حسین مداحی
Header
070-498 exam, 600-460 exam, 70-462 exam, N10-006 exam, 070-410 exam, 70-341 exam, BCCPP exam, 1Z0-051 exam, M2090-626 exam, S90-01A exam, C_TAW12_731 exam, 312-49V8 exam, C2170-051 exam, TB0-123 exam, CD0-001 exam, 1Z0-052 exam, CISSP exam, 70-385 exam, 2V0-621D exam, EX200 exam, 210-060 1V0-601 070-646 70-410 CRISC 642-742 300-115 MB2-707 C_TSCM62_66 CBAP 210-065 HP2-H33 642-999 300-080 200-550 070-480 70-346 CSSBB MB6-704 | S90-03A | MB0-001 | PR000041 | 070-489 | MB7-701 | GPEN | GCFA | C2180-401 | PK1-003 | C4040-251 | CSSGB | 100-101 | 210-451 | 9L0-066 | 70-498 | 299-01 | S90-09A | 70-489 | 1Z0-068 | C2010-595 | MB5-705 | 1Z0-064 | C4040-250 | C_HANATEC_10 | E20-260 | VCP-550 | CV0-001 | ICGB | 2V0-620 | VCAD510 | 301B | C_TSCM52_66 | 70-467 | 74-697 | SK0-003 | 300-070 | SY0-401 | 70-463 | OMG-OCUP-300 | 70-243 | CAS-002 | C_TAW12_740 | MB2-704 | S90-08A | 1Z0-060 | 1Z0-457 | A2010-597 | C_TADM51_731 | IIA-CIA-PART2/ 300-101/ 640-916/ 98-368/ 70-533/ PGMP/ 070-347/ HP0-Y50/ 810-403/ 1Z0-062/ 400-101/ 1Z0-408/ EADP10/ 101-01/ 70-465/ 70-347/ 117-300/ LOT-956/ 70-384/ 070-462/ 1Z0-470/ LX0-104/ 640-875/ CGEIT/ 1Y0-301/ MOFF/ 1Y0-351/ AWS-SysOps/ 3I0-012/ C2020-012/ 500-451/ PK0-003/ 70-488/ 700-501/ 1Y0-201/ 98-367/

حضرت زهرا(س) یا حضرت مریم(س) ؟

مهر ۲۵ام, ۱۳۹۵ | نوشته‌شده به دست حسین مداحی در دین و معرفت - (بدون دیدگاه)

سوال : طبق نص صریح قرآن در سوره آل عمران آیه ۴۲ که آمده است :fatimah_calligraphy

وَإِذْ قَالَتِ الْمَلاَئِکَهُ یَا مَرْیَمُ إِنَّ اللّهَ اصْطَفَاکِ وَطَهَّرَکِ وَاصْطَفَاکِ عَلَى نِسَاء الْعَالَمِینَ

حضرت مریم (س) از تمام زنان عالم برتر است؛ چگونه با نص قرآن اثبات میکنید که مقام حضرت فاطمه ی زهرا سلام الله علیها از حضرت مریم بالاتر است ؟

پاسخ کوتاه ۱ : با دو آیه از قرآن نتیجه می گیریم که حضرت زهرا سلام الله علیها از تمام زنان عالم برتر است

الف : آیه ۱۱۰ از سوره ی مبارکه آل عمران که می فرماید :

کُنتُمْ خَیْرَ أُمَّهٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ

ب : آیه ۶۱ از سوره ی مبارکه آل عمران که می فرماید :

فَمَنْ حَآجَّکَ فِیهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءنَا وَأَبْنَاءکُمْ وَنِسَاءنَا وَنِسَاءکُمْ وَأَنفُسَنَا وأَنفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَهَ اللّهِ عَلَى الْکَاذِبِینَ

طبق بند الف مسلمین بهترین گروه از مردم هستند

طبق بند ب از میان تمام زنان مسلمان حضرت فاطمه ی زهرا برگزیده شد برای حضور در مباهله

پس الف + ب => مسلمانان بهترین امت هست و در بین این بهترین امت زن برگزیده طبق نص صریح قرآن حضرت فاطمه است .

(بیشتر…)

دعا برای همه !

فروردین ۱۳ام, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست حسین مداحی در اهل بیت - (۳ دیدگاه)

روزهای اول طلبه گی مان مصادف بود با ایام شهادت بی بی دو عالم حضرت زهرا علیها سلام
یادم هست در تخته  ای که در شبستان حوزه بود و حضرت آقای مجتهدی بعضا طلاب را به پای تخته می آورد و در درس عمومی حدیثی را به آنان می گفت که پای تخته بنویسند ؛ این حدیث نوشته شده بود :

امام حسین – علیه السلام –  از برادرشان امام حسن مجتبی – علیه السلام – روایت می کنند که :
«رأیت أمی فاطمه قامت فی محرابها لیله جمعتها فلم تزل راکعه ساجده حتی اتضح عمود الصبح، تدعو للمؤمنین و المؤمنات و تسمیهم و تکثر الدعاء لهم  *
مادرم فاطمه زهرا را در شب جمعه دیدم، در محراب عبادت ایستاده و تا صبح در حال رکوع و سجود بود و برای مردان و زنان مؤمن به نام هایشان زیاد دعا می کرد

پی نوشت :
حسن بصری گوید: «ما کان فی هذه الدنیا أعبد من فاطمه، کانت تقوم حتی تورم قدماها؛
در این دنیا عابدتر از فاطمه زهرا (علیهاالسلام) کسی را سراغ ندارم. او آن قدر برای عبادت قیام کرد تا این که پاهایش ورم نمود».

* بحارالانوار، ج۴۳، ص۸۱٫

وقتی بنا داشتم این مطلب را بنویسم از بکار بردن الفاظی همچون “پهلوان” و “قهرمان” برای شخصیت این بانو اکراه داشتم چرا که میدانم در وصف شأن و منزلتش،زبان قلم لال و بار معنوی واژگان عاجزند اما چه کنم که به این عجزها مبتلایم لیک اگر در مقام قیاس باشم می توانیم بانوی دوعالم را با همسر بزرگوارش سنجید و حضرت علی علیه افضل صلوه المصلین شاخص خوبی برای درک مقام حضرت فاطمه است .علی الاسف برخی سیره نویسان نیز در شجاعت و قدرت این ” بانوی بانوان ” حق مطلب را ادا نکرده و چهره ای بیمار و رنجــور از بی بی دوعالم به تصویر کشیده اند.

یک اشاره برای اهل اشارت کافیست تا بدانند که :

وقتی آن فرومایگان به خانه ی امیر المومنین هجوم آورده و دستان حضرتش را بستند، بانوی دو عالم دست بر کمربند مولا گرفته تا ایشان را از خانه بیرون نبرند.
بانوی دوعالم آنچنان با قدرت و صلابت قبضه ی کمربند مولا را گرفته بودند که جماعت آن پست طینتان نتوانستند مولا را تکان دهند.
دست بر تازیانه برده و آنقدر با تازیانه ….

 

پی نوشت : و این در حالی بود که بنا بر نقل شیخ عباس قمی در ” بیت الاحزان ” بانوی دوعالم مجروح بودند …

بازهم پی نوشت : اینجاست که حضرت علی شاخص قدرت نمایی بانویش حضرت فاطمه – علیهــما الســلام – می شود و بازهم اینجاست که نه می توان آن بانو را پهلوان گفت و نه قهرمانش نامید .

 

 

یا فاطمه الزهراء

این مصیبت را بر داغداران مادر سادات تسلیت می گویم

گفت : موقع خداحافظی به موسی بن جعفر علیهما السلام عرض کردم :
آقا جان ! التماس دعا
شنیدم که حضرتش در پاسخ به این جمله ی من فرمودند :

و تعلم انی انساک؟!
آیا گمان گرده ای که تو را از دعا فراموش می کنیم ؟

سپس فرمودند :

اذا اردت ان تعلم ما لک عندی فانظر الی ما لی عندک ! *
هر وقت خواستی بدانی که من درباره تو چگونه هستم، به خودت بنگر و ببین من در دل تو چگونه ام ؟!

 

پی نوشت :

به خاطر بیاور آنزمان را که زهرای مرضیه  از پدر بزرگوارش ، خبر شهادت فرزندش را شنید پس با دلی آلفته و قلبی آشفته از ایشان سوال کرد :
آیا در آن روز شما هستید ؟ و آیا من و پدرش نیز هستیم ؟

و وقتی جواب پدر راشنید که : زهرا جان در آن روز نه من هستم ، نه تو ، نه علی و نه برادرش حسن ، آنگاه بود که سیل غم وجودش را فرا گرفت و از پدر پرسید : پس چه کس بر حسینم اقامه ی عزا کرده و خواهد گریست ؟!
که رسول گرامی اسلام در پاسخ فرمودند :

مردانی از امت من خواهند آمد که همچون زن فرزند از دست داده ، برای حسینت می گریند و اقامه ی عزا می کنند.
و آن زمان بود که این سخن ، مرهمی بود بر زخم دل مجروح زهرایش .

و اما این روزها که برای شرکت در مجالس عزای ارباب آماده می شویم ، احساس می کنم مورد دعای خاصّ حضرت زهرا سلام الله علیها واقع می شویم چرا که آرمانهای فرزند شهیدش را زنده می کنیم و برای آن خورشید عالم تاب ، چونان زنی فرزند از دست داده (که وصفی است از پیامبر عظیم الشأن اسلام ) اشک می ریزیم .

پس : بیا تا این عزا و این پیراهن مشکی را قدر بدانیم که مدال افتخار ما نزد زهرای اطهر در روز قیامت خواهد بود و بر اساس فرمایش امام کاظم علیه السلام ، وقتی حسینِ عزیزتر از جان حضرت مصطفی ، عزیزتر از جان عزیزترین کسان ماست ، جدش رسول الله و نیز مادرش فاطمه ی زهرا  ما را عزیز می دارند .


* کتاب شریف الشافی ، صفحه ی ۶۵۶

 

پیش نوشت :این متن رو نوشته بودم اما خیلی با خودم کلنجار رفتم که بذارم اینجا یا نه . بالاخره گفتم بذار دیگران هم در لذت من شریک باشن .

و اما بعد :

وقتی عمره ی رمضان تمام می شود ، به ندرت سرزمین وحی از عمره گزاران خالی می شود تا اینکه در ماه ذی القعده ، خلوت ترین روزهای خود را سپری می کند به نحوی که اگر شرف حضور در سرزمین وحی برای کسی حاصل شود ؛ خواهد دید که هنگام زیارت حرم پیامبر و یا خانه ی خدا ، افراد بسیار کمی دیده می شوند که  اکثر قریب به اتفاق آنان ، محلیِ مدینه و یا مکه هستند .
وقتی در این زمان توفیق حضور در سرزمین وحی را داشته باشی تابلو می شوی که ایرانی هستی و خب تردد برایت کمی دشوار است .
یعنی از نبود هم وطنانت ترس داری .
اگرچه وقتی هم هستند اگر اتفاقی برایت پیش بیاید ، آنچنان که شایسته ی یک ایرانیست از تو جانبداری نمی کنند
و فقط از اینکه حال یک وهابی را گرفته ای سرحال می شوند اما خب به خاطر حضورشان دلگرم هستی .
یکبار در بقیع با یکی از این موطئه ها (کسانی که در بقیع مانع زیارت قبور اهل بیت می شوند ) دعوایم شد .
همه ی ایرانی ها دور من جمع شده بودند اما دریغ از اینکه یکی از آنها کمک کند یا لااقل بیاید مثلا دست ما را بگیرد و بگوید : جون داداش بیخیال ! بچه که حالگیری نداره !
نزدیک بود مارا ببرند آب خنک بخوریم که خدا به دادمان رسید .
هموطن که چه عرض کنم .
پدر ِ بزرگوارمان هم از آنجایی که می دانست باد زیادی در کله ی ما هست ، یکبار در حرم پیامبر ، وقتی دید شرطه ها آمدند سراغ من ، جلو نیامد و رفت .
البته خب مزه ی کلکل کردن با شرطه ها یکبار زیر زبانش آمده بود و به خاطر اینکه دردسری ایجاد نشود ، دور شد و البته مارو زیر نظر گرفت .. !
حالا منظورم این است که وقتی تنها می شوی بواسطه ی عدم حضور هم وطنانت ، کمی نگرانی .
مخصوصا که یک سری فکرهای مالیخولیایی هم توی سرت باشد که بخواهی عملی کنی و …

خب ایام ماه ذی القعده بود .
من هم خدا توفیق داده بود و مدینه بودم.
صبح ها و عصر ها مثل همیشه در بقیع رو باز می کردند اما خود عربها می آمدند و تک و توک توی بقیع ولو بودند
.
یا اگر تشیع جنازه ای می خواستند بکنند با اون شیوه ی خودشون وارد بقیع می شدند.
چند روز بود تو سرم بود تا هـر جوری شده از خلوتی بقیع استفاده کنم و برم سر خاک امام حسن مجتبی علیه السلام
و سایر ائمه ی بقیع ( علیهم السلام )
چون تو اون روزها من ندیدم که نه شرطه ای تو بقیع باشه و نه موطئه ای.
اما خب دوربین های مدار بسته بودند .
گفتم بادا باد
دل رو زدم به دریا

شب ، تو محل اقامت ، گفتیم برا اینکه زیاد هم تابلو نشیم بذار یه کم شبیه این دوستان وهابی بشیم
و با یک عملیات کاملا انتحاری ، سیبیل هام رو کوتاه کردم .
یه دشداشه هم داشتم ، پوشیدم
یه عقال با یه قطره هم گذاشتم رو سرم .

جلو آیینه خودمو نیگاه کردم
کِرِ کِر خود این وهابی ها شدم
گفتم بعد از اذون صبح همینطوری میرم حرم .
رفتم و بعد از زیارت پیامبر به شیوه ی اهل تسنن
گفتم برم بقیع .
اما خب اگه تنهایی می رفتم همچین یه کم ضاغارت بود .
یه کم صبر کردم
یه مرده آوردن که ببرن دفن کنن
داشتن می دوئیدن
منم باشون دوئیدم
از سربالایی بقیع رفتیم بالا
و رفتیم داخل
منم باهاشون رفتم
تا حالا ته بقیع نرفته بودم .
با اون دوستان عزیز اهل سنت ! رفتیم تقریبا ته ته بقیع که با اجازتون چون یه کم وحشت داشتم الکی شروع کردم به سرفه کردن ، یعنی اینکه مثلا حالم بد شد و دنیال جمعیت نرفتم
بقیع هم خالی خالی بود
هیچکی نبود جز اون جماعتی که باهاشون رفته بودیم داخل
و از همون مسیر برگشتم
درد سرتون ندم
نمی دونم
انگار چند ثانیه گذشت
خودمو رو روبروی قبر ۴ امام عزیزمون دیدم
شاید به فاصله ی ۳ متر با قبر امام حسن علیه السلام
اومدم برم جلوتر
احساس کردم بی احترامیه بخوام تا این حد پامو از حد خودم فراتر بذارم
همونجا وایستادم
نگرانیه دوربین مدار بسته و شرطه ها و … یه گوشه ی دلم بود
احساسشم میکردم
اما
خب
با خودم میگفتم
تو کجا
اینجا کجا
همینشم بسه
دیگه اگه زیادی مست کنم خودم نمی تونم خودمو جمع کنم
یه زیارت سی ثانیه ای خوندم .
هوایی که بالا سر مرقد امام مجتبی بود رو خوب تنفس کردم
و انگار رو فضا بودم
هیچ صدایی رو نمیشنیدم
انگار دکمه ی Mute منو زده بودن
با ائمه ی بقیه وداع کردم و تنها چیزی که تو ذهنم بود اومدن به بالای سر قبر حضرت ام البنین(س) بود.
رفتم اما واقعا الان هرجور مرور می کنم نمی دونم چطور شد که رفتم
و چطور کسی ندید
یا کسی نبود
یا کسی گیر نداد !
خودمو بالا سر قبر حضرت ام البنین دیدم
اونجا بود که دقیقا دامب دامب صدای قلبم رو می شنیدم
و انگار تمام بدنم نبض شده بود و داشت میزد
مخصوصا تو سرم
دامب دامب دانگ دانگ
صدا میداد
نمی دونم

نه سلام کردم
نه هیچیه دیگه
فقط خم شدم
دستمو دراز کردم و یه مشت خاک از قبر بی بی برداشتم
و ریختم تو جیبم
اصلا دست خودم نبود
و الانم هرچی فکر می کنم
نمی فهمم که چطور شد و من چیکار کردم
سریع پا شدم
اومدم اینطرف و تازه بود که فهمیدم صورتم یه پارچه آتیشه
داشت صورتم می سوخت
مخصوصا دور لبم بدجور می سوخت
یه دستگاه آب سرد کن مانند بود
رفتم شیرش رو باز کردم
اونقدر دستم میلرزید که نگو
فقط یادمه وقتی آب رو ریختم رو صورتم احساس کردم که این آب اصلا خنکم نکرد
نفهمیدم چطور شد اما اومدم برم بیرون از بقیع دیدم ای داد بیداد در بقیع بسته است
حالا منم خون به مغزم نمی رسه که چرا در بسته است
نگو هنوز باز نکردن برای همه
به روی خودم نیاوردم در بسته است
رفتم به سمت همون طرفی که دوست عزیز اهل سنتمون رو میخواستن خاک کنن
که دیدم جماعت دارن بر میگیردن
و منم باشون برگشتم
و خب به لطف خدا در رو هم باز کردن
از سرازیری که اومدم پایین دیگه طاقت وایستادن نداشتم
نشستم تا یه کم سر حال بیام
خدا خیرش بده یه زنی نمی دونم از کجا منو دیده بود که ولو شدم
با یه چادر سیاه
اومد یه آب معدنی کوچیک و خنک بم داد یه چیزی هم گفت که من نفهمیدم
و رفت

این آب همچین یه کم خنکم کرد
اولین چیزی که به ذهنم اومد این بود که نماز صبحمو نخوندم
چون به خاطر اینکه تابلو نشم با جماعت و به شیوه ی اهل سنت نماز خونده بودم .
به همین خاطر نماز اصلی رو نخونده بودم
سریع اومدم یه ماشین گرفتم و به محل اقامتم رفتم و نمازم رو خوندم
بعد از نماز رو تخت خوابیدم بودم
داشتم فکر می کردم به اتفاقاتی که افتاده بود
یهو یادم اومدم یه مشت خاک توجیبمه
خاک تربت حضرت ام البنین
یه پاکت پیدا کردم و محتویات جیبم رو ریختم تو اون پاکت
خیلی برام جالب بود
قاطی اون یه مشت خاک
سه تا دونه ی گندم بود
آخه سر قبر حضرت ام البنین خانم هایی که در ایام عمره تا قبل از رمضان میان اونجا
تز پشت پنجره ی بقیع
گندم زیاد میرزن سرخاک خانم

ولی خب
تمام کبوترها گندمها رو می خورن
از رمضان هم دو ماه گذشته بود و علی القائده گندمی نباید می بود وباید همه ی کبوتر ها گندم ها رو خورده باشند
ولی انگار این سه تا دونه گندم روزی ما شد

گذشت و اون سفر چند روزه تموم شد و یه عمره هم به جا آوردیمو اومدیم ایران
هم خاک و هم گندم رو آوردم ایران
یه دوست خیلی عزیز ، با سواد و اهل حالی داشتم
بش گفتم یه کم تربت بی بی ام البنین رو دارم
میخوای ؟
گفت : تربت فقط تربت ارباب . داری ؟
خیلی بم بر خورد !
نه پرسید داستان چیه
نه پرسید تربت رو از کجا آوردی
همینجوری نه برداشت و نه گذاشت ، زد تو برجک ما !
البته خب درسته که تربت فقط تربت ارباب
اما
من اعتقاد دارم
یه جورایی

با خودم عهد کردم دیگه به هیچکس نمی گم همچین تربتی دارم
مدتها گذشت
یه دوستی داشتیم که اون مادر خانومش اینا یه فامیلی داشتن که برا حضرت ام البنین همه ساله ، سالروز وفات حضرت رو خرج می داد
توفیق شد ما هم روز وفات حضرت ام البنین رفتیم هیئت خونشون
رسمش بود این بنده ی خدا که از وفات حضرت ام البنین تا ولادت حضرت فاطمه رو برنامه میگیره خونشون
و روز وفات بی بی ام البنین و روز ولادت بانوی دوسرا حضرت زهرا سلام الله علیهما ، یعنی روز اول و روز آخر مراسم هم خرج می داد .
به این رفیقم گفتم چه جالب
تا حالا همه جای تهران همه جور دهه ای دیده بودیم اما اینجور مراسم اونم هشت روزه ، بین این دوتا مناسبت ندیده بودم .
رفیقم گفت :
این بندگان خدا تو عشق به حضرت ام البنین تکند .
و الان سالهاست هیئت دارند .
گفتم خدا ازشون قبول کنه .
کفت : آمین ! بعدشم گفت : این خانواده با این ثروت و رفاه ، الان همه چی دارن اما سالهاست به هر دری میزنند بچه دار نمیشن .
یهو انگار یه نفر بم یه جمله ای رو گفت .
نفهمیدم چی گفت .
یه دقیقه مکث کردم ببینم می تونم مرور کنم ببینم چیگفت .
دوباره انگار تکرار شد
گفت : براشون گندم بیار .
تازه گرفتم داستان از چه قراره
شب وفات حضرت ام البنین بود
فرداش روز وفات خانم بود
هیئت شون بعد از نماز مغرب بود و منم نمی تونستم فرداش برم خونشون
همون شب ، از رفیقم پرسیدم شماره ی این بابا رو داری ؟
گفت : نه ! فامیلای دور خانومم اند .
خودم بانی مجلس رو دیدم . تو همون شلوغی شب وفات ، شماره تلفنش رو ازش گرفتم
.
همچین با کلاس ، کیف چرمش رو از جیبش در آورد و کارتش رو داد .
انتظار داشتم موبایلشو بده .
خب خلاصه فرداش زنگ زدم .
یه خانومی گوشی رو برداشت و گفتم من فلانی هستم با آقای فلانی کار دارم و خلاصه بعد از اینکه خانمه شماره شناسنامه ی مارو پرسید ، وصل کرد با اوشون یعنی آقایی که دیشب خونشون هیئت بودیم ، صحبت کنیم .
نمی دونستم سر صحبت رو چه جوری باز کنم .
یه کم من من کردم دیدم طرف فکر کرده من از اون آدمای آویزونم و … گفتم : ببین آقا جان
شنیدم شما ارادت خاصی دارید به خانوم حضرت ام البنین
گفت : خب ؟
گفتم : ببین اقا من این حرفو به صمیمی ترین دوستم زدم ، منظورم رو متوجه نشد .
پس لطفا حواستون رو جمع کنید
ببیند من چی میگم .
اگه عاشق باشید می فهمید
گفت : بفرمائید
گفتم : من یه دونه ی گندم دارم با این مشخصات و داستان رو تعریف کردم و گفتم :
دیشب شنیدم که سالهاست در انتظار فرزندید .
نمی دونم
اعتقاد دارید یا نه
اما من اعتقاد دارم
می خوام یه دونه ازوون گندم رو بدم به شما
تا چاشنی یه غذاش کنید
و خودتو همسرت ازش بخورید
احساس کردم داره  پشت تلفن گریه می کنه .
گفت : کجا خدمت برسم قربان
گفتم امشب من نمی تونم بیام هیئتتون
اگر می تونید من ساعت ۳ فلان جا هستم بیایید . منم گوهر رو میارم
اومد و من
دونه ی گندم رو بهش دادم
بوسید دونه ی گندم رو
بوش کرد
یه پاکت کاغدی در آورد و با احترام گذاشت تو جیبش
و خیلی تشکر کرد .
و گفت : من می تونم تلفن شمارو داشته باشم و ..
گذشت
ما اون چند شب رو هم رفتیم .
تا شب آخر
گفت : اون دونه ی گندم رو ریختم تو تو غذای امشب
شب آخر مجلس
به نام حضرت زهرا سلام الله علیها
و سفره دار بی بی ام البنین
ماهم ازون غذا خوردیم
و اونشب گذشت
و ماهم خداحافظی کردیم
هر از گاهی اون بنده ی خدا اس ام اس می داد
تا اینکه یه مدتی بود دیگه اس ام اس نداده بود
فکر کنم نزدیکای ماه رمضون بود دیدم موبایلم زنگ خورد
دیدم اسم همین بنده ی خدا افتاده
کلی صحبت کرد و گفت :
ما برای مشکل بچه دار شدنمون ۱۴ سال تلاش کردیم
واینجا تا اینو گفت شروع کرد به اینکه صداش بلرزه و ادامه داد :
به هر دری زدیم
تا اینکه دکترها ماه پیش گفتند ما آخرین عمل رو هم روی همسرتون انجام میدیم
اگر این دیگه جواب نداد ، ما نمی تونیم کاری بکنیم .
خیلی نگران شدم
قرار بود این ماه بعد از آخرین عذر شرعی همسرم برویم برای عمل
( ببخشید من اینو مینویسم چون اون آقا گفتند و من می خوام خیانت در امانت نشه و عین جملات باشه )
اما هرچی صبر کردیم که ایشون عادت ماهانشون شروع بشه نشد
تعجب کردیم
رفتیم دکتر
گفت اگرچه بعیده اما یه آزمایشی بدید
آزمایش دادیم
در کمال ناباوری
خانمم بادار شده بود
وقتی دکترها گفتند اون آخرین عمله و اگه اون عمل جواب نده
خیلی نگران شدم
اما الان زنگ زدم بت بگم
اون دونه گندم اهدایی خانم ام البنین کار خودشو کرد.

از اون سه تا دونه گندم ، سه تا خاطره هست که این یکیش بود .

پی نوشت : این واقعه ی زیارت یواشکی قبور اهل ائمه ی بیت وحضرت ام البنین سلام الله علیهم اجمعین درسهای فراوانی برای من داشت . که قصد ندارم اینجا بنویسم اما یکیش که خیلی مهم بود این بود که :

خدا و اهل بیت هیچ وقت راضی نمی شوند تا برای یک کار مستحب موکد ، یک واجب زیر پا گذاشته شود .اگر حواسم نبود ، نزدیک بود نماز صبحم قضا بشه و اگر قضا می شد مطمئن بودم هیچکدام از امامان عزیزم و خصوصا پیامبر عظیم الشأن اسلام ، اصلا از اینکار من خوششون نمیومد و خلاصه قضیه داستان دار می شد .

مطالعه ی این متن کمی دقت نیاز دارد :

آنچه از پیام بسیار مهم حضرت ختمی مرتبت در واپسین روزهای عمر شریفش به ما رسیده است سخن سردبیر، این مهم است که : قرآن و اهل بیت بدون یکدیگر معنا نخواهند داشت .
آری ! قرآن بدون اهل بیت پیامبر ، جز اوراقی بیش نخواهد بود که حقیقتش بر مردم پوشیده است و اهل بیت نیز ، بدون قرآن ، چنانند که قرآن بی اهل بیت است .
ندای این الرجبیون ، آماده باشی بود برای ضیافت الهی که بندگانش را به سوی آن فرا خوانده است و دو ماه فرصت داده است تا خود را آماده ی بزرگترین بزم تاریخ هستی نمایند .
ضیافتی چون رمضان و بزمی چون میهمانی خدا
و بی شک آنچه این بزم را حائز اهمیت کرده است دو نکته است :

۱ ) نزول قرآن در رمضان المبارک ( در کلام قرآن مجید )
۲ ) دعوت به میهمانی الهی  ( در کلام خاندان عصمت و طهارت )

با تدقیق در پیشنه ی تاریخی رمضان الکریم در اسناد تاریخ اسلامی و سایر ادیان ، می یابیم که رمضان ، ماهیست که در آن ، ولایت علی بن ابیطالب علیهما السلام بر هستی عرضه شد و بازتاب این دعوت ، پذیرش آن از جانب تمام آنچه ” شیئ ” است ؛ بوده است و شب قدر ، آن شب مبارک است که حقیقت ولایت را پذیرفتند .و شاید تقارن شبهای قدر با نام امیر المومنین بدین خاطر بوده باشد و رمضانی که با نام علی بن ابیطالب شرافت گرفته است .

اما برای آنان که اهل اشارتند ، بشارتی چون حدیث قدسی لولاک کفایت می کند که علی و پیامبر ، بدون درخشش خورشیدگونه ی زهره ی زهــرا ، بی نتیجه اند و نبوت و امامت را ، دامن پر گوهر فاطمه ای که زهرا بود ، رنگین و نورانی نمود و روی نبوت و امامت را روشن . به همین دلیل است که امام صادق علیه السلام مادرشان را فاطمه می دانند چون خلایق از معرفت به وی ، از جا مانده اند و حقیقتش را نیافته اند .
هستی حقیقت شب قدر را می داند اما خلایقی که بار امانت بر دوش کشیدند حقیقت آن انسیه ی حور سرشت را درک نکردند و حقیقت شب قدر بر آنها مخفی خواهد ماند .

و اگر کمی بر این مهم دقت نماییم معنای فرمایش امام عصرمان  که حقیقت شب قدر است ؛ برایمان مشخص خواهد شد که حضرتش فرمودند :

” وفی ابنه رسول الله لی اسوه حسنه “

و یا کلام پدر بزرگوارشان که فرموده اند :

” نحن حجج الله علی خلقه و جدتنا فاطمه حجه الله علینا “

آری دقت در معنای شب قدر ، توجهات را به سوی بانویی جلب می نماید که به نقل شیخ حر عاملی در جواهر السنیه فی احادیث القدسیه ، پیامبر اسلام به برکت وی خود را شایسته ی مقام نبوت می داند .

کمی دقت در این سطور ، معنای من ادرکها ادرک لیله القدر است و کمی تدقیق در زندگانی این بی بی مجلله ، عمری سعادت را در پی خواهد داشت که در آن اسراری نهفته است که مَحرمان درگاه و آنان که اهل اشارتند ، به آن پی خواهند برد .
امید است که ما نیز چونان باشیم .

پی نوشت :

۱ -در این شبها اگه بتونیم بفهمیم مشکلمون از کجاست ؛ کار بزرگی کرده ایم.

۲ – التماس دعا

پس از مدتها سلام .

از محضربرادران و خواهران بسیار عزیز معذرت خواهی می کنم . مدتها بود   مشغول بودم . نمی شد مطلب بنویسم. اما حالا اومدم و بر خلاف شیوه قبل مطلب بنویسم  (آخه خیلی از رفقا گفتن این طریقه نوشتن صحیح نیست)

از این پس فقط چند تا سوال مینویسم و مدیونی میذارم برا همتون که اگه به سوالها جواب ندین . خودمم برا هر یک سوالها یه دونه یا چند تا جواب می نویسم.

غرضم از این کار( اگه شما هم مثل من درد مظلومیت شیعه دارین) اینه که به شبهات اندکی که به عملکرد رهبران دینی ما می شه پاسخی محکم بدیم و بعدشم این مباحث را به عنوان کتابی مدون در آوریم.می تونید شما هم سوالات خودتونو بذارین تا بقیه بیان جواب بدن.

شرکت برای اهل سنت هم در این بحث آزاده….

سوال: مگر فدک حق مسلم خانم فاطمه ی زهرا ( سلام الله علیها ) نبود ؟؟ پس چرا وقتی امیر مومنان به خلافت رسیدند آنرا به اولاد حضرتش بازنگردانیدند؟؟

جواب:

اول: بیست و پنج سال از زمان غصب فدک توسط غاصبین گذشته است و حال علی علیه السلام  به خلافت رسیده است. در طول مدت بیست و پنج سال خلافت غاصبین، این مطلب را به  مردم قبولانده بودند که فدک حق مسلّم تمام مسلمین بوده و جزء بیت المال می باشد از طرفی برای همه مردم حقوقی از فدک تعین کرده بودند.

حال علی علیه السلام امیر بر چونان مردمی شده که در زمان کوتاهی پس از وفات رسول الله حقش را تباه نمودند  چه رسد به اینکه اکنون در باورشان گنجانده شده که فدک جزء بیت المال مسلمین است و از آن حقوقی دارند..

پس امیر مومنان برای  حفظ وحدت اسلامی از این مسئله(بر فرض چشم پوشی) چشم پوشی نموده اند .

دوم: امیر مومنان حاکم مسلمین در زمان خلافت خویش بوده و تمامی اموال مسلمانان در اختیار ایشان ..پس آنکس که ادعا می کند علی فدک را برنگردانده باید طبق حدیث رسول اکرم شاهد بِیآورد.

شما هم  جواب هاتونو  بنویسین …..

التماس دعا

Exam: fidget spinner fidget spinner fidget spinner fidget spinner fidget spinner fidget spinner fidget spinner fidget spinner fidget spinner fidget spinner fidget spinner fidget spinner fidget spinner