا ذنوبنا إنّا كنّا خاطئين قال سوف استغفر لكم ربّي انّه هو الغفور الرحيم

­ برادران يوسف گفتند: اى پدر! از خدا آمرزش گناهان ما را بخواه كه ما خطاكار بوديم! يعقوب در پاسخ آنها فرمود: به زودى براى شما از خداوند طلب آمرزش خواهم كرد، همانا او آمرزنده ومهربان است».

 و همچنين از دقت در مدلول و مضمون رواياتى نظير:

  1- روايت ابوالوفاى شيرازى كه بر طبق آن رسول اكرم‏صلّى اللّه عليه و آله فرمودند:

 «چون درمانده و گرفتار شدى پس به حجّت استغاثه كن كه او تو را در مى‏يابد، و حجّت براى كسى كه از او استغاثه كند پناه و فرياد رس است».  

 2-  مرد نابينايى تقاضاى دعا از پيامبرصلّى اللّه عليه و آله براى شفاى بيمارى‏اش كرد، پيغمبرصلّى اللّه عليه و آله  به او دستور دادند كه چنين دعا كند:

 «اللّهم إنّي أسئلك وأتوجه إليك بنبيّك محمّد نبيّ الرحمة، يا محمّد إنّي توجّهت بِك إلى ربّي في حاجتي لتقضي لي اللّهم شفّعه فيّ»

­ خداوندا! من از تو به خاطر پيامبرت كه پيامبر رحمت است تقاضا مى‏كنم وبه تو روى مى‏آورم. اى محمّد! به وسيله تو به سوى پروردگارم براى انجام حاجتم توجه پيدا مى‏كنم، اى خداى من! او را شفيع من قرار بده».

 3 - آنگاه كه مادر گرامى‏حضرت على‏عليه السلام  رخت از جهان بربست، پيغمبر اكرم‏عليهم السّلام  به او چنين دعا فرمود:

 «اغفر لأمّي فاطمة بنت أسد و وسّع عليها مدخلها بحقّ نبيّك والأنبياء الذين من قبلي»

 «خداوندا! مادرم فاطمه دختر اسد را بيامرز، و قبر را براى او وسيع گردان؛ بحقّ پيغمبرت وپيغمبرانى كه قبل از من بوده‏اند».

  4- از امام رضاعليه السلام  نقل شده است كه آن حضرت فرمودند:

 هر گاه سختى و گرفتارى به شما روى آورد به وسيله ما از خداى عزّوجلّ كمك بخواهيد و اين است معنى كلام خداوند متعال در قرآن كريم: «و للّه الاسماء الحُسنى فادعوه بها»  

 و دعاهاى زيادى در توسل به خداى متعال بوسيله امامان‏عليهم السّلام  در متون روايى وارد شده است از جمله در زمينه توسل به امام زمان‏عليه السلام  چنين آمده است:

 اللّهم انّى اسألك بحقّ وليّك و حجّتك صاحب الزّمان اِلاّ اغتنى به جميع امورى و كفيتنى به موتة كل موذٍ و طاغٍ و باغٍ و اغتنى به فقد بلغ محمودى و كفيتنى كل عددٍ و همٍّ و غم و دين و وُلدى و جميع اهلى و اخوانى و من يعنينى امرُه و خاصّتى آمين يا ربّ العالمين

 بار خدايا من از تو مى‏خواهم به حقّ ولىّ و حجّتت صاحب الزمان‏عليه السلام  كه مرا بر تمام امور ياريم كنى و به او شرّ هر گونه موذى و سركش و ستمگرى را از من دور گردانى و به آن حضرت مرا يارى كنى كه تلاشم به آخر رسيده و هر گونه دشمنى و همّ و غم و اندوه و قرض را از من و فرزندانم و تمام خاندانم و برادرانم و هر كس كه كارش به من مربوط مى‏شود و بستگان نزديكم، كفايت كنى، اى پروردگار عالميان! همه اين درخواست‏هاى مرا اجابت فرما.

 باز در اين باره حضرت امام حسن عسكرى‏عليه السلام مى‏فرمايند:

 روزى سلمان فارسى؛ به گروهى از يهوديان برخورد كرد كه در محلى نشسته بودند وقتى چشم آنها به سلمان افتاد از او خواستند كه هر چيزى را كه همان روز از پيامبر اكرم‏صلّى اللّه عليه و آله شنيده است براى آنها تعريف كند. از آنجا كه سلمان؛ به اسلام آوردن آنها علاقه داشت خواهش آنها را اجابت كرد و نزد آنها رفته، چنين گفت: شنيدم حضرت محمدصلّى اللّه عليه و آله مى‏فرمودند: خداوند عزّوجلّ مى‏فرمايد: اى بندگان من! آيا چنين نيست كه هر كس حاجت‏هاى بزرگى از شما بخواهد آنها را بر آورده نمى‏سازيد مگر آنكه محبوب‏ترين افراد را نزد شما واسطه بياورد، آنگاه آن حاجت را به احترام آن شفاعت كننده بر ايشان برمى‏آوريد؟

 الا! فاعلموا ان اكرم الخلق علىّ وافضلهم لوىّ محمّد و اخوه علىّ و من بعده من الائمة الذين هم الوسائل الىّ الا فليدعنى من همّته حاجة يريد نفعها او دهمته داهية يريد كف ضررها تستشفعون اليه باعزّ الخلق عليه....

 توجه كنيد و بدانيد كه گرامى‏ترين و برترين مخلوق در نزد من محمّدصلّى اللّه عليه و آله  و برادر او على‏عليه السلام  و بعد از او ساير امامانى هستند كه آنها وسيله به سوى من مى‏باشند. همانا هر كس حاجتى برايش اهميت دارد و نفع آن را خواستار است، يا حادثه بزرگى براى او پيش آمده است كه مى‏خواهد ضرر آن را دفع كند مرا به وسيله محمّدصلّى اللّه عليه و آله  و خاندان او بخواند؛ من حاجت چنين كسى را به بهترين شكل بر طرف خواهم ساخت. همانگونه كه اگر عزيزترين كس را نزد فردى شفيع ببريد او نياز شما را به جهت شفاعت آن عزيزش به نحو احسن بر مى‏آورد.

 حكايات زيادى كه در اين زمينه در تاريخ وارد شده است، نظير آنچه كه «ابن حجر» در كتاب «صواعق» از امام شافعى پيشواى معروف اهل تسنّن نقل مى‏كند كه وى در مواقعى كه به ياد سختى‏هاى روز قيامت و رسيدگى به نامه اعمال و... مى‏افتاد به اهل‏بيت پيامبرعليهم السّلام توسّل مى‏جست و چنين مى‏سرود:

آل   النبي    ذريعتي                      وهم  إليه  وسيلتي

ارجو بهم اُعطى غدا                      بيد اليمينِ صحيفتي

 «خاندان پيامبر وسيله من هستند؛ آنها در پيشگاه خداوند وسيله تقرّب من هستند؛ اميدوارم به سبب عنايت آنها در فرداى قيامت نامه عمل من به دست راست من داده شود».

 همچنين بر طبق نقل بيهقى، يك سالى در زمان خلافت عمربن خطاب در مدينه و ساير سرزمين‏هاى اسلامى خشكسالى رخ داد. بلال حبشى به همراه عده‏اى از صحابه، سرقبر پيامبر اكرم‏صلّى اللّه عليه و آله  آمد وخطاب به آن حضرت چنين گفت:

 «يا رسول اللّه استسقِ لأمّتك... فإنّهم قد هلكوا...»

­ اى رسول خدا! از خداوند تبارك وتعالى براى امّتت باران رحمت درخواست كن؛ بدرستى كه آنها در آستانه نابودى واقع شده‏اند».

 مسائلى چون شفاعت، توسل، واسطه قرار دادن اهل‏بيت اطهارعليهم السّلام  و برآورده شدن حاجت‏ها، صورت منطقى و قابل دفاع برهانى دارد. زيرا اين كار به دستور خداوند متعال باتوجه به منزلت ومقامى‏كه حضرات معصومين‏عليهم السّلام  دارند، انجام مى‏گيرد. به عنوان مثال دليل بر صحت اين ادعا آن است كه در زيارت حضرت ولىّ عصرعليه السلام  تصريح شده كه واسطه قرارگرفتن آن حضرت در برآورده شدن نيازمنديها، به خاطر جايگاه والايى است كه آن حضرت در پيشگاه خداوند دارند.

 «فقد توجّهت إليك بحاجتي لعلمي أنّ لك عند اللّه شفاعةً مقبولةً ومقاما محمودا»

­ به اين خاطر براى بر آورده شدن حاجتم به تو روى آوردم كه مى‏دانستم در پيشگاه خداوند متعال از چنان منزلتى بر خوردارى كه شفاعت تو قبول مى‏شود».

 از دقّت در مفاد و مضمون اين گونه از تعابير كه در ادعيه و روايات به نمونه‏هاى زيادى از آنها بر مى‏خوريم، شبهاتى كه در زمينه مسأله توسّل -كه از طرف افراد كنجكاو ولى كم اطلاع، يا مغرضان آگاه-، در طول تاريخ مطرح شده است برطرف مى‏گردد. چرا كه بر طبق رهنمودهاى  موجود در منابع اصيل اسلامى، قدرت تصرّف انبياء الهى واهل بيت عصمت‏عليهم السّلام  در امور تكوينى عالم، در طول اراده وقدرت خداوند متعال است كه به اذن واراده او انجام مى‏گيرد و گرنه هرگز از يك نفر عالِم عاقل شنيده نشده است كه بگويد: قدرت آنها در عرض ويا در مقابل اراده خداوند قرار دارد.

 بر اين اساس است كه در قرآن كريم، آنجا كه درباره ثبوت ولايت تكوينى براى حضرت عيسى‏عليه السلام سخن گفته مى‏شود؛ تعبير اين است كه آن حضرت با اذن واراده خداوند بود كه توانست كور مادرزاد را بينا، و مرده‏اى را زنده نمايد:

 ...أنِّي أخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأنْفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْرَا بِإذْنِ اللّهِ وَأُبْرِئُ الأكْمَهَ والأبْرَصَ وَأُحْيِ الْمَوْتَى بِإذْنِ اللّه...  

 ...­ من از گل چيزى به شكل پرنده مى‏سازم سپس در آن مى‏دمم و به فرمان خدا پرنده‏اى مى‏گردد و به اذن خدا كور مادر زاد و مبتلايان به برص (پيسى) را بهبود مى‏بخشم و مردگان را به اذن خدا زنده مى‏كنم...»

 بنابراين، اقتدار فوق العاده تصرّف در شئون هستى، كه در عرف عامه مردم از آن به برخوردارى از توان انجام دادن كرامات و قدرت ارائه معجزات تعبير مى‏شود در حقيقت يك نعمت بزرگ خدا دادى است كه در نتيجه سير كمالات روحى و تحصيل اعلاى از قرب الهى به افرادى خاصّ از انسانها اعطا مى‏شود، و آنها به بركت همان نعمت الهى مى‏توانند در جهان هستى تصرّفات فوق العاده‏اى بنمايند، و اين صفت كمالى از نظر ضعف و قوّت داراى مراتبى است كه در اثر ميزان قرب و بُعد و مقدار سير معنوى در افراد مختلف فرق مى‏كند.

 نتيجه آن كه اعتقاد به برخوردارى ائمه اطهارعليهم السّلام از چنين موهبتى، نه شرك است ونه سبب انكار قدرت واراده مطلقه خداوند مى‏شود.

 وقتى اصل مسأله توسّل به اهل‏بيت‏عليهم السّلام  صورت قابل توجيه منطقى و برهانى پيدا كرد، مطلب بعدى اين است كه توسّلات به چه شكل و يا شيوه‏اى بايد انجام گيرند؟

 در اين باره باتوجه به شرايط مختلف كه پيش مى‏آيد دستور العمل‏هاى متفاوتى از ائمه اطهارعليهم السّلام  نقل شده است كه از جمله آنها شيوه عريضه‏نويسى است. در اينجا با هدف آشنائى بيشتر با كمّ و كيف اين كار، نخست نمونه‏هايى از عريضه‏هاى موجود در كتابهاى مفصّل روايت و ادعيه، ارائه گرديده، سپس تعدادى از حكايت‏هاى موجود در اين زمينه كه مشتمل بر اطلاعات كاملترى هستند جهت استفاده بيشتر علاقمندان به همراه توضيحات لازم تقديم خواهد شد.

    دستور نوشتن عريضه

 همانطور كه گفته شد در مآخذ ومنابع معتبر روايى و كتب ادعيه، به گونه‏هاى مختلفى از عريضه‏نويسى بر مى‏خوريم؛ بعضى از اين عرايض خطاب به ذات پاك پروردگار عالم وبرخى ديگر خطاب به يكى از ائمه اطهارعليهم السّلام  است، توضيح آن كه گاهى به جهت برآورده شدن حاجت به مقام معصوم‏عليه السلام  در پيشگاه خداوند توسل مى‏شود و گاهى از خود معصوم‏عليه السلام درخواست مى‏گردد بواسطه قدرتى كه خداوند به او اعطا كرده است حاجت شخص را برآورده نمايد، در اينجا نمونه‏هايى از اين عرايض جهت آشنايى بيشتر علاقمندان ذكر مى‏شود:

عريضه امام صادق‏عليه السلام :

 در تحفة الزائر نقل شده است كه امام صادق‏عليه السلام فرمودند: هرگاه كسى حاجت ودرخواستى ازخداوند متعال داشت ويا از موضوعى در هراس بود، آن را به اين ترتيب كه بيان مى‏شود بر روى كاغذى بنويسد:

 «بسم اللّه الرحمن الرحيم اللّهم إنّي أتوجه إليك بأحبِّ الأسماءِ إليك وأعظمها لديك وأتقرب وأتوسل إليك بمن أوجبت حقّه عليك بمحمّدٍ وعلي وفاطمة والحسن والحسين وعلي بن الحسين ومحمد بن علي وجعفر بن محمد وموسى بن جعفر وعلي بن موسى ومحمد بن علي وعلي بن محمد والحسن بن علي والحجّة المنتظر صلوات اللّه عليهم أجمعين، اكفني كذا وكذا...»

 «به نام خداوند بخشنده مهربان، پروردگارا! من با شفيع قرار دادن محبوبترين اسماء و بزرگترين آنها در پيشگاه تو، رو به سوى تو مى‏آورم و به وسيله كسانى كه رعات حقّ و احترامشان را بر خودت لازم دانسته‏اى به درگاهت تقرّب جسته و به حضرتت توسل پيدا مى‏كنم؛ به حق محمّدصلّى اللّه عليه و آله  و على‏عليه السلام  و فاطمه‏عليها السلام  و حسن و حسين و على‏بن الحسين و محمّدبن على و جعفربن محمّد وموسى‏بن جعفر و على‏بن موسى ومحمّدبن على و على‏بن محمّد و حسن‏بن على‏عليهم السّلام  و به حق حجت منتظر (كه درود تو بر همه اين بزرگواران باد) حاجت مرا كه عبارت از... است برآورده ساز.

 سپس آن نوشته را در آب جارى يا در چاهى بيندازد انشاء اللّه خداوند متعال حاجت و درخواست او را بر مى‏آورد».

   عريضه به امام زمان‏عليه السلام :

 الف - مرحوم محدّث قمى در كتاب منتهى الآمال به نقل از تحفة الزائر علامه مجلسى ومفاتيح النجاة سبزوارى مى‏نويسد: هركس حاجتى دارد، آنچه را كه ذكر مى‏شود در يك قطعه كاغذى بنويسد ودر ضريح يكى از ائمه‏عليه السلام بيندازد، يا كاغذ را ببندد ومهر كند وخاك پاكى را گِل سازد، وآن را در ميان گِل بگذارد ودر نهر يا چاه آب يا بركه‏اى بيندازد، با اين نيت كه انشاء اللّه به خدمت حضرت صاحب الزمان صلوات اللّه وسلامه عليه برسد، و آن بزرگوار عهده‏دار برآورده شدن حاجت وى مى‏شود؛ عريضه اين‏چنين نوشته مى‏شود:

«بسم اللّه الرحمن الرحيم»

 «كتبت يا مولاى صلوات اللّه عليك مستغيثا وشكوتُ ما نزل بي مستجيرا باللّه عزّوجلّ ثمّ بِك من أمرٍ قد دهمني واشغلَ قلبي وأطال فكري وسلبني بعض لُبّي وغيّر خطير نعمة اللّه عندي واسلمني عند تخيّل وروده الخليل وتبرء منّي عند ترائي إقباله إليّ الحميم وعجزتْ عن دفاعه حيلتي وخانني في تحمله صبري وقوّتي فلجأت فيه إليك وتوكلت في المسألةِ للّه جلّ ثناؤه عليه وعليك في دفاعه عنّي علما بمكانك من اللّه ربّ العالمين، وليّ التدبير ومالك الاُمور واثقا بك في المسارعة في الشفاعة إليه جلّ ثنائه في امري متيقّنا لإجابته تبارك وتعالى إياك باعطائي سؤلي وأنت يامولاي جدير بتحقيق ظنّي وتصديق أملي فيك في أمر كذا وكذا (وبه جاى كذا وكذا حاجات خود را ذكر نمايد) فيما لا طاقة لي بحمله ولاصبر لي عليه وان كنت مستحقا له ولاضعافه بقبيح افعالي وتفريطي في الواجبات التي للّه عزّوجلّ فأغثني يامولاي صلوات اللّه عليك عند اللّهف وقدّم المسألة للّه عزّوجلّ في أمري قبل حلول التلف وشماتة الأعداء فبك بسطت النعمة عليّ وأسئل اللّه جلّ جلاله لي نصرا عزيزا وفتحا قريبا فيه بلوغ الآمال وخير المبادي وخواتيم الأعمال والأمن من المخاوفِ كلّها في كل حال إنّه جلّ ثنائه لما يشاء فعّال وهو حسبي ونعم الوكيل في المبدء والمآل».

 آنگاه در كنار نهر يا چاه يا بركه آب بايستد ويكى از وكلاى آن حضرت در دوره غيبت صغرى را در نظر بياورد (عثمان بن سعيد عمروى، يا پسر او محمد بن عثمان، ياحسين بن روح يا على بن محمد سمرى) و با نام او را بخواند:

 «يا فلان بن فلان - مثلا عثمان بن سعيد سپس اين چنين ادامه دهد:- سلام عليك أشهد أنّ وفاتك في سبيل اللّه وأنّك حيٌّ عند اللّه مرزوق وقد خاطبتك في حياتك التي لك عند اللّه عزّوجلّ وهذه رقعتي وحاجتي الى مولانا عليه السلام فسلّمها إليه وأنت الثقة الأمين».

 سپس نوشته را در همان نهر يا چاه يا بركه آب بيندازد، انشاء اللّه حاجت او برآورده خواهد شد

 ب - و همچنين در اين زمينه مرحوم محدّث نورى در كتاب نجم الثاقب عريضه‏اى را خطاب به امام زمان‏عليه السلام  از كتاب سعادات به اين صورت نقل كرده است.

«بسم اللّه الرحمن الرحيم»

 توسّلت إليك يا أبا القاسم محمد بن الحسن بن علي بن محمد بن علي بن موسى بن جعفر بن محمد بن علي بن الحسين  بن علي بن أبي طالب النبأ العظيم والصراط المستقيم وعصمة اللاجين بأمّك سيّدة نساء العالمين وبآبائك الطاهرين وبامّهاتك الطاهرات، بي-س والقرآن الحكيم والجبروت العظيم وحقيقة الإيمان ونور النور وكتاب مسطور ان تكون سفيري إلى اللّه تعالى في الحاجة... (بعد حاجت خود را مى‏نويسد) و اين نوشته را در مقدارى گِل پاك گذاشته و آن را در آب جارى مى‏اندازد و در همان حال يكى از نواب اربعه را صدا كرده مى‏گويد: يا عثمان بن سعيد ويا محمد بن عثمان‏و... اوصلا قصّتي الى صاحب الزمان صلوات اللّه عليه

 ج - در كتاب دعاى بحارالانوار مرحوم علامه مجلسى، عريضه ديگرى از كتاب مصباح شيخ ابوجعفر طوسى؛ با اين عبارت آمده است:

بسم اللّه الرحمن الرحيم

 «الى اللّه سبحانه وتقدّست اسماؤه، ربّ الأرباب وقاصم الجبابرة العظام، عالم الغيب، كاشف الضرّ، الذي سبق في علمه ما كان وما يكون، من عبده الذليل المسكين، الذي انقطعت به الاسباب، طال عليه العذاب، وهجرة الأهل، وباينه الصدّيق الحميم، فبقى مرتهنا بذنبه، قد أوبقه جرمه، وطلب النجاة فلم يجد ملجأً ولا ملتجأً غير القادر على حلّ العقد ومؤبّد الأبد، ففزعي إليه واعتمادي عليه ولا لجأ ولا ملتجأ إلاّ إليه.
 اللّهم إنّي أسألك بعلمك الماضي، وبنورك العظيم، وبوجهك الكريم، وبحجّتك البالغة أن تصلّي على محمد وعلى آل محمّد وان تأخذ بيدي وتجعلني ممن تقبل دعوته وتقيل عثرته وتكشف كربته وتزيل ترحته، وتجعل له من امره فرجا ومخرجا وتردّ عنّي بأس هذا الظالم الغاشم وبأس الناس ياربّ الملائكة والناس، حسبي أنت وكفى من أنت حسبه، يا كاشف الاُمور العظام فإنّه لاحول ولاقوّة إلاّ بك».

 متن اين استغاثه به درگاه خداوند تبارك وتعالى را به همراه عريضه‏اى كه خطاب به حضرت امام زمان‏عليه السلام  با اين عبارات نقل شده است:

بسم اللّه الرحمن الرحيم

 «توسلت بحجة اللّه الخلف الصالح، محمّد بن الحسن بن علي بن محمّد بن علي بن موسى بن جعفر بن محمد بن علي بن الحسين بن علي بن ابي طالب النبأ العظيم والصراط المستقيم والحبل المتين عصمة الملجأ وقسيم الجنة والنّار أتوسّل إليك بآبائك الطاهرين الخيّرين المنتجبين واُمّهاتك الطاهرات الباقيات الصالحات الذين ذكرهم اللّه في كتابه فقال عزّ من قائل الباقيات الصالحات وبجدّك رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وخليله وحبيبه وخيرته من خلقه أن تكون وسيلتي الى اللّه عزّوجلّ في كشف ضُرّي وحلّ عقدي وفرّج حسرتي وكشف بليّتي وتنفيس نزحتي وبكهيعص وبيس والقرآن الحكيم وبالكلمة الطيّبة وبمجاري القرآن وبمستقر الرحمة وبجبروت العظمة وباللوح المحفوظ وبحقيقة الإيمان وقوام البرهان وبنور النور وبمعدن النور والحجاب المستور والبيت المعمور وبالسبع المثاني والقرآن العظيم وفرائض الاحكام والمكلّم بالعبرانيّ والمترجم باليوناني والمناجي السرياني وما دار في الخطرات وما لم يحط به لالظّنون من علمك المخزون وبسترك المصون والتوراة والانجيل والزبور ياذا الجلال والاكرام صلّ على محمد وآله وخذ بيدي وفرج عنّي بأنوارك واقسامك وكلماتك البالغة إنّك جواد كريم وحسبنا اللّه ونعم الوكيل ولاحول ولاقوّة إلاّ باللّه العليّ العظيم وصلواته وسلامه على صفوته من ربيّته محمّد وذرّيته».

 و آنگاه رقعه استغاثه را با بوى خوش معطر مى‏سازد و در ميان رقعه، عريضه امام زمان‏عليه السلام  را قرار داده و هر دو را در داخل گِل پاك مى‏گذارد. سپس دو ركعت نماز مى‏خواند و بعد، آن را به درون چاه آب يا نهر جارى مى‏اندازد و بهتر است كه اين كار در شب جمعه انجام گيرد. ضمنا وقتى كه عريضه را در چاه يا نهر آب انداخت بلافاصله اين دعا را بخواند:

 «اللّهم إنّي اسألك بالقدرة التي لحظت بها البحر العجاج فأزبد وهاج ورماج وكان كالليل الداجّ طوعا لأمرك وخوفا من سطوتك فانتق اُجاجه وابتلق منهاحه وسجت جزائره وقدست جواهره تناديك حيتانه باختلاف لغاتها الهنا وسيدنا ما الذي نزل بنا وما الذي حلّ ببحرنا فقلت لها اسكني سأسكنك مليّا واجاور بكِ عبدا زكيّا فسكن وسبّح و وعد بضمائر المنح فلمّا نزل به ابن متّى بما ألمّ الظنون فلمّا صار في فيها سبّح في امعائها فبكت الجبال عليه تلهّفا واشفقت عليه الأرض تأسّفا فيونس في جوفه كموسى في تابوته لأمرك طائع ولوجهك ساجد خاضع فلمّا أحببت أن تقيه القيته بشاطى‏ء البحر شلوا لاتنظر عيناه ولاتبطش يداه ولاتركض رجلاه وانبتّ منّةً منك عليه شجرةٌ من يقطين وأجريت له فراتا من معين فلمّا استغفر وتاب خرقت له الى الجنة بابا إنّك أنت الوهاب. وتذكر الائمة واحدا واحدا.  سپس همه اسامى دوازده امام‏عليهم السّلام  رإ  ذكر مى‏كند.

رنسانس؛ و احكام و آداب دينى!

 متأسفانه مسأله عريضه نويسى كه از جمله روش‏هاى خاصّ توسل و ايجاد ارتباط با فيض الهى است، همانند خيلى از برنامه‏هاى ديگر دينى، تحت تأثير شرايط نامناسب تمدّن جديد و دست آوردهاى آن ويا ديدگاه‏هاى غلطى كه در نتيجه سيطره تفكر دين ستيزانه و يا دين گريزانه غربى به وجود آمده است، به فراموشى سپرده شده و يا حداقل كم رنگ گشته است.

 توضيح آن كه به موازات نهضت رنسانس در غرب وايجاد تحوّل در علوم تجربى وصنايع، عليرغم دست آوردهاى مثبتى كه اين كار در پى داشت، اما به جهت آن‏كه اين نهضت از يك جهان بينى واقع بينانه برخوردار نبود، لذا در ارائه يك تصوير وطرح صحيح در مورد پديده‏هاى جهان به ويژه انسان و چگونگى رابطه آن با ساير پديده‏ها ناتوان ماند كه اين امر معضلات ومشكلات بسيار پيچيده‏اى را ايجاد نمود، كه به اختصار به بعض آنها اشاره مى‏شود:

   الف: سلب آسايش وامنيت:

 يكى از مهمترين اميدهاى بشر در سده‏هاى اخير، آن بود كه در نتيجه پيشرفت علم و صنعت، انسان به يك زندگى راحت و عارى از فقر دست يابد واز آن به بعد بيشتر اوقات خود را صرف ارتقاء سطح بينش و تفكّر و رسيدگى به ابعاد روحى و معنوى خويش نمايد. امّا عليرغم حصول پيشرفت‏هاى بسيار عظيم در عرصه‏هاى علوم و صنايع نه تنها اين آرزو به حقيقت نپيوست، بلكه به مرور زمان بر اثر آشكار شدن نواقص موجود در بنيان‏هاى فكرى و جهت‏گيرى‏هاى عملى تمدن جديد روز به روز فقر و بى‏عدالتى و ناامنى در جهان، گسترش يافت و حتى فرصت رسيدگى به طبيعى‏ترين خواست‏هاى عاطفى و احساسى را از بين برد و در نهايت وقوع دو جنگ خانمان سوز جهانى، كه از دست آوردهاى بسيار تلخ دوره جديد محسوب مى‏شود خط بطلانى بر تمامى اميدها وآرزوهايى كه از تمدن جديد بود، كشيده شد.

 ب: دين ستيزى:

 از جمله ويژگى‏هاى تفكر حاكم بر نهضت رنسانس، دين‏ستيزى آن است، اين امر تاحدّ زيادى ناشى از عملكرد غلط دست‏اندركاران كليسا بود. زيرا اولا: امور موهوم و خرافى را تحت عنوان اصول واحكام دينى بر مردم تحميل مى‏كردند وثانيا: جهت حفظ موقعيت پوشالى خود، با دست آوردهاى علوم به مخالفت مى‏پرداختند. اين نوع برخورد ارباب كليسا، در دراز مدّت سبب ايجاد بدبينى عمومى نسبت به دين واحكام دينى شد و بعدها متولّيان وضع جديد به اشتباه، همه اديان الهى را به مانند همان دينى كه كليسا مبلّغ آن بود تلقّى نمودند و در يك قضاوت نادرست با اصل دين و احكام دينى مخالفت كرده وآن را همانند افيون، عامل عقب ماندگى و بدبختى و مخالف علم و دانش قلمداد كردند و تا جايى كه مى‏توانستند به تخريب و منزوى كردن آن پرداختند به گونه‏اى كه در نهايت تنها در حدّ يك رفتار و سليقه فردى امكان بروز ظهور به آن دادند و حقّ هرگونه دخالت در امور سياسى و اجتماعى را از دين سلب كردند به عبارت بهتر آن را تبديل به يك سلسله آداب فردى در محدوده ساختمان كليسا و... كردند. پرواضح است اين كار به اساس اخلاق و سلامتى روان و آرامش فكرى مردم خسارت جبران ناپذيرى را وارد ساخت كه وضعيت نابسامان اخلاقى و فرهنگى و ناامنى اجتماعى و همينطور شيوع روز افزون روحيه يأس و نااميدى و بروز انواع بيمارى‏هاى روانى و به دنبال آن بالا رفتن آمار خودكشى و قتل و جنايت در جوامع به اصطلاح صنعتى و پيشرفته امروز، مؤيّد اين مدعاست.

 

 ج - پيدايش ابزارهاى غفلت وسرگرمى جديد:

 يكى ديگر از دست آوردهاى تمدّن جديد، پيدايش ابزارهاى پيچيده رسانه‏اى است كه در آنِ واحد حداقل دو رسالت بسيار خطرناك را برعهده دارند: از يك طرف به ترويج و تحكيم ديدگاه‏هاى تفكّر مادى جديد مى‏پردازند و از طرف ديگر به بهانه ايجاد سرگرمى، ضمن پركردن اوقات باقيمانده انسان، امكان هرگونه رسيدگى به نيازهاى روحى و روانى را از بين مى‏برند و بر اساس يك سلسله نقشه‏ها و برنامه‏ريزى‏هاى دقيق، آنها را به سمت مسائلى مى‏كشانند كه امور دينى و معنوى را به كلى فراموش نمايند.

 مجموعه اين امور كه متأسفانه امروزه تقريبا در تمامى جوامع، اعم از شرقى و غربى به شدّت در حال گسترش است، سبب پيدايش و رشد اين بينش غلط و نادرست شده است كه حلّ تمامى مشكلات انسان را در علوم تجربى و صنعت و تكنولوژى مى‏داند. در نتيجه كم‏كم در اغلب جوامع نسبت به مسائلى چون دعا و نيايش و توسل و ساير رهنمودهاى دينى و احكام و مقررات آن، نه تنها بى توجهى و بى تفاوتى نشان داده مى‏شود، بلكه با اكثر آداب واحكامِ حركت آفرين و حيات بخش آن و مخصوصا با آن قسمت‏هايى از تعاليم اديان كه مانع تحقق اهداف شوم غارتگران بيگانه مى‏شوند، توسط مزدوران داخلى استعمارگران و حكّام وابسته، با ترفندهاى گوناگون مقابله مى‏گردد كه اين امر در دراز مدّت كيان و استقلال همه جانبه تمام جوامع دينى را با خطر روبرو مى‏سازد.

 با اين همه، پيروان صديق و مخلص و شجاع اديان الهى در سخت‏ترين شرايط هم حاضر نشدند، كوچكترين مقررات دينى را ناديده بگيرند و با تحمّل سخت‏ترين مشكلات، همواره نسبت به حفظ واجراى ارزش‏هاى دينى با تمام وجود تلاش كردند. اين دسته از مردم اختصاص به گروه خاصى از جامعه نداشت و در ميان همه اقشار به اين قبيل افراد بر مى‏خوريم. وقتى سرگذشت و تاريخ زندگى اين گونه از شخصيت‏ها را در جامعه اسلامى‏مورد مطالعه قرار مى‏دهيم به خوبى روشن مى‏شود كه اين افراد، همانطور كه در پايبندى به اصول اساسى اسلام و تلاش براى حاكميّت همه جانبه ارزش‏هاى دين متحمل زحمات فراوانى شده‏اند، به همان نسبت نيز در راستاى عمل به آداب و مقررات و وظايف فردى و رهنمودهاى فرعى اسلام نيز سعى و تلاش نموده‏اند. اين افراد اگر در موردى از خود تعلّل و مقاومتى نشان داده‏اند، به خاطر تحقيق و دقت در شناخت هر چه بيشتر امور بوده است. لذا پس از تحصيل معرفت، به دور از هر گونه رفتارهاى روشن فكر مآبانه و بهانه تراشى‏هاى بى مورد در مقابل آن حقيقت، كمال خضوع و فروتنى را از خود نشان داده‏اند.

 در هر حال وقتى انسان تاريخ علماى جامعه اسلامى را مطالعه مى‏كند، به حكايت‏هاى زيادى درباره «عريضه نويسى» بر مى‏خورد، كه آنها در موارد مختلفى با هدف توسل به ائمه اطهارعليهم السّلام  به ويژه استمداد از حضرت بقية اللّه الاعظم‏عليه السلام  به اين كار اقدام مى‏نموده‏اند و از اين طريق به بركت عنايت‏هاى خاص اهل بيت‏عليهم السّلام بسيارى از مشكلات فردى و اجتماعى افراد و جامعه اسلامى برطرف مى‏شد.

 در اينجا چند نمونه از اين حكايات، به نحو اختصار بيان مى‏شود، بدان اميد كه اين كار سبب آشنايى بيشتر با يكى ديگر از ابعاد وجودى ائمه معصومين‏عليهم السّلام شده وبيش از پيش زمينه را براى ايمان به امدادهاى غيبى فراهم سازد.

 

حكايات عريضه نويسى

1- حكايت ميرزا محمّد حسين نائينى

مرحوم محدّث نورى در كتاب نجم الثاقب از قول عالم فاضل محمدحسين نائينى اصفهانى چنين نقل كرده است:

 برادرم ميرزا محمد سعيد در سال (1285ق) از ناحيه پا، احساس درد شديدى كرد و به دنبال آن، حتى از راه رفتن عاجز شد. طبيبى به نام ميرزا احمد نائينى را براى درمان پاى برادرم آوردند. ابتدا معالجات او به ظاهر مؤثر واقع شد و ورم و چرك پا برطرف گشت، ولى چند روزى طول نكشيد كه زخم‏هاى زيادى علاوه بر پاها در ميان دو كتف او پيدا شد. درد و خونريزى آن زخم‏ها، محمد سعيد را هر روز بيش از پيش ناتوان و ضعيف و لاغرتر مى‏ساخت و معالجات طبيب جز افزايش درد و خونريزى و سرايت زخم‏ها به قسمت‏هاى ديگر بدن نتيجه ديگرى در پى نداشت.

 روزى خبر آوردند يك طبيب بسيار ماهرى به نام ميرزا يوسف در يكى از روستاى اطراف ساكن است كه در درمان بسيارى از مريضى‏هاى صعب العلاج مهارت زيادى از خود نشان داده است. پدرم كسانى را فرستاد تا او را براى درمان برادرم بياورند. وقتى او به طور كامل برادرم را معاينه كرد، مدتى ساكت شد و به فكر فرو رفت، يادم هست در يك فرصتى كه پدرم از اطاق بيرون رفته بود، به گونه‏اى كه من متوجه حرفهاى آنها نشوم مطالبى را به يكى از دايى‏هايم كه با ما زندگى مى‏كرد گفت. فهميدم كه طبيب از درمان برادرم مأيوس شده است و به دايى‏ام مى‏گويد: هر چه زحمت كشيده شود بى فايده است. منتهى دايى‏ام تلاش مى‏كرد تا طبيب با پدرم به گونه‏اى موضوع را مطرح كند كه باعث ناراحتى او نشود.

 وقتى پدرم جهت اطلاع از نتايج معاينات دكتر دوباره به اتاق برگشت، ميرزا يوسف به پدرم گفت: من اول فلان مقدار پول (كه مبلغ بسيار زيادى بود) مى‏گيرم، آن وقت معالجه را شروع مى‏كنم. كاملا معلوم بود كه هدف او از چنين پيشنهادى منصرف كردن پدرم از قبول معالجه بود. چون نه تنها براى پدرم بلكه براى خيلى‏ها در آن زمان و شرايط تهيه چنان پولى غير ممكن بود.

 لذا پس از بحث‏هاى زياد، پدرم گفت: براى من امكان تهيه اين پول مقدور نيست. در نتيجه طبيب هم از اين فرصت استفاده كرده فورا منزل ما را ترك نمود.

 بعد معلوم شد كه والدينم همان موقع متوجه شده بودند كه طبيب از درمان برادرم مأيوس شده و درخواست آن پول كلان، بهانه‏اى بيش نبوده است.

 من يك دايى ديگر به نام ميرزا ابوطالب داشتم كه زهد و تقواى او زبان زد مردم بود، همه مردم آن محل به دعاهاى او اعتقاد داشتند و در گرفتارى‏ها ومشكلات به او مراجعه مى‏كردند، او هرگاه عريضه به حضرت بقيةاللّه‏عليه السلام  مى‏نوشت ونتايجى به دست مى‏آمد. وقتى مادرم متوجه بسته بودن همه راه‏هاى عادى ومعمولى درمان برادرم شد، به نزد دايى ابوطالب رفت واز او خواهش كرد تا براى شفاى محمد سعيد عريضه‏اى بنويسد.

 عصر روز جمعه‏اى بود كه دايى‏ام عريضه را نوشت. مادرم آن را از او تحويل گرفت و همان موقع به همراه برادرم كنار چاهى كه در بيرون روستا بود رفتند و در حالى كه به شدّت گريه مى‏كردند، عريضه را در چاه انداختند و به خانه برگشتند. چند روزى از اين ماجرا نگذشته بود كه من در خواب ديدم سه نفر سواره با همان اوصافى كه در حكايت تشرّف اسماعيل هرقلى نقل شده است از صحرا به طرف خانه ما مى‏آيند. وقتى آنها را ديدم يك مرتبه به ياد جريان اسماعيل هرقلى افتادم و با خودم گفتم: آن سوار اولى حتما خود حضرت حجّت‏عليه السلام هستند كه آمده‏اند برادرم محمّد سعيد را شفا دهند.

 وقتى آن سه نفر به نزديكى خانه ما رسيدند، همگى از اسب پياده شدند و درست به همان اطاقى كه برادرم در آن خوابيده بود داخل شدند. همان كسى را كه من فكر مى‏كردم خود حضرت‏عليه السلام  هستند نزديك برادرم رفتند و نيزه‏اى را كه در دست داشتند روى كتف «محمد سعيد» گذاشتند و فرمودند: بلند شو، دائيت از سفر آمده است و پشت در منتظر است.

 من در آن حال متوجّه شدم كه منظور آن حضرت، دايى على‏اكبرم است كه خيلى وقت پيش به سفر تجارت رفته است و اتفاقا به خاطر تأخير كردن، همه خانواده نگرانش بودند.

 محمد سعيد اطاعت امر كرد و در نهايت سلامتى از جاى خود برخاست و با عجله به سوى در رفت تا از دايى على اكبر استقبال كند.

 در اين لحظه از خواب بيدار شدم و درست به اطراف نگاه كردم متوجه شدم كه صبح شده است ولى هيچ يك از اهل خانه براى نماز صبح بيدار نشده‏اند. بلافاصله ياد خوابى كه ديده بودم افتادم و با خوشحالى خودم را به نزديك برادرم رساندم و او را بيدار كردم و به او گفتم: محمد سعيد! محمد سعيد! بلندشو آقا امام زمان‏عليه السلام  تو را شفا دادند.

 سپس بدون معطلى او را گرفتم و از زمين بلندش كردم.

 در اثر سر و صداى من مادرم از خواب بيدار شد، وقتى ديد كه محمد سعيد را بيدار كرده‏ام، با ناراحتى گفت: او به خاطر دردى كه داشت از سر شب نتوانسته بود بخوابد، تازه از شدّت دردش مقدارى كم شده بود، چرا بيدارش كردى؟!

 گفتم: مادر! امام‏عليه السلام  محمد سعيد را شفا دادند.

 مادرم از جاى خود برخاست و با عجله خود را به ما رساند و گفت: تو چه گفتى؟

 خواستم تا حرفم را تكرار كنم، كه ديدم محمد سعيد شروع به راه رفتن كرد، و مثل اينكه اصلا هيچگونه ناراحتى نداشته است. مادرم از خوشحالى با صداى بلند شروع به گريه كردن نمود و همه اهل خانه بإ  صداى او از خواب بيدار شدند و به دنبال آن طولى نكشيد همه اهالى روستا از اتفاقى كه افتاده بود باخبر شدند و با عجله خودشان را براى ديدن محمد سعيد به خانه ما مى‏رساندند.

 بحمد للّه امام زمان‏عليه السلام  به عريضه وتوسل مادرم عنايت كرد و از آن به بعد در بدن برادرم اثرى از آن مريضى ديده نشد. و چند روز بعد هم دايى على اكبر با سلامتى از سفر برگشت و خوشحالى خانواده ما به لطف حضرت حجة بن الحسن‏عليه السلام  كامل‏تر شد.

2ـ حكايت سيد محمد جبل عاملي

 مرحوم نورى مى‏نويسد: عالم متّقى مرحوم سيد محمد جبل عاملى از اهالى قريه جب شليت، از ترس حاكمان ستم پيشه و ظالم آن منطقه، كه قصد داشتند سيد را وادار كنند به نيروهاى نظامى آنها بپيوندد، بطور مخفيانه با دست خالى از جبل عامل خارج مى‏شود و پس از تحمّل سختى‏ها، خود را به نجف اشرف مى‏رساند و مجاور حرم حضرت اميرالمؤمنين على‏عليه السلام زندگى ساده و فقيرانه‏اى را شروع مى‏كند. شرايط آن زمان به گونه‏اى بوده است كه تقريبا اكثر مردم حتى در تأمين مايحتاج روزانه خود دچار مشكل بوده‏اند، وقتى وضع عامه مردم چنان باشد بديهى است كه امثال سيد محمّد كه با دست خالى مجبور به ترك وطن مى‏شوند و در عين حال به جهت عفيف و با حيا بودن راضى نمى‏شوند كه كسى متوجّه تنگ دستى آنها گردد مجبورند فشارهاى زيادترى را متحمل گردند. در چنين شرايطى گاهى به خاطر فقر و غربت، سيّد محمّد مجبور بود چندين روز متوالى را گرسنه بماند و حتى نتواند مختصر خوراكى را براى خوردن تهيه نمايد، بر اثر تكرار اين وضع سيّد هر چه فكر مى‏كند هيچ راهى به نظرش نمى‏رسد. ناگهان به ذهنش خطور مى‏كند كه عريضه‏اى به حضرت حجة بن الحسن المهدى‏عليه السلام بنويسد و از آن حضرت درخواست كمك و حلّ مشكل نمايد. در موقع نوشتن عريضه بنا را بر اين مى‏گذارد كه چهل روز تمام، اعمال و رفتار خود را به گونه‏اى كنترل كند كه كوچك‏ترين خلاف شرعى را مرتكب نشود، تا به واسطه اين كار مورد عنايت امام زمان‏عليه السلام  قرار گيرد.

 ضمنا عهد مى‏كند درخواست خود را هر روز صبح روى كاغذى بنويسد و قبل از طلوع آفتاب بدون آن كه كسى متوجه شود، به خارج شهر برود طبق دستورى كه در عريضه‏نويسى وارد شده است آن را در آب جارى يا چاهى بيندازد.

 سيّد اين كار را بدون وقفه سى و نه روز انجام مى‏دهد منتهى در روز آخر وقتى نتيجه‏اى نمى‏بيند با ناراحتى خاصّى بر مى‏گردد. در وسط راه متوجه مى‏شود كه كسى از پشت سر مى‏آيد. وقتى سيّد بر مى‏گردد و به پشت سر خود نگاه مى‏كند مى‏بيند يك مرد عربى در چند قدمى او مى‏آيد. وقتى به سيد نزديكتر مى‏شود سلام مى‏كند و پس از احوالپرسى مختصر، از سيّد سؤال مى‏كند: سيّد محمّد! مگر چه مشكلى دارى كه سى و نه روز تمام قبل از طلوع آفتاب خود را به اينجا مى‏رسانى و عريضه‏اى را كه همراه مى‏آورى به آب مى‏اندازى و سپس بر مى‏گردى؟ آيا فكر مى‏كنى كه امام تو از حاجت و مشكل تو اطلاعى ندارد؟!

 سيد محمّد مى‏گويد: من در حالى كه از حرفهاى آن عرب جوان تعجب كرده بودم با خود گفتم: اين آقا كيست كه مرا با اسم شناخت؟ در حالى كه من تاكنون او را در جايى نديده‏ام.

 ثانيا: او با من به لهجه جبل عاملى صحبت مى‏كند، و حال آنكه ازاهالى جبل عامل كسى اين‏گونه لباس نمى‏پوشد و قطعا او از جبل عاملى‏هاى ساكن نجف هم نيست چون من همه آنها را مى‏شناسم.

ثالثا: من در طى اين سى و نه روز كه صبح زود از شهر خارج مى‏شدم، همواره مواظب بودم كه كسى متوجه من نشود، پس اين آقا چگونه خبر دار شده است كه سى و نه روز است من اين كار را تكرار مى‏كنم؟!

 همين‏طور كه با آن مرد عرب به طرف شهر مى‏آمديم من به اين مطالب فكر مى‏كردم، ناگهان با خودم گفتم: يعنى ممكن است كه من اين توفيق را پيدا كرده و به زيارت حضرت ولى عصرعليه السلام  نائل آيم؟!

 از آنجايى كه قبلا درباره اوصاف وشمايل آن حضرت چيزهايى شنيده بودم، تصميم گرفتم ببينم آيا از آن نشانه‏ها در اين عرب جوان اثرى وجود دارد يا نه؟ اين بود كه در صدد برآمدم تا با او مصافحه كنم، لذا دستم را به طرف او دراز كردم ومتقابلا آن جوان هم دست مباركش را پيش آورد، وقتى باهم مصافحه كرديم، مطمئن شدم كه او همان عزيزى است كه همه مشتاق زيارتش هستند، بلافاصله آماده شدم تا  دست مباركش را ببوسم سپس خود را به روى قدمهاى مباركش بيندارم ولى وقتى با تمام وجود خم شدم تا لبهاى خود را به دست مباركشان برسانم، بلافاصله ناپديد شد و مرا در حسرت ديدار دوباره‏اش گذاشت و گر چه بعدها آن مشكل فقر از من برطرف شد، ولى هيچ وقت حسرت ديدارى دوباره، به پايان نرسيد.  

 3-  دو حكايت از آية اللّه سيد كاظم قزوينى

 يكى از فضلاى حوزه علميه قم مى‏گويد در آخر ماه شوال (1411ه’.ق ) به خدمت آية اللّه سيد كاظم قزوينى؛   رسيدم واز ايشان درباره توجهات وعنايات امام زمان‏عليه السلام  در دوره غيبت سؤال كردم، ايشان دو حكايت در مورد عريضه‏نويسى را كه براى خودشان پيش آمده بود متذكر شدند، كه در اينجا با كمى تصرّف وتلخيص آن دو حكايت را مى‏آوريم:

   حكايت اول:

 آية اللّه قزوينى در حالى كه معلوم بود از يادآورى آن جريان بسيار متأثر شده بودند فرمودند: در سال  1392ه .ق كه توفيق مجاورت حائر حسينى‏عليه السلام  را داشتم، از طرف يكى از مراجع معظم، امر رسيدگى به امور شهريه طلاب به عهده من گذارده شد.

 در يكى از ماه‏ها كه شب اوّلش مصادف با شب جمعه بود، متوجّه شدم كه براى پرداخت شهريه طلاب پولى وجود ندارد و تقريبا حدود هزار دينار لازم بود تا شهريه طلاب پرداخته شود، به فكر افتادم كه اين پول را از كجا تهيه كنم؟ هرچه بررسى كردم، ديدم به هيچ وجه امكان تهيه آن مقدار پول در آن شرايط برايم ميسّر نيست و در ضمن از چنان پشتوانه واعتبارى هم برخوردار نبودم كه كسى آن پول را به من قرض بدهد. بعد از مدّت‏ها فكر كردن به ياد امام زمان‏عليه السلام  افتادم، عريضه‏اى به محضر مبارك حضرت ولى‏عصر -سلام اللّه عليه- به اين مضمون نوشتم:

 «اگر داستان آية اللّه العظمى مرحوم سيد مهدى بحرالعلوم (سيد مهدى بحر العلوم) در مكّه معظمه صحت دارد عنايتى بفرماييد، اين پول را حواله كنيد تا بتوانيم مشكل طلاب را برطرف نماييم». سپس در همان شب عريضه را در ضريح مقدّس اباعبداللّه الحسين‏عليه السلام  انداختم.

 صبح زود، بين الطلوعين بود كه ديدم كسى درِ منزل را مى‏زند، وقتى در را باز كردم، ديدم شخصى از تجّار معروف بغداد است؛ تعارف كرده او را وارد خانه نمودم و صبحانه را با هم خورديم، وقتى سفره صبحانه جمع شد، ايشان آماده خداحافظى گشت. خواستم كه او را بدرقه نمايم، او پولى را از جيب خود در آورده وبه من داد و گفت:

 اين پول را هر كجا كه لازم مى‏دانيد صرف كنيد.

 من وقتى وضع را به اين منوال ديدم، حالت بسيار عجيبى به من دست داد، ولى بهر زحمتى كه بود خودم را كنترل كردم تا او از در خانه بيرون رفت. آنگاه بى‏اختيار در حالى كه اشك مجالم نمى‏داد خطاب به اميد عالميان عرض كردم:

 «آقا جان! آن قدر بزرگوارى فرموديد كه نگذاشتيد حتى آفتاب طلوع كند؟».

 حكايت دوّم:

 آيت اللّه قزوينى در اين زمينه باز فرمودند:

 يك وقتى در استراليا بوديم و دوستى داشتيم به نام آقاى سيد قاسم جمعه كه وى نيز جهت معالجه فرزندش به آنجا آمده بود ودر يكى از بيمارستان‏هاى بسيار مجهّز و معروف شهر سيدنى او را بسترى كرده بود. يك روز سراسيمه وبسيار مضطرب به محل اقامت ما آمد. وقتى سبب ناراحتى‏اش را پرسيدم گفت: دكتر معالج فرزندم، وضع اورا وخيم توصيف مى‏كند، حالا نمى‏دانم چكار كنم، آيا او را به بيمارستان ديگرى منتقل كنم يا دنبال دكتر ديگرى بگردم؟ خلاصه مانده‏ام كه چه كنم!

 به او گفتم: هيچ يك از اين كارهايى كه گفتى لازم نيست انجام دهى، فقط كارى را كه مى‏گويم سعى كن با اخلاص كامل و حضور قلب انجام دهى.

 او در حالى كه از محكم صحبت كردن من تعجب كرده بود به من گفت: شما بفرمائيد چه بايد بكنم! قول مى‏دهم كوچكترين تخطّى از گفته‏هاى شما نداشته باشم، من حاضرم براى نجات پسرم هر كارى كه باشد انجام دهم.

 گفتم: براى حضرت صاحب الزمان‏عليه السلام  عريضه‏اى بنويس و بهبودى فرزندت را از آن حضرت درخواست كن.

 گفت: چطور بايد عريضه بنويسم؟! شما تفصيل آن را بفرماييد تا من اين كار را انجام دهم.

 به او گفتم: فرض كن همين حالا به تو اجازه داده شده است كه خدمت آن حضرت برسى و درخواست شفاى فرزندت را از آن حضرت بنمايى، به هر صورت كه خودت دوست دارى اين كار را انجام بده.

 بعد خداحافظى كرد و از پيش ما رفت؛ ساعتى نگذشته بود كه ديدم برگشت و مطلبى را كه نوشته بود باخود آورد و آن را به من داد و گفت: ببينيد اين گونه نوشتن مناسب است؟

 ديدم در آن عريضه با تعابير مختلفى صحت و سلامتى دوباره فرزندش را درخواست نموده است و از جمله نوشته بود: آقا جان شما را قسم مى‏دهم به لباسهاى عمه‏ات زينب‏ عليها السلام   در اين ديار غربت اميد مرا نا اميد مكن، پسرم را شفا بده، راضى نباش كه تنها ودست خالى به وطن برگردم و...

 وقتى مطالب عريضه او را خواندم، در دلم خطاب به امام زمان‏عليه السلام عرض كردم: آقا جان از در خانه شما هيچ‏كس دست خالى برنگشته و برنمى‏گردد، اين مؤمن را هم كه اميدش از همه جا قطع است واين‏گونه به عنايت شما اميدوار شده است نااميد نفرمائيد.

 بعد به او گفتم: متن عريضه هيچ ايرادى ندارد، انشاءاللّه آقا عنايتشان شامل حال شما مى‏شود وبا سلامتى كامل به همراه فرزندت پيش خانواده بر مى‏گردى.

 يادم هست كه فرداى همان روز حدود ساعت هشت ونيم صبح بود كه از بيمارستان به ايشان زنگ زده بودند كه آزمايشات از رفع خطر و بهتر شدن حال مريض حكايت دارد. و بعد كه از سلامتى كامل او مطمئن شدند او را از بيمارستان مرخص كردند. به اين ترتيب حال آن پسر بچه عليرغم داشتن يك بيمارى صعب العلاج روز به روز بهتر شد واين در حالى بود كه اغلب پزشكانى كه او را معاينه كرده بودند ويا نتايج آزمايشاتش را ديده بودند، با ناباورى اين پيشامد را دنبال مى‏كردند. چون باتوجّه به تجربيات و معيارهاى عادى علمى، چنين پيشامدى به نظر آنها حد اقل در اين مرحله از معالجات غير ممكن بود.

 به هر حال از آن تاريخ تا الآن كه جريانش را تعريف مى‏كنم، حدود پنج سال مى‏گذرد كه به لطف خدا و عنايت حضرت صاحب الزمان‏عليه السلام فرزند آقاى جمعه در كمال سلامتى وتندرستى به زندگى خود ادامه مى‏دهد و الحمدللّه اثرى هم از آن ناراحتى در ايشان وجود ندارد.

  4- حكايت ورّام بن ابى فراس

 سيّد بن طاووس نقل كرده است كه رشيد ابوالعبّاس واسطى روزى در راه سامرّا به من حكايت كرد: زمانى شيخ ورّام براساس حاجتى كه داشت، نامه‏اى را در كاظمين براى حضرت امام زمان‏عليه السلام  نوشتند. وقتى با خبر شدند كه من قصد سفر به سامرّا را دارم فرمودند: اگر مقدورت هست اين نامه مرا هم با خود به سامرّا ببر و وقتى خواستى به سرداب مقدّس شرفياب شوى، اين نامه را بعد از آن كه همه مردم از آنجا بيرون آمدند در آنجا بگذار و صبح فرداى آن روز به آنجا مراجعه كن، اگر نامه مرا در آنجا نديدى، در اينباره به كسى چيزى نگو.

 رشيد مى‏گويد:

 وقتى من به سامرّا رسيدم بعد از زيارت حرم عسكريين‏عليهم السّلام عازم سرداب شدم و صبر كردم تا اواخر وقت فرا رسيد، وقتى آنجا كاملا خالى شد، تقريبا آخرين نفر من بودم كه هنگام خارج شدن از آنجا نامه ورّام را در همان محلّى كه خودشان سفارش كرده بودند قرار دادم و سپس بيرون آمدم؛ صبح تقريبا جلوتر از همه خودم را به آنجا رساندم، ولى اثرى از نامه نبود!!

 بعد از چند روز وقتى به كاظمين برگشتم، سراغ ورّام را از آشنايان گرفتم. آنها گفتند: او به حلّه برگشت. از آن تاريخ مدّتى نگذشته بود كه سفر حلّه پيش آمد، در آنجا وقتى به ملاقات ورّام رفتم، او به من گفت: حاجتى را كه در آن عريضه به محضر مبارك حضرت بقيةاللّه الاعظم‏عليه السلام نوشته و درخواست برآورده شدنش را نموده بودم، به عنايت آن حضرت، همان وقت برآورده شد ودر نتيجه زودتر برگشتم.  

 

 5-  حكايت ابراهيم شيرازى

 از آقا ميرزا ابراهيم شيرازى حائرى نقل مى‏كنند كه ايشان گفته‏اند: وقتى در شيراز بودم، حاجت‏هايى پيدا كردم كه فكرم را به خود مشغول مى‏ساختند، هر چه فكر كردم، راه عادى و معمولى براى برآورده شدن آنها به ذهنم نرسيد، در نتيجه تصميم گرفتم تا عريضه‏اى به امام زمان‏عليه السلام  بنويسم. به اين منظور عريضه‏اى را نوشتم و در آن همه درخواست‏هايم را مطرح نمودم كه از جمله آنها درخواست توفيق رفتن به كربلا و زيارت مرقد مطهّر اباعبداللّه عليه السلام بود.

 يك روز نزديك غروب از شهر خارج شدم وعريضه را با آداب خاصّى كه دارد بعد از صدا زدن «حسين بن روح» در استخرى انداختم و سريع به شهر برگشتم.

 صبح براى درس كه خدمت استادم رسيدم، بعد از جمع شدن همه شاگردان، يك مرتبه سيّدى كه لباس خدّام حرم اباعبداللّه‏عليه السلام  را در تن داشت به مجلس درس وارد شد و پس از سلام، نزد شيخ نشست. از آنجا كه او اولين بار بود كه در مجلس حاضر مى‏شد، توجه ديگران به او جلب شده بود. وقتى تعارفات معمولى به پايان رسيد، رو به من كرد و مرا به اسم صدا زد وگفت: فلانى «انّ رقعتك قد سلّمت الى مولانا صاحب الزمان‏عليه السلام » نامه تو به محضر مبارك امام زمان‏عليه السلام  رسيد.

 بعد جريان را اين‏گونه تعريف كرد كه شب در خواب ديدم حضرت سلمان؛ با جماعتى ايستاده‏اند وتعدادى نامه در خدمت ايشان است كه آنها را به افراد مى‏دهد. وقتى حضرت سلمان مرا ديد، صدايم زد وفرمود: پيش فلانى برو و به او بگو اين نامه تو است. و بعد آن را به من نشان داد. ديدم مهر امام زمان‏عليه السلام  بر آن نامه خورده است.

 از آنجا كه همدرس‏هاى من از هيچ‏چيز خبر نداشتند به همديگر و به من نگاه كردند تا قضيه را به آنها بگويم. بعد من قضيه نامه نوشتن به محضر حضرت صاحب الزمان‏عليه السلام  را گفتم و اضافه كردم كه من در اين باره نه با كسى حرف زده‏ام و نه كسى مرا در موقع انجام اين كار ديده است. نمى‏دانم اين آقا كيست و چگونه از اين مسأله خبر دارد!

 دوستان همه گفتند: اين خواب حكايت از عنايت و توجّه آقا نسبت به خواسته‏هاى تو دارد و حتما آنها به زودى بر آورده مى‏شوند.

 بعد كه مجلس درس تمام شد، نه كسى آن آقا را ديد و نه تا به حال او را در شهر كسى ديده بود، خلاصه هيچ‏كس او را نمى‏شناخت واز آن به بعد هم كسى ديگر او را نديد.

 از اين واقعه چندى نگذشته بود كه همه درخواست‏هاى من برآورده شدند و حتى در همان ايّام، مقدمات سفر به كربلا به طور ناگهانى فراهم شد كه از آن زمان تا كنون در كربلا ساكن هستم.

 

6 -  حكايت آية اللّه العظمى گلپايگانى؛

 افراد زيادى از اعضاى دفتر وخانواده و همين‏طور علماى حوزه علميه قم در زمينه عريضه نويسى حضرت آيةاللّه العظمى گلپايگانى رحمه الله حكايت‏هايى را نقل كرده‏اند كه از جمله آنها حكايتى است كه حجة الاسلام و المسلمين آقاى ابطحى نقل مى‏كند:

 در آخرين روزهاى جنگ تحميلى (عراق عليه ايران) كه موشك زدن و بمباران دشمن شدّت پيدا كرده بود و مردم به اطراف و روستاها پناه مى‏بردند، حضرت آية اللّه گلپايگانى از شنيدن وقايع ومشكلات شديدى كه براى مردم پيش آمده بود بسيار ناراحت بودند، لذا از روى علاقه واعتقادى كه به مسجد مقدس جمكران داشتند، با جمعى از علما و بزرگان به آن مسجد مشرّف شدند تا ضمن عرض ادب به ساحت مقدّس آقا امام زمان‏عليه السلام  دعاى توسلى براى رفع اين گرفتاريها بنمايند.

 حقير هم اين افتخار را داشتم كه همراه ايشان باشم. معظّم له عريضه‏اى را قبلا نوشته بودند و آن را به بنده دادند كه طبق دستورشان در ميان مقدارى گِل بگذارم و بعد از دعاى مخصوص، خطاب به جناب حسين بن روح در آب بيندازم. در حالى كه خود آيةاللّه العظمى گلپايگانى؛ و جمعى از علما حضور داشتند، در يك فضاى معنوى در حالى كه اغلب آنها گريه مى‏كردند و از امام‏عليه السلام درخواست مى‏كردند تا حاجت آقا را هرچه زودتر برآورده نمايد، عريضه را در آب انداختيم.

 فرداى همان روز يكى از علماى صالح وباتقواى شناخته شده به منزل ما آمدند وفرمودند: من ديشب خوابى ديدم ولى معنى آن را هرچه فكر كردم نفهميدم، به همين خاطر تصميم گرفتم آن را با شما در ميان بگذارم و اگر چيزى به نظرتان رسيد بفرماييد.

 وى گفت: در عالم رؤيا ديدم شخصى فرمود: به آقا بگوييد جواب شما را حضرت سه روز ديگر مى‏دهند. اين در حالى بود كه ايشان از مسأله عريضه‏نويسى آية اللّه العظمى گلپايگانى اصلا خبرى نداشتند. من به محض شنيدن اين مطلب از خوشحالى به گريه افتادم، با خود گفتم: همانطور كه حضرت آية اللّه بر من منّت نهادند كه عريضه را به آب بيندازم، همين‏طور حضرت صاحب الزمان‏عليه السلام  اين عنايت را به من دارند كه اين مؤمن صالح را پيش من بفرستند تا جواب هم نخست به من داده شود و من آن را به آيةاللّه العظمى گلپايگانى برسانم.

 بعد از آن كه جريان خواب آن عالم بزرگوار را به آية اللّه گلپايگانى عرض كردم، منتظر شديم تا ببينيم سه روز ديگر چه خبرى مى‏شود، درست روز سوّم بود كه از طرف عراق اعلام آتش بس يك طرفه شد و شعله‏هاى جنگ تحميلى كه ناخواسته توسط استكبار جهانى بر مردم ايران اسلامى تحميل شده بود با پيروزى ملّت بزرگ ايران رو به خاموشى نهاد.

 7 - حكايت شيخ صدوق؛

 شيخ طوسى؛ و ديگران روايت كرده‏اند كه محمدبن على بن الحسين بن موسى بن بابويه -كه قبر شريف در شهر رى است- نقل مى‏كند كه محمد بن على ابن اسود به من حكايت كرد: روزى پدرت (مرحوم على بن الحسين بن موسى بن بابويه) بعد از درگذشت محمد بن عثمان عمرى؛ -دومين نائب خاص امام زمان‏عليه السلام - عريضه‏اى به خدمت امام‏عليه السلام  نوشت و آن را به حسين بن روح سوّمين نائب خاص امام عصرعليه السلام  داد تا آن را به محضر مبارك حضرت بقيّةاللّه‏عليه السلام برساند. در آن عريضه از حضرت درخواست كرده بود كه از خداوند متعال بخواهند تا براى او فرزندى فقيه عطا نمايد -گويا على‏بن الحسين چند سال بعد از ازدواج بچه‏دار نمى‏شد- پدرت نقل مى‏كرد: سه روز بعد، حسين بن روح به من فرمود:

 حضرت امام زمان‏عليه السلام  دعا فرمودند، شما از همسر فعلى‏ات كه دخترعمويت هست بچه‏دار نخواهى شد، بلكه به زودى با يك كنيز ديلمى ازدواج مى‏كنى كه دو فرزند فقيه وعالم از او نصيب تو خواهد شد.

 عين عبارت امام‏عليه السلام  در جواب نامه على بن حسين چنين ذكر شده است:

 «... قد دعونا اللّه لك بذلك وسترزق ولدين ذكرين خيّرين»

­ ما در اين باره به درگاه خداوند دعا نموديم، به زودى خداوند دو فرزند پسر اهل خير به تو عنايت خواهد فرمود».

 مدتى از اين واقعه نگذشت كه خداوند دو پسر به على بن حسين عطا نمود، -يكى از آنها محمّد است كه آثار بسيار ارزشمندى از وى به جاى مانده كه از جمله آنهاست كتاب «كمال الدين و تمام النعمة» در دو جلد، كه مجموعه مباحث اين كتاب به معارف امام زمان‏عليه السلام اختصاص دارد. مؤلف آن را با هدف تبيين ابعاد مختلف مسأله مهدويت وپاسخ به شبهات مخالفين ومعاندين به دستور خود حضرت صاحب الزمان‏عليه السلام  به نگارش در آورده است و اثر ديگر اين فقيه بزرگوار كتاب بسيار ارزشمند فقهى «من لايحضره الفقيه» است كه يكى از كتب اربعه شيعيان به حساب مى‏آيد و پسر دوّم ايشان حسين نام دارد كه محدثين بسيار زيادى از نسل او بوجود آمدند- در ادامه محمد بن على اسود مى‏گويد: من راجع به خودم نيز از آن حضرت اين مسئلت را داشتم تا خداوند به بركت دعاى آن حضرت پسرى براى من روزى فرمايد، كه بنا به مصالحى درخواست من اجابت نشد.

 بعد شيخ صدوق نقل مى‏كنند: محمد بن على اسود هنگامى كه مى‏ديد من به مجلس استادمان ابن‏وليد؛ رفت و آمد مى‏كنم ورغبت بيشترى به علم و كتب علمى دارم، مى‏فرمود: جاى شگفتى نيست كه تو چنين رغبت و شوقى در علم دارى، چرا كه تو به دعاى امام زمان‏عليه السلام به دنيا آمده‏اى.

 همين‏طور محقق شوشترى نقل مى‏كند كه شيخ صدوق همواره مى‏فرمود: من به دعاى صاحب الامر متولد شده‏ام، و به اين موضوع افتخار مى‏كرد.

 در اينجا مناسب است به نكته ديگرى در زمينه منزلت پدر شيخ صدوق؛ در نزد امام يازدهم‏عليه السلام  اشاره نمائيم: نقل شده است كه حضرت عسكرى‏عليه السلام نامه‏اى به على بن الحسين نوشتند و در آن نامه با اين عبارت به ايشان دعا كردند:

 «... وجعل من صلبك اولادا صالحين...»

 خداوند از نسل تو فرزندان شايسته‏اى قراردهد.

 بر اين اساس مى‏توان گفت: تولد فرزندان على بن الحسين به بركت دعاى دو امام يعنى حضرت امام حسن عسكرى‏عليه السلام  و حضرت بقية اللّه الاعظم‏عليه السلام انجام يافته است.

 

 8 - حكايت ابوالعباس كشمردى

 از محمد بن عبداللّه بن عبدالمطلب شيبانى در كتاب مصباح الزائر نقل شده است كه روزى به همراه استادم ابو على محمّد بن همام بن سهيل كاتب، جهت ديدار با ابوالعباس به منزل ايشان رفته بوديم، در اثناى صحبت استادم ابو على كاتب از ابوالعباس درخواست نمود تا جريان نجات از اسارت خود را كه به بركت عريضه نويسى به حضرت اميرالمؤمنين‏عليه السلام  رخ داده بود براى ما تعريف كند.

 ابوالعباس در پاسخ به اين درخواست چنين گفت: من و ابوالهيجا ابن حمدان جزو كسانى بوديم كه در دست نيروهاى ابوطاهر سليمان‏بن حسن اسير شديم، ولى ابوطاهر دوست من ابوهيجاء را خيلى اكرام مى‏كرد، او را در مجالس خود شركت مى‏داد و به او احترام فوق العاده‏اى قائل مى‏شد؛ لذا هر وقت ابوطاهر جلسه‏اى داشت ابوالهيجا هم در آن شركت مى‏كرد و در ضمن پس از بازگشت از اين مجالس، ما را از اوضاع بيرون واتفاقات آن با خبر مى‏ساخت.

 يك روز من به ابوالهيجا گفتم: حالا كه ابوطاهر به شما اين قدر ارادت دارد، در يك موقعيّت مناسبى وضع مرا هم براى او تعريف كن، شايد بتوانى زمينه نجات مرا از زندان و اسارت فراهم آورى.

 ابوالهيجا گفت: اين كار را همين امشب انجام خواهم داد.

 همان شب ابوالهيجا طبق معمول به مهمانى ابوطاهر رفت. من منتظر ماندم تا او برگردد، امّا وقتى ابوالهيجا برگشت، برخلاف هميشه بدون آنكه سرى به من بزند، به طرف زندان خود رفت. اين رفتار ابوالهيجا مرا نگران ساخت، به همين خاطر تصميم گرفتم تا پيش او بروم و جريان را بپرسم، همينكه به نزد او رسيدم، تا چشمش به من افتاد، شروع كرد به گريه كردن، در همان حال گريه به من گفت: ابوالعباس به خدا قسم آرزو مى‏كنم، اى كاش مريض مى‏شدم وتوانائى مطرح كردن مسأله آزادى تو را از ابوطاهر پيدا نمى‏كردم!

 گفتم: چرا؟ مگر چه شده است؟!

 او گفت: وقتى وضع تو را با ابو طاهر در ميان گذاشتم، ناگهان به شدّت عصبانى شد و قسم خورد كه فردا صبح زود گردن تو را خواهد زد.

 من از شنيدن اين خبر به شدّت ناراحت شدم، و نمى‏دانستم كه در اين شرايط بايد چه كنم.

 ابوالهيجا وقتى حال مرا دگرگون ديد، گفت: ابوالعباس! بخدا قسم هرچه از دستم بر مى‏آمد، تلاش كردم تا ابوطاهر را از اين تصميم منصرف كنم ولى او هيچ‏گونه نرمشى از خود نشان نداد و هر قدر كه من التماس مى‏كردم، او بيشتر ناراحت مى‏شد و بيشتر تهديد مى‏كرد.

 از آنجا كه ابوالهيجا فرد ديندار و مخلص و معتقد به ولايت بود، در ادامه به من گفت: برادرم ابوالعباس! من به هيچ وجه نمى‏خواستم از اين پيشامد، تو را باخبر سازم، ولى باخود گفتم: شايد يك وصيّت مهم شرعى و يا درخواست واجبى داشته باشى، اين بود كه برخلاف خواست قلبى‏ام، اين مسأله را به تو گفتم. با اين همه به خدا توكل كن و محمد و آل محمدعليهم السّلام  را واسطه قرار بده وحلّ اين مشكل را از پروردگار عالم به احترام اين بزرگواران درخواست كن.

 بعد ابوالعباس گفت: به اين ترتيب در حالى كه از زندگى خودم مأيوس شده بودم از ابوالهيجا خداحافظى كرده و به زندان خودم برگشتم. ابتدا غسل كرده، سپس لباسى را به عنوان كفن پوشيدم و سپس رو به قبله نشسته، شروع به خواندن نماز و دعا و مناجات كردم و در ادامه پس از استغفار بدرگاه خداوند متعال تمام ائمه معصومين‏عليهم السّلام  را واسطه قرار دادم و بيش از همه به حضرت اميرالمؤمنين‏عليه السلام  متوسل گشتم و از آن حضرت درخواست كردم تا اين مشكل را برطرف سازد. نيمه شب شد و وقت نماز شب فرا رسيد، در اين لحظات كه من هنوز با اميرالمؤمنين‏عليه السلام  مناجات مى‏كردم، ناگهان در يك حالى كه تقريبا نه خواب بودم نه بيدار حضرت على‏عليه السلام  را ديدم و آن حضرت به من فرمودند:

 اى پسر كشمرد! چه شده است كه تو را در اين حال ناراحتى و پريشانى مى‏بينيم؟

 براى  آن حضرت، جريان را تعريف كردم، در پاسخ به من فرمودند:

 ناراحت نباش خداوند مشكل تو را برطرف مى‏سازد، عريضه‏اى را به اين ترتيب كه مى‏گويم بنويس:

بسم اللّه الرحمن الرحيم

 «من العبد الذليل -بعد اسم خودت را مى‏نويسى- الى المولى الجليل الذي لا إله إلاّ هو الحىّ‏غ القيّوم وسلام على آل يس، ومحمّد وعلي وفاطمة والحسن والحسين وعلي ومحمد وجعفر وموسى وعلي ومحمّد وعلي والحسن وحجّتك يارب على خلقك، اللّهم إنّي لمسلم وإنّي أشهد أنّك اللّه الهى، وإله الأولين والآخرين لا إله غيرك وأتوجه إليك بحقّ هذه الأسماء التي إذا دُعيت بها أجبتَ وإذا سُئلت بها أعطيتَ لمّا صلّيت عليهم وهوّنت عليّ خروجي وكنت لي قبل ذلك عياذا ومجيرا ممّن أراد أن يفرط عليّ أو يطغى»

 سپس سوره «يس» را قرائت كن و آنگاه هر حاجتى كه دارى، از خداوند متعال بخواه كه انشاء اللّه خداوند آن را برآورده مى‏سازد و غصه‏هاى تو را برطرف مى‏نمايد.

 سپس مولايم على‏عليه السلام  به من فرمود: عريضه خود را ميان مقدارى گِل پاك بگذار وآن را در دريا بينداز. عرض كردم: مولاى من در شرائطى كه من قرار دارم به دريا دسترسى ندارم، حضرت فرمودند: در اين صورت آن را در چاه آب يا آب جارى بينداز.

 در ادامه ابوالعباس گفت: در اين لحظه از خواب بيدار شدم وهمان دستورات حضرت اميرعليه السلام  را انجام دادم، با اين همه آن اضطراب و دل نگرانى باز باقى بود، تا اينكه صبح شد و آفتاب طلوع كرد، مأموران به سراغ من آمدند تا مرا نزد ابوطاهر ببرند. من يقين كردم كه آنها مرا براى اجراى فرمان ابوطاهر يعنى كشتن مى‏برند، لحظاتى بعد مرا وارد مجلس ابوطاهر كردند. وقتى نگاه كردم، ديدم ابوطاهر در بالاى مجلس و رجال مملكتى و از جمله ابوالهيجا در اطراف او نشسته‏اند؛ در حالى كه از ديدن اين صحنه تعجب كرده بودم، وقتى چشم ابوطاهر به من افتاد، مرا به نزد خود فراخواند و همينكه به نزديك تخت او رسيدم، به من دستور داد تا بنشينم. آن‏گاه رو به من كرد وگفت: ما قصد داشتيم با تو همان گونه رفتار كنيم كه خودت شنيده‏اى، ولى از اين تصميم منصرف گشتيم و اكنون شما مختار هستيد كه يا پيش ما بمانى و يا به نزد خانواده‏ات برگردى.

 عرض كردم: در خدمت شما بودن مايه افتخار است، امّا مادر پيرى دارم كه رسيدگى به او بر عهده من است.

 ابو طاهر گفت: هر كارى را كه خودت صلاح مى‏دانى انجام بده.

 وقتى از مجلس او خارج شدم، ناگهان مرا صدا زد، وقتى برگشتم به من گفت: چه نسبتى با على بن ابى‏طالب‏عليه السلام  دارى؟!

 عرض كردم: نسبت خانوادگى ندارم، ولى از دوستداران و پيروان آن حضرت هستم.

 ابوطاهر گفت: به ولايت على بن ابى‏طالب‏عليه السلام چنگ بزن و هرگز از آن جدا مشو. آن بزرگوار به ما دستور فرمودند: كه تو را آزاد نماييم و ما هم هرگز نمى‏توانيم از دستور و فرامين آن حضرت سرپيچى كنيم.

 سپس ابوطاهر مرا با نيكى و احسان به همراه تعدادى از سربازان خود به طرف وطنم رهسپار ساخت و بدين ترتيب به بركت توجهات خاصّ حضرت اميرالمؤمنين‏عليه السلام از خطر حتمى مرگ نجات پيدا كردم.

 

9 -  حكايت ابو عثمان سعيد بن بندقى

 فردى به نام ابوالمفضل مى‏گويد: در سال (323ه’.ق) در شهر نصيبين در مجلس ابووائل داودبن حمدان حكايت عريضه‏نويسى ابوالعباس‏بن كشمرد را براى ديگران تعريف مى‏كردم، در آن مجلس فردى بود كه او را ابوعثمان سعيد بندقى شاعر مى‏ناميدند، وقتى من حكايت ابوالعباس را براى حاضران نقل كردم ابوعثمان گفت:

 در همان سالى كه ابوالعباس بن كشمرد را اسير كردند، من هم به حج رفته بودم، از قضا گروهى از حجّاج را هم در همان سال اسير كردند كه از جمله آنها خود من بودم. ما را به همان زندانى كه ابوالعباس در آن حبس بود، بردند. حبس و زندان ما بسيار طول كشيد، من چون مى‏توانستم شعر بگويم قصيده‏اى در مدح ابوطاهر سرودم وآن را به ابوالهيجا رساندم تا به ابوطاهر نشان دهد، بلكه موجبات آزادى يا راحتى من فراهم شود.

 وقتى ابوالهيجا آن شعر را براى ابوطاهر خوانده بود، از آن تاريخ به بعد مرا بيشتر مراعات مى‏كردند و حتى اجازه بيرون رفتن از زندان هم براى انجام بعضى از كارها به من مى‏دادند.

 در آن مدّت طولانى كه در زندان بودم، با ابوالعباس كشمرد هم آشنا شده بودم و با همديگر نشست و برخاست داشتيم. يك روز صبح قبل از طلوع آفتاب ابوالعباس كسى را به دنبال من فرستاده بود تا پيش او بروم، وقتى به حضورش رسيدم به من گفت: براى من كارى پيش آمده است كه فقط از تو بر مى‏آيد. گفتم: آن كار چيست؟ گفت: من عريضه‏اى نوشته‏ام كه بايد اين را در فلان جا به آب بيندازى، چون مأموران فقط به تو اجازه خارج شدن از زندان را مى‏دهند، پس لطف كن اين كار را برايم انجام بدهيد.

 من عريضه را از ابوالعباس گرفتم و به محلى كه گفته بود رفتم، ولى قبل از آنكه طبق دستور او، سوره يس را بخوانيم و عريضه را در آب بيندازم، آن را باز كردم تا از مضمون آن با خبر شوم. وقتى آن را خواندم من هم در صدد برآمدم تا براى خودم هم يك عريضه‏اى بنويسم، امّا كاغذ و قلمى پيدا نكردم و تنها كارى كه به فكرم رسيد اين بود كه يك تكه چوبى را از زمين برداشته و در آب زدم و با رطوبت آن در كف دستم عريضه‏اى را نوشتم، آن‏گاه سوره يس را قرائت كردم، سپس كف دستم را كه در آن عريضه‏ام را نوشته بودم، با آب شستم و سپس عريضه ابوالعباس را به صورت اولش پيچيده و در گِل نهادم و پس از خواندن سوره يس، در آب انداختم و از آنجا به زندان برگشتم.

 وقتى به زندان رسيدم مقدارى از طلوع آفتاب گذشته بود، كمى بعد از آن فرستاده‏اى از طرف ابوطاهر به زندان آمد و مرا احضار كرد و من به همراه او پيش ابوطاهر رفتم. وقتى چشم ابوطاهر به من افتاد خطاب به من گفت:

 در دلم افتاده است